هوالطیف

قطره

خیره گی ِ چشم خود را ، به افق بی کرانۀ امواج ِ زبان بسته می گشایم ،  که هر چه به نظر نیاید ، همان ، به رقصی عاشقانه است ، بر آستان ِ حضور......  گویی نگاه بی تاب ِ خورشید است به تابندگی هرروزه اش ، و صبح و شام سوزشی نوست ، که خلایق به گل زخم رخشنده اش چنین بی تابند وپایکوبان ِ صبّوح ِ او  و مستانه بر آستانش قدوس خوانان ..... بنگر اشکستانی ست بر دیدگان آب  که از حُرم ِ نگاه دلدار ، چنین بی تاب ، دست به دست ملائک ، بر دروازۀ شهر ِ "او"  همیشه نازش را ، به نزول خویش خریدار ،  که این رمز تقدّس ِ قطرات است بر روی ِ خلایق که انگار منزل ایشان دیدگان و دیدگاه ِ من و توست به حُرمت ِ حریم داری ِ او و باید به نزول ایشان به قدر بی قدر ِ خویش غسل تعمیدی کنیم بر تولد نو به نو ، نه بر آب ، که به عطر ِ فروآمده از آستان ِ"او" ..... دیده ای سماع شوریده اش را به گاه صعود ، گویی موج مذابی ست برآمده از قلب گدازان ِ دریا ، که دیدگان ِ منتظرش برآستان "او" روانه می کند ، چشمانی که هیچ گاه خشک ِ یادش نخواهند شد با همۀ بی گاه کوبیدن ِ  دروازه اش و نا گشایی همیشه آن ، تو گویی انگار شکستن ِ جام ِ این تشنه لبان ، سیراب ِ هموارۀ ناز اوست ، و بنگر که چگونه این ناز را همیشه خلقت خریدار است وبه شکرانه بغض شکسته اش ،  سجدۀ شکری ، قدّوس گویان تا به امروز ، .......که  محراب ، به قلبی فروشکافته ،  تمام قامت سلام اش می کند ..........و او غرق بی خویشی ، همیشه پای بر رکاب زیارتی ست دوباره ..........

11/9/86   03:22