باسمه تعالی

الهی ....لای الامور الیک اشکو

 

دخترک باران

 

 

ضربان تند قلبش انگار با رقص خاک های به هوا پریده از دویدن او ، خبر از طوفان کویری می داد.....کسی چه می داند،شاید همان لحظه ای که دامن گل دارش ، با وزش نسیم ، از زیر روپوش مدرسه خود نمایی می کرد ، دوباره بغض زنگ های تفریح را یادش می آورد......حرفهای آدمهای سنگین دوباره چشمش را حلقه نشین می کرد...... و چیزی نگفت........

آسمان هم کم کم شروع به عقده گشایی می کرد اما انگار محرمی نمی دید ، تا زار بزند ........... اما دخترک خیس بود. و با زدن هر پایی به آبهای کنار خیابان ، چنان ذوقی به دلش می رفت، که انگار در ساحل دریای احساس بچه گانه بیشتر غرق می شد و اصلا دریا بود نه خیابان.....

مرد غرق عطش و بی حال از نفس های سنگین ، آرام آرام خود را کنار خیابان جلو می کشید ،.... جایی که سالها خاطره رنگارنگ برای او داشت ،.....آهسته آهسته به رنگ سبزه ها با عبور هر ماشین تکانی می خورد ، و ، چشم به زیر پای خود ، چه سنگین می گذشت......سرفه های دوباره و سوزش سینه ، عطش چند ساله اش را به او طعنه می زد  و ...چه خیابان ِ بی صاحبی و چقدر از هم گریزان که به دور خودشان حبابی از آهن کشیده اند ، نکند دیگری به سفره شان مهمان شود! واصلا نشستن کنار همدیگر که نباید باشد  ، اگر شود که  وای بر همه !.....

 زوری به چرخ دستی اش زد و انگار تمام زندگی اش را هل می داد ، و به جلو فقط می رفت....

-عمو !.....

مرد هنوز نفس اول ِ زور زدن به چرخ را نزده بود که یک ماشین خاکستری با آدم های دودزده جلوی پایش جیغ کشید ، و او هراسان دست دخترک را می جست،نکند یک لحظۀ کودکانه،بزرگی مردانه اش را تا ابد در هم بشکند....و هنوز به جلو می رفت ، و دنیا غرق صداهایی برای نشنیدن و او زنده به تپش قدم های دخترک ،  ضرباهنگ قلبش را با او منظم می کرد.......و باران هنوز محرمی ندیده تا زار بزند اما دختر یکپارچه آب بود و آبی و غرق بی رنگی ، آنقدر که آدمهای سنگین او را نمی دیدند و اصلا از روز اول قرارنبود....... صدای رنگارنگ و آدم های خشکیدۀ خاکستری که با زور های طلایی،خجالت خاکسترزدگی شان را تیره تر می کردند.....و به دنبال شکستن بی خودی عذاب آورشان ، باید تمام خودی ها را کنار بزنند ، نکند فرار از خودشان را بفهمند و....مرد آرام فقط به جلو می رفت ، دنبال ضربان قلبش که بوی باران می گرفت.....و رقص گل های دامن دخترک که آرام آرام در بخار قطرات محو می شد....

شور کودکانه آخر شکفت و دخترک با دیده چند ماشین غرق لُعاب به خیال ِ ذوق زده کردن پدر چند بسته از خرت و پرت های داخل چرخ را به بغل گرفت و جلوی آنها دوید ، و نمی دانست ، فقط او ، رنگ ها را می بیند......

وقتی فهمید ماشین ها خاکستری اند و آدم ها همگی غرق دود سیاه شهر زدگی  ، سر جایش خشک شد ، مگر می شد طعم لبخند را به او ،  که خودش خوب از بچه بودنش خبر داشت ، حرام بدانند ، این را سوزش وسط سینه اش بعد از له شده جعبه و نگاه خشک همان ماشین اول به او فهماند و انگار حالا فهمید چرا سینه پدرش همیشۀ خدا می سوزد و اصلا انگار مثل یک وصله ناجور بود و باید هرچه زودتر کنار می رفت.....و می خواست برود اما وسط گیر کرده بود ، وسط ِ کسانی که مثل همه چیز بودند غیر از خودشان و غیر از او....و تاوان این حضور  ناهمگون ، گل های دامن دخترک بود که  تحمل چشم های مات را نیاورد و سنگینی آدم های سراپا رنگ زده ،......فقط رقص گلهای دامن دخترک و چشم های خشک خاکستری ، که از زیر عینک دودزده آرامش کودکانه را روی آسفالت می دیدند و خدا را شکر می کردند که خودشان نیستند و می گذشتند..... و چشم های به حلقه نشسته مرد که با دیدن دوباره گل های دامن دخترک  ذوق پدرانه می زد ، شرمنده از نگاه نیمه بیدار او وسط خیابان ، و تا آمد به خودش بیاید دید همه نیستند و هیچ کس با قدم های مطمئن می خواست باز هم گلهای دامن دخترک را له کند و........

 پدر بازهم به جلو می رفت و دخترک همچنان می دوید و باران برای او می خواند و آدم های رنگی ، عرق زده از خشکی هوا ، هیچ گلی را ندیدند تا معنی رنگ را بفهمند .... او را له نکنند....و هیچ کس .........، که شاید............ از سایه ما فهمیده شود!.......

خود را ببینیم ، شاید.......

اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم

11/4/86 ساعت 00:56