هوالناظر

نقطه نه سر خط

گام ها به وَلعی ناسیرا ، سعی بر پشت پا زدن به همزاد خود دارند....

و چشم ها به جویشی ناتمام ، انتهای خیابان را به درون می کشند....

دست ها فشرده بر خالی ِ همیشگی شان ، آماده اند به هر چنگ زدنی....

و  زبان به هر گفتنی ، کویر ِ نا رویا ، اما ، خیس تمام ِ مگوها.....

انگار که نگاه ها رقصان ِ هر پردگی و نابینای ِ  بیراهه ها.....

و نفس ها ، هموارۀ آه ِ   نداشتن ها.....

سلام ها به رنگ  سبز لـَـجَــنی !.....و بدرود ها ، به عطر ِ گل های مردابی !.....

تلاش ها ، میدان ِ مرگ آوری.....و تعقل ها ، عرصۀ "من" گزینی.....

ولولۀ تامل های مُندرس ، و لباس های غرق اُتو !..... و آدمیت سوزی به تنوره های مرمرین......

شور ِ نهال کاری ، به نمکزار ِ قلوب ِ رسمی و.......

 اشک های پنهان از نگاه های ملوث......

.........و صدای درب ......پیمانه پر شد و بر پیمان نماندیم........انالله و انا الیه راجعون!!!!....

فرصت تمام شد.نقطه ، نه سر خط که خطی دیگر نمانده!

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.....................................................

28/9/86     00:46