هوالناظر

 

گشایش

 

الله لطیف و قهرش لطیف و قفل اش لطیف ، امّا ، نه چون قفل گشاییش.........که لطف ِ آن در صفت نگنجد(1)............

آرام آرام چشمها را می گشایی.....خستگی بی خبری ، تاب ات می برد  به خزیدنی بر اوج..........

تا به خود بیایی ، غلغلۀ گرماگرمی می کشاندت به موّاج ِ خلایق ، که انگار صف زدگان میدان نبرد ، به هول مرگ ، هراسشان راه می نماید به هم راهی بر مسیری به استقامت ِ کلمۀ خلقت ، به گاه روز الست...........

هنوز متحیری ، به حیرت ِ ماهی تنگ بلور ، رها به آغوش دریا ، و نفس هایت ، که آهسته آهسته ، به تنگی ِ بوهای گیج کننده ، سنگین ِ حضوری آشنا می شود ، و هنوز ............به تکاپویی هم گام ِ همگامان و نمی دانی که نمی دانی........

پیچش نایی ، گلبانگ اذانت می شود به ذوق لبریز بغض غربت........

نگاه می چرخانی ........... به عادت همیشگی ، لبخند اذان گاهت ، داغ دار اشتیاق ، و لبانت که سیراب ِ نام اش ، زمزم حضور به دیدگان می نشاند ، شتاب ِ نماز دیگری...............

شورش بغض کهنه ، بیراهه ای می کشاندت به شوریدگی ، که.............

سنگینی داغی بر دست و پای ، و سیاه سایه ای خیره بر چشمان ، خبر از بی خبری دهد ای عزیز.......................

.....کشان کشان می برندت ، جگر ناله ها ، خوش آمدنت گویند به نزولی نو به نو ، و  حیران ِ مقــّربان ِ هول افزا ، به شرم ِ خالی  ِ ره توشه ات سر به زیر ........

 موکــّلان را به جهنم ، تو........ راه کشانی ...........نکند ، لحظه ای بیش ازین  "او" غمین ِ کِشتۀ بی حاصل ات ، سکوت ِ تنهایی گزیند........که برلبالب آتش هم بی تابی......و  گریزان ِ موکلان به آغوش شرمندگی ، زبانه های قهرش خریدار و......تاول های نو به نو ، تازیانۀ استخوان سوز و آهنین غـُـلهای فرونشسته دست و پای ،...............فروکوفته بر تخته سنگی ......به حُسن ختامی بر دردها .......رد خون دل ، بر چین و شکن صخره و آتش یاد "او" که   زبانۀ دوزخ می نشاند....

و تو .............. خجالت از رویش .........به عادت همیشگی ، زبان غرق بر خون دل که .....................

الهی و ربی اتراک معذبی بنارک بعد توحیدک وبعد ماانطوی علیه من معرفتک ولهج به لسانی من ذکرک و اعتقده ضمیری من حبک ....من حبک ....من حبک ..... وای بر من و حُب ِ "او"........

که بر کفارۀ عشق ، دیدگانم ، جگرگاهی شود به دامان اشک ، و نقش نام "او" بر صخره گاه و زخمازخم سجود  .......و گرمای دستی بر شانه های خسته ......که.........ای عزیز ....... با دوستان حکایت هاست..............نه شور تو ، شورشی بر خلایق افکـَـنـَـد؟..............مباهات "او" ،  به تسلیم تو ست ، بر خلوتیان.............که به قعر جهنم ............ راضی به رضای اویی.........که بهشت آنجاست که نام او بر جاست.................

آمد زجان بانگ دُهُل ، تا جزو ها آید به کل

ریحان به ریحان گل به گل ، از حبس خارستان ما.....از.....

(1)فیه مافیه مولانا.......همه ظِل ِ حقند/.