هوالعزیز

قدمگاه

بازآی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

سینه ، به تنگی ِ راه ، خستۀ نگاه های بی رمق و گام های حریص ، خیره بر ابرهای افق ، نگران ِ  گل میخ های آسمانی ست که بر دروازه انتظار ، به اشتیاقی گم شده ، چشم به راه است..... و نسیم ، آه نشین ِ گلدسته های بی تابی ، شور ِهفت نغمۀ را در پردۀ حریم ، می نوازد ، که......... خارستان هفتاد و دو اقلیم ، گوارای ِ قدوم ِ سرخوشی باد ، که بی خویش ، سر به کوچه باغ ِ حضور ، هروله ای نه به سعی ِ صفا ، که طواف ِ غربت صاحبخانه را ، دائم الذکراند ......ببین ، ذکر تسبیح شان ، همنوای ِ تکبیر ِ باد است به آغوش ِ شاخسار ِ همنشینی......و "من" ، دست بر کوبه های آبی ، غرق ِ گل میخ های ابری ، گرمای قدم "او" را نه به خاک های دائم السجود  ، که بر ......دل های آسمانی دیدم ، به حُجب ِ نگاه های مَحرم و زمزمه های سر به دیوار ِ تنهایی ، که داغ ِ سکوت شان به کُنج ِ قدمگاه ، فقط دل آشنای  "او"  بود به حکایتی سر به مُهر.....و من همچنان ، خیرۀ ابر های افق .........دست برکوبه های آبی .......شاید ......... 19/10/86    00:28

گیرم که خارم خار بد، خار از پی گل میزهد

صراف زر هم می نهد جو بر سر مثقال ها.........عزیزجان دل....به داد ماندگان بر گذرگاه آدمیت برس!!!...