هوالمحبوب 

سنگستان 

هر که عالِم شد ، از خدا تمام محروم شد و از خود تمام پُر شد . رومی ای که این ساعت مسلمان شود ، بوی ِ خدا بیابد و او را که پُر است ، صدهزار پیغامبر نتواند تهی کردن!....(1)

سنگستان

سرفه ناگهانی باز به سراغ تنهایی ات می آید و آنقدر به آغوش می کشدت که نفس هم نامحرم سینه می شود ، انگار تمام دردهای ریشه گرفته ، به سلامی سر از عمق دل می کشند که اینگونه به تعظیم شان طاقت ایستادن هم از کف می دهی.............آرام آرام دست به پیشانی در حال انفجار می کشی ، همۀ تنهایی است ، به مامن خود بست نشسته ، در انتظارسر نهادن بر آستان مَحرم ترین ها.........هنوز به نجوای خلوتیان قدری مانده !......... به آیینه های گریزان از خود می نگری ، شاید راز  لعابگونه هایشان را بفهمی به کدام حرمت ، روزۀ آب شان را افطاری نیست ........و نفس تُند و سینه های غبار گرفته که روزی ِِ  همیشه گی ست درین گذرگاه ......انگار گردنه های  سینه کِش ِ بلندایش باید بر این نقش های سنگی ، هول افزا باشند .......آرام ، به خنکای نگاه دردمندی از جا نیم خیز می شوی ، و به تعظیم حضور "او"  چشمان خیره اش را می نگری.......  گــََرد خستگی ِ  روزگاران ، امان ِ نقش های سنگی را بی تاب فهم خود کرده که تکریم اش را به تکدی خویش خواسته  و بیگانه اند به دستان لرزان ِ مانده بر انتظار....به شرم آیینه های رو به آسمان او  لب طاقت می گزی و پرده اشک را پس می زنی تا مجالی دیگر ، موج کلامش را آوار دل ِ خراب می کنی شاید به دستان ِ خالی ات سر ریز پیمانۀ دل اش را پنهان کنی ، هر چند او هم خالی ست ....خالی از خواستن ها مملو ِ   هم رازی ها  ، به آشنایی تَرَک های دویده بر نقش های سنگی!.............و نقش های خاکی را می نگری ، همواره دنبال ِ سایه های تواند ، به صید خاطره هایی که بر آیینه های بخار گرفته می خوانی ، نکند راز نقش سخت را بر باد ِ ذکر "او" رسوای ِ سردی شان کنی........و ریشه های تَرَک گرفته را به نقش آیینه های بی رنگ بنمایانیشان که حرمت ِ سال های حریم جویی بوده ، بر دایرۀ نیم تنه شان!............ 

(1)مقالات شمس "چون خود را به دست آوردی ، خوش می رو". 

21/12/86 23:55

خسته ام..... 

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردم

ولیکن با که گویم رازچون محرم نمی بینم................................. 

معرفت نیست درین قوم خدایا مددی.............