هوالخبیر

 

یاد

 

خسته از گران جانی ِ به لب رسیده ، با احتیاطی کودکانه ، قدم بر کوچه هایی می گذاری که ستون های هفت آسمانی ِ آن ، گواه معصومانه ای ست بر نگاه های بارانی ......و گـُل های در بغل فشرده ، که به قدم های سربه زیر "یاد"را زمزمه کنان از پس ِ پردۀ خیس چشم ، در پهنای یادگارهای چهارگوش ، گم می شوند.....و تو می مانی و نگاه های شیشه ای ، که محو ِ چشمان ِ ابری ات ، سرود خاموشی ابدی در مقام ِ بیداری آدمیان می خوانند ، و با هر نسیم ، زنگ آخر زندگانی، به گوش ات آشنا تر......

نمی دانی به نشستنی ، مات ِ غلغلۀ سپید پوشان زنده جانی شوی که حیران ِ من و تو اند ، یا اینکه به گذشتنی ، دلزدگی ات را به قباحت تجسم آدمی زادگان ِ مرده بر دو پای  ، فرو دهی ، مبادا به بالا آمدنی ، حرمت خلوتیان مکدر شود ، هر چند خود همه درد اند و اهل راز......مردگان ِ زنده بر دو پا که تعفن قلوب ِ نداشته شان خبر از مرداب ِ بی حاصلی ، به نگاه های هرزه ، و خنده های مستانه و نفس های مغرور می دهد ..... که انگار اصلا برای مُردن می آیند و می روند که اینچنین سرافراز اند به آبرو داری...... 

و تو ، به سکوتی وام دار ِ "او" ،  آرام آرام غرق نجوای خلوتیان ، خاطر ِ لک زده ات را به آب دیدگان می آلایی و دل به آرامش ایشان بی تاب .......شاید در آن شهر هزار دروازه ، یادگار چهارگوشی به قامت انتظار،چشم به راه ات باشد که لحظه ای ، جانت را مالامال ِ "یاد" کند و عطش دل زدگی را به آب حیاتی که بر نگاه ات می گشاید ، سیراب ِ آرامش..... که به تذکری ، "یاد" را حرمت می نهی و از آتش آن ، تنهایی دل به حضور ِ گرم ِ "او" بی تاب و.....

 کجایند سبک روحان ِ عاشق..........

2/10/86  ساعت   00:14 بامداد