يا من ليس له قرين

از دوست به يادگار دردي دارم              كان درد بصد درمان ندهم

يامن ليس له قرين ، و اين  ، رمز  قاف عشق است به  هفت  ملك  اشتياق  ،   اگر بفهميم ؛ و تعبير  قوس عين است به قاب هجران بر بلنداي  حصار  نجواي   يتيمان ، كه در سينه كش  وادي معرفت به گوش دلدار مي نوازند : اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد  ،  در دام مانده باشد صياد رفته باشد ، و دلخوشند بر تعميد ِ ديدگان به  آتش مانده از كاروان... و چه  هروله كناند  كه.....  من درين آبادي  پي چيزي مي گشتم ....  و سر برآستان نهاده كه.....پسندم آنچه را جانان پسندد...

به شوق درک ِ جذبۀ چله نشینان مکتب حضور ، بی محابا به تیغ نگاه او سرنهادیم ، که چون حکایت بیاغازیم سینه مالامال اشتیاقش درک بیان ندارد که ....بی دل از بی نشان چه گوید باز ......وگلزخم های نشسته بر پا ، حکایت از قبولی سعی صفای قلوب به نیستان خاکستر نشین ، و تک نای چوپان وادی فناء که.....سینه خواهم شرحه شرحه از فراق  ؛  تا بگویم شرح درد اشتیاق....و اینگونه مناجات مهتاب برسکوت نخلستان می نوازد......

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شیء

که هرچه تاکنون نمایانیدنمان، وسعت رحمت او نبود آن هم بی هیچ قید و بندی، که انگار خداوند مترصد و مشتاق محکوم کردن ست ... وعلی تنهاست           

و بقوتک التی قهرت بها کل شیء

که همه مقهور اویند .... لا یمکن الفرار من حکومتک ....حتی صاحبان ِ امر و نهی و چه ازشنیدن این صدا هراسانند و گمان باطل می کنند که مرگ برای همسایه است......و علی تنهاست

و خضع لها کل شیء

وهمه به پیشگاه او با معرفت و شعور ، خاضع اند چرا که می دانند عالم محضر خداست....و تو نه کم از جمادی که ایشان اول ِ خاضعینند و من ِ باشعور هنوز به مرتبه درک ایشان نرسیده ام که به محضر ِ او قدرت نمایی نکنم(.....) و علی تنهاست

و ذل لها کل شیء

و البته بعد از مرتبه بالا است که همه ذلیل درگاه اویند و انگار این بند سیلی استاد مکتب خانه عشق است به ما شاگردان ِ کودن که .....حواست کجاست بچه......که اگر علامه دهر و پرفسور بین الملل هم شوی باز هم به آن درس هنوز بچه ای....و علی تنهاست

و بجبروتک التی غلبت بها کل شیء

و چه می دانیم من و مای غرقه در اسباب و علل مانده از کودکی مان.....که اصلا بی محابا سایه جبروت بر علل را به تاسی ِ لائیک ها ، در عمل نفی مطلق کرده ایم و جبروتیان چه لبخند تلخی برین بازیچه بازیمان می زنند و چرخه مان در دورباطل را با نگرانی دنبال می کنند ......و علی تنهاست

و بعزتک التی لا یقوم لها شیء

 و ما چه بی خبرانه عزت از درس و بحث و میز و منصب و مدرک و لقب می جوییم ، که هرکه عزت از عزتمندیهای او یافت ، همه مقابلش زانوی تواضع خواهند زد....وعلی تنهاست

و بعظمتک التی ملاَت کل شیء

و روی خود را به هر سو کنی رو به سوی او خواهی داشت ، اگر درک کنی که خلقت سایه ای از وجود اوست آیا جرات عرض اندام من مجال ظهور خواهد یافت که بکند نکردنی ها را و  آیا مثل من جرات دست درازی خواهی داشت ....که بشکند این دست (الهی آمین)....وعلی تنهاست

و بسلطانک الذی علا کل شیء

به کجا پناه می بری که حکومت و فرماندهی از او بالاتر نیست و درگاهش بارعامی برای همه است فقیر و غنی درمانده و نیازمند و....حتی مستاصلین به تدابیر و چنان غرقه به محفوظات  انباری ذهن های خودند که بیم شرک خفی مجال تنفس قلوبشان را سلب کرده ....وعلی تنهاست

و بوجهک الباقی بعد فناء کل شیء

که اگر ماندگاری تنها مختص ذات اوست ........پس رمز ماندگاری ما هم تمثل و تمسک است به هرچه از اوست و چه از او دوریم و خود نمی دانیم و باید مکرر خواند ....یا ایهاالدین آمنواآمنوا.....و علی تنهاست

و باسمائک التی ملاَت ارکان کل شیء

که ارکان خلقت مملو ظهور و حضور نام های مقدس اوست ، و درک "نام"درین میانه ، شاید مجالی بر تسلیم ما به اسلام ازلی به سایه الست بربکم باشد ....که سخن خاموش .....خوارج چه زاویه نشین اند.......علی واقعا تنهاست

و بعلمک الذی احاط بکل شیء

ما کودک بچه گان ِ خلقت هنوز شیء را نشناخته ، که کل آنرا بفهمیم ، که احاطه بر آن را درک کنیم ، که بماند علم.......وبا این همه هنوز مدعیانیم که زهرخند خلایق را ناشنواییم و مست هیچ آباد خود ....وعلی تنهاست

و بنور وجهک الذی اضاء له کل شیء

که ما بیخبران در آب به دنبال فراتیم و ماهی بچه گانیم درپی ....، نور او شامل کل خلایق است و من و تو باید که نفخه روح الهی ایم شرم کنیم از هم ردیفی با غیر در کسب این جوشندگی ، که وجه او منور به انوار هدایت باید به ذات من و تو ِ "به نام ، آدمی" ، همخوانی عاشقانه ای بسراید نه آنکه مات و مبهوت بی خبرانه در سلسله وجودی حیوانی ، ضیایی برین انوار بر خود ، اصلا نفمیمم.....که خود حجاب رهی ......وعلی تنهاست  

یا نور یا قدوس.....

و........حکایت همچنان منتظر خوانندگان متدبر است

یا ایها الذین آمنوا آمنوا ... و ایمان چشمه ای ست جوشان که جوشیدن آن از معرفت جویی ماست...نگذاریم مردابی شود و خود ندانیم و احساس دریا کنیم......دریا بدون چشمه جوشان مردابی بیش نیست

و علی همچنان تنهاست......چرا؟

ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری

که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

گناه چشم سیاه تو بود بردن دلها

که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم