هوالبصیر

آیینه

دل شكسته....

          چه غریبانه می آموزد آیینه روییمان  ، دیده ای نگاه دو آینه ، بی نهایت به قلب هم ، که اصلا "هم"ی نیست ، هرچه هست "یک"ی است ، انگار به عمق اکبری بی انتها ، که باید ، قابلی ، به عمق "او" .....عطش زدگان ِ لب دریاییم ! آنجا که دیدگان ِ من و تو بی لک ترین ذکرها را می آفریند ، که نقض شعاع کل دانستن هاست...بی ریا ترین بازنمایی خلقت به دل خویش و گویاترین بر "غیرباوریمان"  ،  که ، غیراز "من" ِ عین ِ "من" ِ نزدیکترین به"من" ، همین جاست . انگار به دنیایی موازی ، کل سکنات ِ "من" به  صفحه ای مسطور به سطور آیینه ای خواسته اند   و به مُهر ِ اسرار "او" مستورش داشته ، که ، فروغلطیدگان خودفراموشی ، چُرت پنجاه ساله  را بپریشانند.

انعکاس دنیای هر روزه مان به ترجمانی از دیدنی ممنوع اللمس(!) ، که حکم این امتناع شاید همان تقدیر ِ منع دسترسی "رفتگان " است به دنیای"ما" ...و "او"چنین خواسته که بنمایاندمان منزل فرا رو را به الفاظ بی قید از هر گفتنی قبل ِ آوای رحیل......که شنیدن کی بود مانند دیدن ....و ما هنوز غوطه ورانیم به دریای شک و شبهه ، و چه اندکند آنانکه واقعا  بينايند........ نوازش لب های بریده  آینه اي دل شکسته ، راز بستن زبانش ، به خون جگر بر دستمان خواهد نگاشت ،  ، که واگوی خسته جانی ست به گفتن های مکرر و اشتیاقش به نگاه عبرت آموز که عاقبت ، چشم های نابصیر ، بغض خاموشش را ، به امید بازگویی ای به هزاران زبان نو، شکست ، شاید یکی ازین دل شکستگان ، زیر پای من و تو ، دل "ما" به لرزه ای بینا کند و.....6/8/86     23:56