هوالقریب

 

کودکانه

همیشه جذبۀ عارفان ، غرق چشمان ِ بلورین ِ کودکی ست خیره بر گذرگاه ؛ انگار به نظاره ای ، آرام ، گرمای دستی را ، به سکوت چشمۀ پنهانش  می خواند ، که خط ابری ِ او ، راز قلب ِ سالخورده ای ست  نقش بر انتظار ، به گرمای بخار بی رنگی ها ، که غلغلۀ  عیدانه هم ، مجالی بر آن آه ِ شیشه ای نخواست .... که گرماگرم ِ تبریک ست به دمادم ِ گریزمان از بی خودی ها ، به نیستی.... که اگر بنگری ، به "ذکری" نو می خواندت  و "سلام اش"......

..... ببین چه بی صدا انگشت کوچک اش محو پنجره چوبی ست ، غرق نفس های شبنمین ، که به اشاره ای ، ذکر "او" بر شیشۀ احساس می زند ، و  تکیه بر دیوار ِ کاه گلی  ، نجوای ِ تعمیدمان می خواند به شمیدن ِ کودکی .... گویی به شرم "حضور "است که نقش لبانش ، به گل خنده ناشکفته ای ، بُغضآمیختۀ زلال تبسم است ، و ما ، بیگانه از جاری ِ کودکانه گی ، غرق ِ لاف ِ هرزه ساله گی ِ مان ، هزار توی ِ آیینه رویی اش را ، فراموش ِ قهقهه سرای ِ خشتآبادمان کرده ایم......نکند نقش "او" به چشمان کودکی ....سراب ِ بزرگی مان برآشوبد.....  

 

 

شاید این یادداشت کفارۀ بدخلقی ام بود با گل پسرم!.....فتقبل منا انک انت السمیع العلیم .....

13/10/86    00:42