هوالشاهد

 

بــِـیرق

تسبیح فجر ، بر شکند ِ جبین ِ اوست ، به نجوای صبحگاه ِ نسیم ، که  بیتاب ِ یادش ، هموارۀ دشت  را ، به شوریدگی  می کاود ، شاید ، بشارت ِ قافله ای بر افق ،  قامت خسته اش ، بر سجودی به خاک "دوست" بیارامد ......امّا.......گویی ، به  بوی "او" جامه بر تن به چاک است ، که بی تاب ِ هر چه قرارست ، نعره زنان از پی باد........ که بوی "او" ،  از که جویم.......دیده ای صدر نشینی اش خیره بر معراج ، انگار همیشه انتظار ِ  طایفه ای آسمانی ست ، شاید ، روزی بر اوج سماع مستانه اش بر آغوش نسیم ، شهر خوبان اش بگشایند ، که ....... سجده گاهت ، فرش قدومشان ، خون بهای ِ حضورت......تو گویی ، به حرمت ذکر لبان ِ بی قرار ِ نشسته بر عمود ِ عناد ، هموارۀ زمزمۀ تنهایی ست بر آستان ِ "او" ،  که به هر وزیدنی ، داغ نهانش ، زبانه بر شعلۀ خورشید ، شعاع او را تیره بر خاک ِ قدومش می زند و نگرانی ِ چشمان اش را  همیشه تاریکی دیدگان خود خواسته ، که شرمندۀ اشک های کوچک ، واگوی ِ خمیده قدان ِ خرد سال ، به نقوش ِ میله بر چشم خویش ، خواهد نگاشت....... 

24/10/86      00:05