یا ملجأی عند اضطراری......

گذرگاه

نگاه بی رمق را  می گردانی........ قدم ها به ضرباهنگ پلک های نم زده ،  به اولین کوچه می کشاندت .........  می ترسی ، چشم های تو هم ، اسیر  اشتباه .........از پشت دیوار شیشه ای ، دستانت ، مست  دیوار کاهگلی ، می آرامند.............  قدم ها ، بسته به ریسمان ِ  دیر آشنایی ، تأنّی را همیشۀ سرمشق دارند  ، که چیزی وسط دل ات سنگینی می کند ، بی اختیار می نشینی ........ چشم های  شتابان ، دزدانه نگاهت می کنند و تو غرق وحشتی مأنوس ،  لحظه ای تکیه بر دیوار ، و غوغای ِ خیره سران ِ سربه راه  .............  آغوش سایه ها ، پچ پچ برگ ها  و بوی کاهگِل  نم کشیده ، خستگی نشسته بر سینه ات را می تکاند که چشم باز  کنی بر دستان خالی ِ همدردی و قدم های سرشار از گریز ............خاکستر های برخاسته از خواستن ها ، عطر خاک  را می آشوبد ، و بوی گلدان ِ خیس ، شکسته از نفس های دَم گرفتۀ متلاشیان ِ پرتلاش ، بُغض می کند.............. تو گویی  به ساحت  رب النوع "گذر" به صلاتی دائم الذکراند که.................... وقت طلا ست ........ همیشۀ عمرشان را بر محیط ساعت طلایی ، به قربان اند .......... سر به سایه، شاخۀ سرک کشیده از دیوار ، محو بازی تن های تنها می شوی.........سایه دم ظهر ، دیدگانت را به خنکایی می پالاید و سینه ات را به تپشی تازه می نوازد ..............آرام می روی ، غرق کوچه کاهگلی ، گویی شاخه های آویخته ، دستان خود را به یاری ات گشوده اند به تسکینی از " تأمل" ،  که شوق حرکت ات دهند به کوچه باغ دیگر...........چشم های شتابان ، بغض آلود ، گام های مستقیم ات رابه راستای نگاه شاخه ها می نگرند.......  و تو ،  آرام آرام کوچک و کوچک تر می شوی به انتهای ناپیدا.........و دست هایی که ، دیوار کاهگلی را هرگز نفهمیدند.................  3/12/86    00:01