به نام او.....

هميشه ظهر هاي پاييزي را دوست داشتم ،‌ دوستي اي كه ياد دوستان مي اندازدم.

ظهرهاي پاييزي خلوت آباد  شهرمان در اوج روزهاي جنگ كه انگار اصلا مردمي نبود و هرچه بود آيينه......

ظهرهاي پاييزي كه بوي باروت و صداي انفجار تداعي هميشه من است در سكوت سايه هاي آن.

ظهر هاي پاييزي و غروب نگاه همكلاسي هاي مهمان خدا شده كه هنوز در افق ، خيره به من پي جوي عاقبت كار اين گردن شكسته هستند..... كه .....

ظهرهاي پاييزي كه زمزمه باد در كوچه هاي خلوت و خاك گرفته ، ‌هنوز بوي بچه ها را مي دهد ........

 ظهرهاي پاييزي و زخم عزيزان و نگاههاي  قاب گرفته كنج طاقچه كه با زهر خندي به روزگار من زرنگي شان را به رُخم مي كشند..... 

و ظهر هاي پاييزي و بغض هاي پنهاني و جاده خاكي كه انگار هنوز چشم انتظار برگشتن هاست .

.........و در ِ  خانه هايي كه ديگر كوبيده نشد و چشمهايي كه براي هميشه به طاقچه ها خيره ماند و كودكاني كه در حسرت گفتن بابا بزرگ شدند و مادران انتظار كه به مهماني منتظرانشان رفتند وكودكاني كه هرگز عكس هاي بزرگتر نگرفتند و مادراني كه هيچ گاه فرزندشان را به آغوش نكشيدند و پدراني كه از قاب شيشه اي هنوز نگران فرزندان خود هستند  و و و و .........

.......و دريغ از فراموشي لاله ها ،‌ آن هم توسط ........

بگذريم اين را نه به ياد هفته بسيج كه به ياد  كساني نوشتم كه عرفان را در جيب ساعتي شان گذاشتند و نقطه عين عشق شان كل هفت اقليم عطار را مركز پرگار شد .... و چه كسي خواهد فهميد نقطه عين عشق ايشان را .....همه عين را بي نقطه مي دانند ،‌ واين همان رمز فراموشي لاله هاست....بگذريم.