هوالطیف

اشکباران

گویی چهره خلایق ، آکندۀ غبار تنهایی ست ، که به موسم برگ ریز ، دیدگان "او" ، روزنه های ابر محزون  را ، دریچه اشک افشانی اش می نماید ، باشد به زلال نگاه غرق بارش ِ "او" ، لحظه ای تنهاییمان محمل گذاریم ، و کور سوی منزلش را به عمق بی خودیمان ، چراغ شبستان طلب........ سراسیمه فروخزیده به  حجابی ، گریزان ِ شرم خودیم به قطرات اشک "او" ، وبی تاب ِ زمزمه "غمالودش" به هجران  "خودی مان " ...... که اشکباران نیمه شبانه اش ، به  غربت ِ خوابستان "مان " واگوی ِ غبارآباد تشنگان ِ لب دریاست......و پژواک شعر "او"به لبان ماهی تنگ بلور، چه خیره مانده ، به ماه ِ نشسته در پستوی ِ مه گرفته  ...... می بینی که  او هم ندارد  تاب ِ این غریبی را ......و همچنان خواب روانیم به ترنّم برگ ها ی سینه گشاده به قدوم ِ  قدّوس گویان ....... پردۀ خواب و چشمه نگاه "ما" چه خشکستانی خواهد ساخت به کویر اشتیاق مان ، و هروله مکرر "من و تو"ست به شوره زار طلب ، که ای کاش نه به آسمان ِ ابری ، که زیر قدوم خود ، گرمای اشکستان اشِ حرمت و از پای خود شرم کنیم ، که با هر فرو آمدنی ، همآواز سکوتشان ، صبوح گویان ، شوریدۀ این حضور ، قطرات ِ شوق را بر دیده ، راه بر خاک می جوید ، که به این بی خودی ، فرش ِ قدومش می شوند ....... و "ما"نه کم از آنیم.....  

20/8/86  00:10