هوالناظر

نماز

تو صنم نمی گذاری ........که مرا نماز باشد.....

خسته سر به سنگ های کُنج زیارتگاه  ، آرام چشمهایت را می بندی ...... آجر های زیر پا ، خنکای نمناک آب پاشی خادم را  تا پیشانی بالا می کشد ..... انگار می خواست عطر خاک امام زاده بندبند وجودت را ، طهارتی غریب دهد ، به غربت همیشگی "حضور" ..... قدم بر می داری ، گویی پستی و بلندی های زیر پایت سعی دارند به هر گامی ، تلنگری بزنند به قدم های رفتۀ بازنیامده ای که به عهد خود ، مست ِ نگونساری ساحت اش ، سر از سجود آخرین ، نیاوردند ........سنگینی برگی چشمانت را به خود می آورد ، که چه بی قرار ، به چرخشی ، آغوش "او" را به خاک آستان ، می یابد ......و شاخه های لرزان ، که به هر تعظیمی ، رکعت بی قراری به شکرانۀ ریشه های پنجه انداخته بر آستان نیازش ، تازه می کند .... احساس حضوری ، سرت را بالا می کشد ، که پرهای سفید ، به مهمانی چشمانت می نشیند و کبوتری  بر مأذنه آجری، غرق طواف حضور ، که انگار به  پیشواز ِ مؤذن.....لبالب بغض می شود به شوریده سرایی .....، که تاب ِ ابرهای آشفته هم بی تاب ِ نیشتر ِ برق نگاه اش ، جنون ِ ذکر را به سماع ِ قطرات ، جلوۀ  باران می بخشد..... و تو،  به گرمای نوازش قطرات بر گونۀ خاک ، غرق انتهای مه گرفته ، حجرۀ نیازت را آکندۀ شمیم اش می کنی و حیران ِ انتظارش ...... که به هر سجودی ، گوشۀ چشمی ، و به هر تسبیحی جلوۀ حضوری ....... و نمازت........ شکستۀ بغض ات ...... به سلام ِ گل های نشسته بر محراب......

کو بام غیر بام تو؟ کو نام غیر نام تو؟

کو جام غیر جام تو؟ ای ساقی شیرین ادا......

9/11/86   00:45

مست نوای تنبور سید.........بی قرار  .