هوالمرحم

مرا رازی ست اندر دل به خون دیده پروردم

ولیکن با که گویم راز چون مَحرم نمی بینم

لبخند

.........شکوفایی ِ آرام دلی ست به  شمیدن ِ  یاد  "او" ، که یکسر تجلی  ست به عمق ِ ذکر اش و مائدۀ بی منّتی به روزگار سیراب از سراب..... جذبۀ عشق است ، به گوشه چشمی تابیده بر شبستانیان ، که بینای "او" ، به  "هم" شوند.

......و چنین مقدر شد ،بر آدمیان ، همیشۀ تاریخ ،  كه به حرمت ِ لبان خاموش ِ انتظار ، شکوفای تبسمی شود  جراحت ايشان ، خفته بر غرقابۀ خون ، که  موج ِ ترنم ِ وصل است جوشیده از داغ مجنون های خفته بر خاک ، تا هموارۀ "من" و "تو" باشد به درک جذبۀ "او" ، که شعر گل رنگ اش ، اشتیاق سر زدۀ "او"ست  به هر روزنه ای ، درین نورآباد ِ شب سرا ....... جذبه او ، و موج ِ رقصیده بر لبان اش ، گویی نجوایی ست بر نقش خون ، به حسرت ِ شنوایی...... دیده ای هر چه زخم عمیق تر ، لبان ِ او به ترنم  بی تاب تر ، که انسان در بی خویشی اش  مغروق تر ،   که به یاد مجروح دلان ِ دیده بر خاک ، چشمان خود را به هر چه دیدنی ست می بندد ، شاید یاد "او" تنها  نقش خاطرش گردد به تسکینی نو .....که به ذکر ِ نقش بندان ِ بی نقش ِ قاب ِ  اشتیاق ، گوشه نشینی به کنج ِ تنهایی را ،  التیام جو......و رمز ِ مرحم گذاری ...... بی تابی لبان ِ "او"ست به واگویی اسرار و گوش نامحرمان........ 

14/9/86     00:45