رهایم کنید...

 هوالمحبوب

رهایم کنید....

 

رهایم کنید...

 می خواهم ساده بمانم و زودباور

مثل لبخند نوزادی  بر تمامی نگاه مردمان

و ذوق کودکی میان حوض تابستان ماهی های قرمز

که خفته بر خواب  خرده پول های قلک سفالی اش

سبد حصیری نیم شکسته را

به صید دزدانه ای بر آب می زند....

شاید آدمیان آنسوی بزرگی

لذت صید ِ رنگ را

لحظه ای

مهمان چرت همیشۀ نیمروز خود کنند...

باید بگریزم

از تمام خاکستری های خزیده بر لباس و لبخندهای بزرگ

و عاقلان باران ندیده....

از تمام ادعای خزیده بر لباس های سنگین

و فاصله تنگ ِ همنشین های بیگانه  

و  تمام خنده های همرنگ میزومقام و پول....

از  دانستن های پر از نادانی

و معلومات برآمده از تاریک ترین خواب ِ می دانم های آدمی....

و چه درمانده ام...

از تمام فریاد در فریاد سراب های برآمده از "من" ....

درمانده از چراغ های کورکننده

که حرص نمایش ِ راه

تمام جاده های آشنا را

محو در ادعای خود کردند

تا کسی نبیند بجز آنچه می خواهند.....

بگذارید ساده بمانم و  مطمئن

از دست خدایی در آنسوی باور آدم بزرگ ها

دور از تمامی شک و شبهه تنیده بر سجده های طولانی

و امیدوار باشم ، به انتهای هر روز

که صبحی غرق اذان خروس سحری هم هست.....

و جنگ گنجشک های کلافه از هجوم سادگی

بر پشت بام خسته از پرواز غریب کبوتران حَرَم.......

/ 0 نظر / 23 بازدید