باسمه تعالی

غریب ِ همیشه غریب

رقص گرمای قدوم زائران به موج دریایی ِ آفتاب ظهر تابستان وجۀ مستانه بخشیده ، و آه سینۀ دردمندان ِ از همه جا مانده عرق شرم از سر و روی شهر جاری ساخته...

و دختر تنها با تقلا سرک می کشید اما نمی دید....وامانده از نگاه های سنگین ....

باید  هر چه زودتر خودش را می رساند تا....خدا را چه دیدی شاید قبول کند ، که ....آرام زمزمه کرد....خودش گفت بیا........

ترمز ناگهانی راننده مثل همیشه نشان از رفع زحمت می داد و او وقتی به خودش آمد که خون از انگشت پایش بیرون می زد و بد و بیراه کسی ....."که خودش هم نمی دانست کیست" والبته باید وجودش را از راه  او بر می داشت ! چرا که با نگاه تند او یاد نگاه های سنگین افتاد....

نبض ساعت هم مثل ضربان قلبش انگار با قدم های او مسابقه گذاشته ، یادش می آورد که اینجا زمان را "من" می سازد و این "من"چه بی تاب سایه ها را له می کرد تا ثابت کند "من"ها چقدر کم اند ، که اگر نبودند ، خوُب از او ، جلو می زدند!.....

پیچ خیابان تمام می شد وآخرین گردنه ..... نگاه های سنگین و ....سبکی جداشدن کیف ، او را به خود آورد ، فقط دو قدم تا آخر ِ گردنه ....صدایش را در گلوی خفه کرد تا نگاه های سنگین دوباره بر نگردند ،  و"..... که خودش هم نمی دانست کیست" از او جلو زد اما از گردنه هیچ وقت نگذشت......یاد آلودگی پایش افتاد که نیاز به آب داشت ، همه جا فقط آب بود ، اما چرا فقط آب......قدم هایش را تند تر کرد ...این پیچ آخر چقدر وقت گیر بود و انگار نمی خواست تمام شود ...اما نگاه های سنگین ، خلوت شدند.....و "کسی بود که می دانست کیست".....انگار از دل زمین خورشید ی بالا آمده و بین زمین و هوا منتظر "کسی است که می داند کیست"......و او از گردنه رد شد بدون ِ جای ِ پا .... با انگشت خونین و ورم کرده ..... چشمهایش اول از همه ذوق زده تطهیر می کرد و پاهایش به شرم حضور ، بر جا ماند .....

عکس "کسی که نمی دانست کیست" به چشمان ِ خیس او خشک شد ..... اصلا خشکیده بود در اول گردنه ...... و" او" خوشحال از جریان ِ دوباره ِ امید در چشمانش ، غرق ِ سکوت ِ ناگفتنی ها......سوزش انگشت پا ، دوباره به خودش آورد ....دوباره! .....

آخر چرا ..... این مسیر ِ "او" بود نه بیراهۀ "کسی که خودش هم نمی دانست کیست"..... پس چرا ..... آه از کیف و آنچه در آن بود ، ......مجوز ِ عبور از مسیر برای کسی که گردنه را گذرانده ُ در آن،  تا ،  شده بود!!!!!!!!.... آه از نگاه های سنگین ِ خشکیده بر گردنه ، آه بر درب ِ آستان ِ "او" که بستند بر "من" و آه از "کسی که نمی دانست کیست" و "من"را که فقط "او" می داند کیستم ،  به جرم عبور از آخرین گذرگاه ، راه نداد.......و آه از نگاه ِ خورشید بر آمده از دل ِ زمین که انتظار "من"را می کشید ، که "من"باید انتظارش می کشیدم ....... واین همان دانستنی ست که آن "کسی  که نمی داند کیست" ، اصلا نخواهد فهمید.....چرا که اصلا گردنه ای نمی دید.....

و "او"به زیر لب زمزمه کرد ..... غریب همیشه غریب است.....

و از زمزمه "او" آن شب طوفان گرفت و "کسی که نمی دانست کیست "نخواست طوفان را بفهمد.......

و.........دختر دیگر تنها نبود ........

فـَتـُـدَبـِّر

21/3/86 ساعت 01:23