هوالبصیر

نگاه

چشمان ، گویی به جوششی نوست ، که مدام پرتوی وجود را ، به یافتن ِ کُنج اشارت ، می شکند ، تا مگر بیابد جلوه "او" را به نگاه های سرد مانده بر دیدنی ها.

خسته از لحظه کاویدن ، انگار لبریز شوق "او"ست که همیشه اش دست نواز ِ پلک ، در پس پردۀ آن ، اشک سردی به یاد "او" بر تازگی ذوقی مقدس ، فدیه می کند

گویی به قصد وضوی نو به نوی ست تا مگر به دیدار، نورٌعلی نور شود به تطهیر ِ جمال "او".....

تامل کن بر اشتیاق پرسوزش ، که هر لحظه نه به این طهارت بگذرد ، سر تا پا همه سوزست و بی تابی.

......و من ، مانده برین جلوه ، معتکف نجوای جویبارش ، نشان ِ بی نشان جستم به طوفان ِ "من"های رمیده از "دیدار" ......... که بر  گوشۀ خلوت شهر ............. یادگار حلاج دیدم به دیدگان ِ کودکی......

بر خط  نگاه آغشته بر وضوی "او" .....

آرام آرام غذایش را آمیختۀ بُغضی کودکانه فرو می داد به انتظاری ......

که غربت اش را دلنشین تر ، به عمق نگاه "او" می نشاند

تا شهر کسوف زده 

به حرمت قبله نگاهش نبینند ...............

سنگسارستان ِ بی خودی شان را به ابابیل ِ"او".........

و سراسیمه گان ِ  هروله پو ، لحظه ای ، حرمت نهند ، طواف حضور را به لبان خاموش اش

...........که نباشد چوبه داری هر روزۀ شهر.........  به سنگ نشانی ِ مَحرمی درد آشنا.......

.....و کودک ، مَحو ِ غبار ِ "او " به آرزوی انسانی........نماند بر راه.........

ای کاش ......ببینند در اشک او.......

خانه دارد......... 

خدا..........

یا ایها الذین آمنوا آمنوا.......

25/9/86   01:04