راه خانه ام کجاست...

هوالمحبوب

 راه خانه ام کجاست...

 

دیرگاهی ست

همسایه ی سایه های سرگردانم

و خستگی

نوشدارویی بر  درد نیامدگان فردایم ...

انگار

 دیوار های شهر هم

آینه هایی اند پر از خالی آنسوی تنهایی

 و سقف آسمان

عربده ای به آوار خشت در خشت نگاه  های خشک

که  از ترس پنجره کوچک نشسته به انتظار گلدان آبی نسیم نیمه شب

به هر مجالی

تَرَک های احساسم را می خراشد....

اینجا  آدمیان

نه به شوق " آدم " شدن

روزگار  حرام خویش را

حلال فراموشی می کنند ....

پس من را به خانه ام ببر

همانجا که آسمان

به  آبی نگاه خیس " انتظار"  زنده است

و پنجره هایش

حاکمان احساس اند

به هر گلدان خفته در

آغوش نسیم نیمه شب های  باران پاییز....

من را به خانه ام ببر

اینجا هنوز درد " غریب " است

و اشک

رانده شده....

و گریزان از

لبخند گلبرگ های نقش بر پنجره های چوبی خاطرات ...

من را به خانه ام ببر

اینجا غربت ، ریشه آدمیان است  و کلام ، دیوار بلند سکوت...

ای کاش من را به خانه ام ببری

تا سکوتم

اندکی به کلام خود ببالد

و چشم هایم

به رقص باران

یک عمر کویر نگاه آدمیان را

سیراب ناله های خاموشش کند.....

ای کاش من را به خانه پاییز

زندانی برگ ریز گلدان نسیم نیمه شب هایم کنی....

ای کاش.....

/ 0 نظر / 20 بازدید