یا حّی

 

شب

شب است و سكوت است و ماه است و من......

زنگ ِ سکوت است به آوایی متلاطم ، بنشسته بر شیب سرمازدۀ هشیاری و.....کاروان ِ طلوع

که ز جور طلسم آبادمان ، به عَلَم ِ بیداری ، پی ِ بی تابان ِ شبگرد ،

بر در و دیوار، پنجه به ذکر"او"می خراشد.......

انگار قافلۀ هرگاه ای ست به دعوت زائران ، که چنین بر قیامت ِ خواب روان ، چاووشی خوان ِ تطهیر ِ دیدگان ِ من و توست ، به خاکسایی چشمانمان بر آستان ِ بی سویش…... 

محراب ، مهتاب ِ نشسته بر سکوت ؛ تکبیر، به قامت شمع  ؛  تسبیح ، به ذکرسایه ها ؛ و کعبه ، دیدگان ِ انتظار .....

کاروان "او"، بی گاه ِ نیمه شبان ، "هَل مِن مُعین" خوان ، که شاید خوابستان مان ، ویران ِ یادش ، و دیدگان ، حُرمت گزین ِ  قدوم اش ......

تو گویی نسیم ، آه ِ  مجنون است ...... بی سامان ، انگشت به هر پنجره ، نشان "او"  به چشمان ِ معتکف جوید ، شاید به ترنم اش، تیشه فرهاد به یخ زار ِ سینه هامان زنیم....      

چه عزیزیست به خلوت سرایمان که به شوق همرازی ، اینگونه پرده بر خلایق کشیده تا مگر......

 به زمزمه ای ، زمزم ِ وجودش را جاری ِ به چشمانت ، و "تو" .......

به نشئۀ گرمنوازی ِ دستانش ، سنگ دل  صیقل ِ حضور کنی ، که....

همه "او"یی اگر مردمکان را به آوار ِ خواب نمیرانی ......

26/9/86     00:08

 

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.....