بی خبر آمدی.....

هوالمحبوب


دیشب

ناگهان

حیاط گنجشک های خاطراتم

غرق پاییز شد...

و تو

بی خبر آمدی.....

انقدر که

خش خش برگ های رنگ پریده هم

به سرفه افتادند و

کبوتران حرم

به تمنای دانه ای

راه طاقی های مسجد محل را گم کردند...

ومن

محو جوانه های نیم شب ستارگان

راه دستان تو را می جستم....


بگذریم...



/ 0 نظر / 22 بازدید