بسم الله الرحمن الرحیم

برنابا ،نجوای خاموش

متن ِ ذیل ، بر اساس ادعای ِ موجود ، یک نسخه از کتاب مقدس ِ انجیل می باشد و البته ظاهرا مورد ِ انتقاد و عدم پذیرش اهل ِ مربوط.

آنچه این متن محترم را از دیدگاه اینجانب محترم و البته قابل مطالعه نموده است ،:

 ابتدا ، عدم قطعیت مناقشات موجود بر سر ِ آنست ؛  که البته جای خوشوقتی بسیار دارد که هم عمو زاده های مسیحی(عمو زاده ، بواسط اینکه حضرت ابراهیم -ع- جّد ِ مشترک انبیاء اسلام و مسیح والبته یهود می باشد)  و هم برادران مسلمان ؛  بر اعتقادات خود بسیار پایبند و به سادگی از آن دست بردار، نیستند، واین......رمز حیات پویای انسان است در معنای واقعی کلمه.

ودیگر آنکه ،به نظر ناقص و حقیرو البته جای ایراد ِ اینجانب ، این متن ، چه انجیل خوانده شود ، چه رساله ، بالاخره متنی است که قدمت آن طبق اعلاماتی که در دفاعیات موجود در اینترنت دیده ام به سالهای 130 الی200 میلادی می رسد ؛ و اصحاب گرامی وشاگردان حقیقی حضرت عیسی (ع) و هم به تعبیری تابعین ایشان(اعلی الله مقامهم  ورحمه الله علیم اجمعین)در نهایت مظلومیتی که داشته اند ، تا حد زیادی شناخته شده می باشند و طبعا راه،  جهت تتبع و تحقیق ِ در خصوص شخصیت جناب برنابا و باطبع مکتوبات ایشان باز است.

سوم آنکه به عنوان یک مسلمان –البته اگر بتوانم ، که خدا کند .....واین راز ِ حیات ِ مُخَوَف و مُرَجَءِ ماست-هنوز قانع نشدم که این کلمات(حال انجیل بخوانیمش یا رساله یا هر چیز ِ دیگر)به نوعی متصل به منبعی فیضان از بی قراری روح خدایی نباشد.

چهارم آنکه ، انتقادات موجود را هرچه بررسی کردم ، کمتر و کمتر،جنبه صلبی و ایجابی در مباحث دیدم..........والبته عموزادگان مسیحی هم مطمئنا هیچ گاه حق ندارند از اعتقادات خود دست بردارند مگر آنگه واقعا قانع شده باشند......حتی در صورت قانع شدن تمام متفکران ِ دیگر ، چرا که هر کس مسئول افکار و اعمال خود است....و این راز ِ نزول انبیاست....و باید من ِ مسلمان و شمای مسیحی یا یهودی ، بدانیم که اعتقاداتمان را باید برپایه تحلیل  و تفکر زنده و پویا بگذاریم واینکه گفته اند در اصول ِ دین تقلید جایز نیست....واقعا باید اینطور بود تا انسان ماند.

پس ، مقدمتا ، جهت مطالعه و آشنایی بیشتر است و اصالت آنرا باید از اهل آن جویا شد.

والبته شاید بی مناسبت باشد.....اما.....

..........به ماه ذی الحجه وارد شده ایم و 22 ذی الحجه مطابق است با سیصدو پنجاه ُ هشتمین سال شهادت دارا شکوه ، مترجم کتاب الوحی،اوپانیشاد(همان کتابی که علامه طباطبائی در وصف آن فرمودند که ...از آن بوی توحید می آید.....  )نمی دانم چرا این آدمی زاد به قدر ِ لحظه ای برای اعمال خود ارزش ِ فکر کردن قائل نمی شود و مقدمه اعمالش را خوی ِ ویرانگر ِ حیوانیش می گذارد...ای کاش همیشه مرگ آگاه باشیم تا از دام این غفلت اندکی راه نجات بیابیم.

خدا رحمت کند آن مظلومی را که به گناه اعتقاد ناب توحیدیش و البته لایعقلی دیگران از هرچه معقول است(؟!)گلویش بریده شد..........بماند برای بعد..............

انجیل برنابا

 

انجیل برنابا-انجیل صحیح یسوع مسمیبه مسیح(ترجمه مرحوم علّامه حیدرقلی سردار کابلی)

به نام خداوند بخشنده و مهربان

(۱)پیغمبر تازه‌ای که فرستادهٔ خداست بسوی جهان،بحسب روایت برنابا فرستادهٔ او.(۲) برنابا ،فرستادهٔ یسوع ناصری مسمیبه مسیح آرزو میکند ازبرای همهٔ ساکنین زمین اسلام و تسلیه را.(۳)ای عزیز!بدرستی که خدای بزرگ عجیب تفقد نموده‌است ما را در این روزهای پسین به پیغمبر خود یسوع مسیح،به رحمت بزرگ از برای تعلیم؛وآیاتی که گرفته‌است آنها را شیطان وسیلهٔ گمراه نمودن بسیاری را به دعوی پرهیزگاری،(۴)که بشارت دهندگانند به تعلیمیکه سخت کفر است(۵)خوانندگان مسیح را پسرخدای.(۶)ترک کنندگان ختنه را که امر کرده‌است به آن خدای همیشه.(۷)تجویز کنندگان هر گوشت ناپاک را.(۸)آنان که گمراه شده درشمارهٔ آنها نیز پولس،که سخن نمیگویم از او مگر با افسوس.(۹)او باعث است که بسبب او مینگارم آن حقی را که دیده‌ام و شنیده‌ام در اثنای معاشرت خودم با یسوع،تا اینکه خلاص شوید وگمراه نکند شما را شیطان که هلاک شوید در جزای خدای.(۱۰)بنابراین پس حذر کنید از هر کسی که بشارت میدهد شما را به تعلیم جدیدیکه مخالف است با آنچه مینویسیم آن را،تا خلاص شوید، خلاص ابدی.(۱۱)خدای بزرگ با شما باد و حفظ کند شما را ازشیطان وهر شری،آمین!

فصل اوّل

(۱)هر آیینه،بتحقیق برانگیخت خدادر این روزهای پسین جبرئیل فرشته را به دوشیزه‌ای که نامیده میشد مریم،از نسل داوود ازسبط یهودا.(۲)درحالی که این دختر زندگانی میکرد به پاکی،بدون هیچ گناهی و منزه بود ازملامت و ملازم نماز بود باروزه همانا یک روزی تنها بود که ناگاه فرشته جبرئیل داخل شد بر بستر او و سلام داد به او وگفت:برکت خدای باد برتو ای مریم!(۳) پس ترسید آن دختر از ظهور آن فرشته.(۴) لیکن آن فرشته فرونشانید ترس او را وگفت:مترس ای مریم!زیرا برخوردار شدی نعمتی را از نزد خدایی که برگزید تو را تا مادر پیغمبری با شی که مبغوث میکند او را بسوی شعب اسرائیل ،تا سلوک کنند به شریعتهای او با اخلاص.(۵) پس پرسید عذرا: چگونه میزایم پسری را،در حالی که نمیشناسم مردی را؟(۶)پس جواب داد فرشته: ای مریم!بدرستی که خدائی که آفرید آدم را از غیر انسان،هر آیینه قادر است براینکه بیافریند در تو انسانی را از غیر انسان؛زیرا هیچ محالی نیست نزد او.(۷) پس گفت مریم:بدرستی که من دانا هستم به اینکه خدای قادر است که انجام شود مشیت او.(۸)پس گفت فرشته:بارور شو به پیغمبری که زود است او را یسوع بخوانی .(۹)پس بازدار از او خمر ومسکر و هر گوشت ناپاک را؛زیرا آن کودک قدوس خداست .(۱۰)پس خم شد مریم بتواضع ومیگفت:اینک منم کنیز خدای؛پس بشود برحسب کلمهٔ تو.(۱۱)پس فرشته رفت .(۱۲)اماعذرا تمجید نمود خدا را و میگفت(۱۳) بشناس ای نفس !یزرگواری خدای را.(۱۴) فخرکن ای روح!به خدای رهانندهٔ من.(۱۵) زیرا به لطف نگریست پستی کنیز خود را.(۱۶)زود است که مرا بخوانند همهٔ امتها مبارکه.(۱۷)زیرا خدای توانا مرا گردانید بزرگ.(۱۸)پس مبارک باد نام قدوس او ؛زیرا رحمت او کشیده میشود از گروه به گروه از برای آنانکه پرهیز مینمایند محرّمات او را.(۱۹)هر آیینه دست خود را زورآور نموده،پس برانداخت متکبری را که از خود خرسند(۲۰)هرآینه پایین آورد صاحبان عزت را از کرسی هایشان و بلند نمود صاحبان تواضع را(۲۱)سیر نمودگرسنه را به چیزهای نیکو و برگردانید توانگر را دست خالی.(۲۲) زیرا یاد میآورد وعده‌هایی راکه وعده داده‌است ابراهیم و پسرش را تاابد.

فصل دوم

(۱)اما مریم چون دانا به مشیت خدای بود ودر باطن ترسناک بود از اینکه به غضب درآید طایفه اش بر او بواسطهٔ اینکه آبستن است،وسنگ باران کنند او را که گویا او مرتکب زنا شده،شوهری از عشیرهٔ خود برای خود اختیار نمود خوش کردار،که یوسف نام داشت.(۲)زیرا نیکوکار پرهیزگار بود از محرمات خدای و تقرب میجست بسوی او به روزه و نمازها ومعیشت خود را به کسب دست خود میکرد؛چون که او نجار بود.(۳)این همان مردی است که او را عذرا میشناخت واو راشوهر خود اختیارکرده بود و کشف کرده بود او را به الهام الاهی.(۴)پس چون یوسف نیکوکار بود عزم نمود-وقتی که مریم را آبستن دید-بردوری کردن از او؛چونکه پرهیز میکرد خدای را.(۵)در بین اینکه او خواب بود،ناگهان فرشتهٔ خدای او را سرزنش نموده،گفت: (۶)چرا عزم نموده‌ای بر دوری کردن از زن خویش .(۷)پس بدان، بدرستی که آنچه در او پیدا گردیده ؛فقط به خواست خدا ی پیدا گردیده.پس زود است بزاید عذرا پسری.(۸)نیز زود است او را بنامید یسوع.(۹)باز میداری از او خمر و مسکر و هرگوشت ناپاک را(۱۰)زیرا او قدوست خداست از رحم مادرش؛پس به درستی که او پیغمبری است ازخدای که فرستاده شده به سوی دودمان اسرائیل،تا برگرداند یهودیه را به سوی دلش .(۱۱)وسلوک نماید اسراییل درشریعت پروردگار،چنانکه او نوشته شده در ناموس موسی.(۱۲)زود است بیاید با قوّت بزرگی که عطا میفرماید به او خدای.(۱۳)نیز زود است بیاورد آیات بزرگی را که سبب نجات بسیاری بشود .(۱۴)پس چون یوسف بیدار شد ازخواب ،شکر کرد خدای را وبه سر برد با مریم درمدّت عمرش؛خدمت کنان خدای را به تمام اخلاص.

فصل سوم

(۱)هیرودس در آن وقت پادشاه بود بر یهودیه به امر اوغسطس قیصر.(۲)و پیلادس حاکم بود در زمان ریاست کهنوتیه از طرف حنان.(۳)پس برای اجرای امر قیصر نام نویسی شد همهٔ عالم . (۴)پس در این هنگام هر کس به وطن خود رفته، تقدیم نمودند خود را بحسب اسباط خود تا نام نویسی شوند.(۵)پس مسافرت نمود یوسف از ناصره ، که یکی از شهرهای جلیل است، با زن خود در حالی که او آبستن بود ورفت بسوی بیت لحم، که آن شهر او بود وخود از عشیرهٔ داوود بود، تا نام نویسی شود برای عمل به امر قیصر.(۶)چون به بیت لحم رسید در آنجا محل نیافت ؛ زیرا شهر کوچک بود و جماعت انبوه وغریب بسیار بودند.(۷) پس در بیرون شهر منزل نمود در جایی که محل شبانان قرار داده شده بود.(۸) در هنگامیکه یوسف در آنجا مقیم بود ایام مریم تمام شد که بزاید.(۹) پس فرا گرفت عذرا را نوری که سخت درخشان بود.(۱۰) آنگاه زایید پسر خود را بدون رنجی.(۱۱) و گرفت او رتا در آغوش خود.(۱۲) پس از آنکه پیچید او را به قنداقه، گذاشت او را در آخور.(۱۳) زیر پیدا نشد جایی در کاروانسرا .(۱۴) پس گروه بسیاری از ملائکه آمدند بسوی کاروانسرا به طرب وتسبیح کنان خدای را ونشر مینمودند مژدهٔ سلام را از برای ترسندگان از خدای.(۱۵) و حمد نمودند مریم ویوسف خدای را بر ولادت یسوع و قیام نمودند بر تربیت او با بزرگترین سروری.

 

فصل چهارم

(۱)در آن وقت شبانان پاسبانی گلهٔ خود مینمودند به عادت خویش.(۲) ناگاه نور درخشانی ایشان را فرا گرفت و از میان او فرشته‌ای بر آمد که تسبیح خدای میکرد.(۳) پس ترسیدند شبانان بسبب این نور ناگهانی و ظهور فرشته.(۴)پس فرو نشانید ترس ایشان را فرشته وگفت: (۵)اینک منم بشارت میدهم شما را به خوشی بزرگ.(۶)زیرا بتحقیق متولد شده در شهر داوود طفلی که پیغمبر خداست و زود است فراهم آورد برای خانهٔ اسرائیل خلاص بزرگی را.(۷) مییابید طفل را در آخور با مادر او که تسبیح میکند خدای را.(۸) چون این بگفت حاضر شد گروه بزرگی از ملائکه که خدای را تسبیح گفتندی.(۹) نیز بشارت دادندی نیکان را به سلام.(۱۰)چون ملائکه رفتند شبانان با هم گفتند:.(۱۱)باید برویم به بیت لحم وبنگریمم کلمه‌ای را که فرموده‌است به ما او را خدای بواسطهٔ فرشتهٔ خود.(۱۲) شبانان بسیاری آمدند بسوی بیت لحم که طلب مینمودند طفلی را که تازگی متولد شده بود.(۱۳) پس یافتند طفل موعود را خوابانیده شده در آخور، بر حسب گفتهٔ فرشته.(۱۴) پس سجده کردند برای او و پیشکش کردند برای مادر آنچه بود با ایشان، و خبر دادند او را به آنچه شنیده و دیده بودند.(۱۵) نهان داشت مریم این امور را دردل خود و یوسف نیز شکر گویان بود خدای را.(۱۶) پس برگشتند شبانان به گلهٔ خودشان و میگفتند به هر کس، چه بزرگ است آنچه را که دیده‌اند.(۱۷) آنگاه هراسان شد همهٔ کوه‌های یهودیه.(۱۸) نهاد هر مردی کلمه را در دل خود و میگفت: چه خواهد شد این طفل، چه میبینی!؟

فصل پنجم

(۱)پس چون تمام شد ایام هشتگانه بر حسب شریعت پروردگار،-چنانکه نوشته شده‌است در کتاب موسی-گرفتند یوسف و مریم طفل را و برداشتند او را بسوی هیکل تا ختنه کنند او را.(۲)پس ختنه کردند طفل را ونامیدندش یسوع– چنانکه فرشته گفته بود،پیش از آنکه بارور شود در رحم.(۳)پس دانستند مریم و یوسف که این طفل زود است بشود از برای خلاص وهلاک بسیاری.(۴)لهذا پرهیز میورزیدند خدای را و نگهداری طفل مینمودند بر خوف خدای.

فصل ششم

(۱)چون تولد شد یسوع در زمان هیرودس پادشاه یهودیه، سه نفر بودند از مجوس در اطراف مشرق که چشم داشتند ستارگان آسمان را.(۲)پس نمایان شد برای ایشان ستاره‌ای که سخت درخشندگی داشت:پس از آنجا با هم مشورت کردند و آمدند به یهودیه در حالتی که رهبری مینمود ایشان را آن ستاره که جلوی روی آنها میرفت.(۳) پس چون رسیدند به اورشلیم، پرسیدند کجا تولد شده پادشاه یهودیه؟.(۴)چون بشنید هیرودس این را، هراسان شد وهمهٔ مردم شهر مضطرب شدند؛ پس از اینجا جمع نمود هیرودس کاهنان وکاتبان را وگفت:کجا تولد خواهد یافت مسیح؟.(۵) جواب دادند: بدرستی که او متولد خواهد شد در بیت لحم؛زیرا نوشته شده‌است در نبی اینطور: و تو ای بیت لحم! کوچک نیستی میان رؤسای یهود؛زیرا زود است برآید از تو تدبیر کننده‌ای که سرپرست شود طایفهٔ مرا، یعنی اسرائیل را.(۶) آنوقت هیرودس مجوسها را بحضور خود طلب نموده و از آمدن ایشان جویا شد .(۷)پس جواب دادند، همانا ستاره‌ای در مشرق رهبری نمود ایشان را بسوی اینجا.(۸) پس از این جهت خوش داشتند که پیشکش کنند هدایا را و سجده نمایند برای این پادشاه تازه‌ای که نمایان شد برای ایشان ستارهٔ او.(۹) در آن وقت هیرودس گفت: بروید بیت لحم و بدقت از این طفل سراغ بگیرید.(۱۰) چون او را پیدا نمودید، بیایید و مرا خبر دهید: زیرا من نیز میخواهم سجده نمایم برای او.(۱۱) او این را از روی مکر گفت.

فصل هفتم

(۱) رفتند مجوس از اورشلیم.(۲) ناگاه دیدند ستاره‌ای را که ظاهر شده بود برای ایشان در مشرق، جلو روی ایشان میرفت.(۳) پس چون آن ستاره را دیدند مملو شدند از سرور.(۴)وقتی به بیت لحم رسیدند وایشان در بیرون شهر بودند، ستاره را بالای کاروانسرا یافتند، آنجایی که یسوع متولد شده بود.(۵) پس مجوس آنجا رفتند.(۶) چون داخل کاروانسرا شدند، طفل را با مادرش یافتند.(۷) پس خم شدند وسجده نمودند برای او.(۸) آنگاه پیشکش کردند مجوس عطرها را با نقره و طلا.(۹) نیز حکایت کردند بر عذرا هر چه را که دیده بودند.(۱۰) آنگاه ایشان را میان خواب، طفل تحذیر نمود از رفتن بسوی هیرودس.(۱۱) پس رفتند در راه دیگر وبازگشتند بسوی وطن خود و خبر دادند به آنچه ر یهودیه دیده بودند.

فصل هشتم

(۱) چون هیرودس دید که مجوس باز نگشتند بسوی او، گمان نمود که ایشان او را استهزا نمودند. (۲) پس بر بست نیت را بر کشتن طفلی که متولد شده بود.(۳) لیکن وقتی که یوسف در خواب بود، ظاهر شد از برای او فرشتهٔ خدای وگفت:(۴) برخیز بزودی وبگیر طفل ومادرش را و برو بسوی مصر: زیرا هیرودس میخواهد او را به قتل برساند.(۵) پس یوسف برخاست باخوف عظیم و گرفت مریم و طفل را رفتند بسوی مصر.(۶) پس ماندند در آنجا تا مرگ هیرودس، که گمان کرد مجوس او را ریشخند نموده‌اند.(۷)آنگاه لشکرهای خود را فرستاد تا به قتل برساند تمام کودکانی را که تازه متولد شده بودند در بیت لحم.(۸) پس لشکرها آمدند وکشتند همهٔ کودکانی را که بودند در آنجا، چنانکه هیرودس فرمان داده بود.(۹) این هنگام تمام شد کلمات آن پیغمبر که گفته :(۱۰) نوحه وگریه در رامه‌است.(۱۱)راحیل ندبه میکند پسران خود را وهیچ تسلی نیست برای او؛ زیرا موجود نیستند.

فصل نهم

(۱) و چون هیرودس مرد ظاهر شد فرشتهٔ خدای در خواب یوسف و گفت:(۲) برگرد به یهودیه؛ زیرا مردند آنانکه میخواستند مرگ طفل را.(۳) پس یوسف گرفت طفل و مریم را و طفل به هفت سال رسیده بود و آمد به یهودیه، از آنجا که شنیده بود اینکه از خیلاوس پسر هیرودس حاکم در یهودیه بود.(۴) پس رفت بسوی جلیل؛ زیرا ترسید که در یهودیه بماند. (۵) آنگاه رفتند تا ساکن شوند در ناصره.(۶) پس بالید طفل در نعمت وحکمت پیش خدای به مردم.(۷) چون رسید یسوع به سنین دوازده سال، روان شد با مریم و یوسف بسوی اورشلیم تا سجده کند آنجا بر طبق شریعت پروردگار که نوشته شده در کتاب موسی.(۸) چون تمام شد نماز هایشان برگشتند، پس از آنکه گم کردند یسوع را؛ زیرا ایشان گمان کردند که او به وطن باز گشته با نزدیکان ایشان . (۹) از این رو مریم با یوسف باز گشتند به اورشلیم و سراغ مینمودند یسوع را میان خویشان وهمسایگان.(۱۰) در روز سوم یافتند کودک را در هیکل،میانهٔ علما که محاجه میفرمود با ایشان در امر ناموس.(۱۱) بشگفتی در آورد هر کس را به سؤالها وجوابهای خود. هرکس میگفت: (۱۲) چگونه داده شده‌است به مثل این علم را؟حال آنکه او تازه جوان است وخواندن را نیاموخته!(۱۳)پس ملامت نمود او را مریم وگفت:ای فرزند! این چه کاری بود که به ما کردی؟ پس بتحقیق که سراغ نموده‌ایم تو را من وپدرت سه روز،و ما غمگین بودیم.(۱۴) پس جواب داد یسوع (( آیا نمیدانی خدمت به خدای واجب است که مقدم داشته شود بر پدر ومادر؟ )) (۱۵) آنگاه یسوع نمود با مادر خود و یوسف در ناصره.(۱۶) پس بود مطیع ایشان را بتواضع و احترام.

فصل دهم

(۱) چون یسوع رسید به سی سال از عمر –چنانکه خبر داد مرا به آن خودش –بر کوه زیتون برآمد با مادرش تا زیتون بچیند.(۲) در بین اینکه نماز میکرد در ظهر، به این کلمات رسید که:((ای پروردگار من به رحمت… .)) که ناگاه نور تابانی فرا گرفت او را و انبوهی که حساب نمیشد از ملائکه.میگفتند:باید تمجید شود خدای.(۳)پس پیش نمود برای او فرشتهٔ جبرئیل کتابی را که گویا آن آینهٔ درخشانی بود.(۴) پس نازل شد بر دل یسوع چیزی که شناخت به او آنچه را که خدای کرده وآنچه را که خدای گفته و آنچه را که خدای میخواهد؛حتی هر چیزی برهنه و مکشوف شد برای او.(۵)هر آینه بتحقیق به من فرمود: ((تصدیق کن ای برنابا! اینکه بدرستی میشناسم هر پیغام و هر پیغمبری را، و همهٔ آنچه میگویم همانا بتحقیق آمده‌است از آن کتاب.)) (۶) چون این نمایش جلوه گر شد بر یسوع و دانست که او پیغمبری است فرستاده شده بسوی خانهٔ اسرائیل باز نمود مریم مادر خود را به همهٔ آن و فرمود او را اینکه، مترتب خواهد شد بر این، تحمّل مشقت بزرگی از برای مجد خدای و اینکه او نمیتواند پس از این به سر برد با او و خدمت او نماید.(۷)پس چون مریم شنید این را،جواب داد:ای فرزند! بدرستی که من خبر داده شده‌ام به تمام اینها پیش از آنکه متولد شوی؛ پس با مجد باد نام خدای قدوس!(۸)از آن روز جدا شد یسوع از مادر خود تا بپردازد به وظیفهٔ پیغمبری خود.

                                                     فصل یازدهم

(۱) چون یسوع فرود آمد از کوه به اورشلیم،برخورد به پیسی، که به الهام الاهی میدانست یسوع پیغمبر است.(۲) پس زاری نمود بسوی او گریان کنان وگفت:ای یسوع، پسر داوود!به من رحم کن.(۳) پس جواب فرمود یسوع: ((چه میخواهی ای برادر که انجام دهم برای تو؟)) (۴) پس پیس جواب داد: ای آقا! عطا فرما مرا صحت.(۵) پس سرزنش نمود او را یسوع و فرمود ((بدرستی که هر آینه تو کودن هستی.زاری کن بسوی خدائی که تو را آفریده‌است و او عطا میفرماید تو را صحت؛ زیرا من مردی هستم مانند تو.)) (۶) پس پیس جواب داد:میدانم ای آقا که تو انسانی؛ لیکن تو قدوس پروردگاری.پس حالا تو زاری کن بسوی خدای و او عطا میفرماید مرا صحت.(۷)پس یسوع آهی کشید وگفت: ((ای پروردگار، ای خدای توانا! از برای محبت پیغمبران پاک خود، بهبودی بخش این دردمند را.)) (۸) چون گفت این را، بر علیل دست مالید وگفت: ((به نام خدای ای برادر به شو.)) (۹) چون این بفرمود، به شد از پیسی خود؛حتی اینکه جسد پیسی او شد مثل جسد طفلی.(۱۰) پس چون پیس این بدید ودانست که او به شده،فریاد کرد به آواز بلند: بیا ابنجا ای اسرائیل!و بپذیر پیغمبری را که فرستاده او را خدای بسوی تو.(۱۱)پس خواهش نمود از او یسوع و فرمود: ((ای برادر!خاموش باش وچیزی مگو.)) (۱۲)پس نیفزود آن خواهش مگر با فریاد او که میگفت:اینک او همان پیغمبر است، اینک او قدوس خداست.(۱۳) چون شنیدند این کلمات را بسیاری از آنانکه میرفتنند به اورشلیم با عجله برگشتند.(۱۴) وقتی داخل شدند در اورشلیم با یسوع، حکایت کردند آنچه را که کرد خدای بواسطهٔ یسوع.

فصل دوازدهم

(۱)پس مضطرب شد تمام شهر از این کلمات.(۲) و شتاب کردند همه بسوی هیکل تا ببینند یسوع را که داخل آن شد تا نماز کند؛ تا اینکه جای بر ایشان تنگ آمد.(۳) پس پیش رفتند کاهنان بسوی یسوع وگفتند:این طایفه میخواهد ببیند تو را وبشنود از تو؛ پس بالای این سکو شو. هر گاه عطا فرماید خدای تو را کلمه‌ای، پس تکلم کن به آن به نام پروردگار.(۴) پس بالا شد یسوع به آنجایی که کاتبان عادت داشتند سخن گفتن در آنجا را.(۵) چون اشاره کرد به دست، اشاره‌ای برای خاموشی، دهان بگشود و فرمود: (۶) ((مبارک است نام خدای پاک که از بخشایش و مهربانی خویش اراده نمود و آفرید آفریدگان خود را تا تمجید نمایند او را.(۷) مبارک است نام خدای پاک که خلق فرمود نور جمیع پاکان و پیغمبران خود را قبل از همهٔ چیزها تا بفرستد آنها را برای خلاصی عالم؛ چنانکه تکلم فرموده بواسطهٔ بندهٔ خود داوود که فرموده: پیش از ستارهٔ صبح در روشنی پاکان آفریدم تو را.(۸)مبارک است نام خدای پاک که آفرید فرشتگان را تا او را خدمت کنند.(۹) مبارک است خدائی که قصاص فرمود و سرافکنده نمود شیطان و پیروان او را که سجده نکردند از برای آنکه دوست داشت خدای اینکه سجده کرده شود برای او.(۱۰) مبارک است نام خدای پاک که آفرید انسان را ازگل زمین و گردانید او را قیم بر اعمال خود . (۱۱)مبارک است نام خدای پاک که راند انسان را از فردوس؛ زیرا او نافرمانی کرد از فرمانهای پاکیزهٔ او را.(۱۲) مبارک است نام خدای پاک که به رحمت خود نظر فرمود به شفقت به اشکهای آدم وحوا، پدر ومادر جنس بشری.(۱۳) مبارک است نام خدای پاک که قصاص فرمود به عدل قابیل، کشندهٔ برادرش.فرستاد طوفان را بر زمین و سوزاند سه شهر بدکار را و زد مصر را و غرق نمود فرعون را در مجر احمر و پراکنده نمود جمعیت دشمنان طایفهٔ خود را و ادب فرمود کافران را و قصاص فرمود غیر توبه کاران را.(۱۴) مبارک است نام خدای پاک که شفقت فرمود بر آفریدگان خود؛ پس فرستاد بسوی ایشان پیغمبران خود را تا راه روند بر حق و نکویی او.(۱۵)آنکه رهانید بندگان خود را از هر شری و عطا فرمود به ایشان این زمین را چنانکه وعده فرموده بود پدر ما ابراهیم و پسر او تا ابد.(۱۶)پس عطا فرمود به ما ناموس پاکیزهٔ خود را بر دست بندهٔ خود موسی، تا نفریبد ما را شیطان. برتری داد ما را بر همهٔ طوایف. (۱۷)لیکن ای براذران ! چه کنیم تا مجازات نشویم بر گناهان خود؟))(۱۸) پس درآن هنگام سرزنش نمود یسوع طایفه رابه سخت ترین درشتی؛ زیرا ایشان فراموش نموده بودند کلمهٔ خدای را و سپرده بودند خودشان را به غرور تنها.(۱۹) سرزنش نمود کاهنان را بجهت اهمال ایشان خدمت خدای را ،و بجهت حرص ایشان .(۲۰)سرزنش فرمود نویسندگان را؛ زیرا ایشان تعلیم داده بودند تعلیمهای فاسد را و ترک نموده بودندشریعت خدای را.(۲۱)سرزنش فرمود علما را ؛زیرا ایشان باطل نموده بودند شریعت خدای را به واسطهٔ تقلیدهایشان .(۲۲)پس تاثیر نمود کلام یسوع در طایفه ؛تا آنجا که ایشان همه به گریه در آمدند؛از کوچکشان تا بزرگشان و استغاثه مینمودند رحمت او را و زاری مینمودند به سوی یسوع تا دعا کند برای ایشان .(۲۳) مگر کاهنان و رؤسای ایشان ،آنانکه نهان داشتند در آن روز عداوت با یسوع را؛ زیرا او اینگونه تکلم فرمود بر ضد کاهنان و کاتبان وعلما؛ پس مصمم شدند بر قتل او .(۲۴)لیکن ایشان سخن نگفتند به کلمه‌ای از ترس طایفه، که او را قبول نمودند به پیغمبری خدای .(۲۵) بلند کرد یسوع دستهای خود را به سوی پروردگار و دعا نمود.(۲۶)پس گریستند طایفه و گفتند :چنین باشد ای پروردگار ، چنین باشد!(۲۷)چون به آخر رسید دعا ،فرود آمد یسوع از هیکل و سفر کرد همان روز اورشلیم با بسیاری از آنانکه پیروی او نمودند . (۲۸) پس سخن گفتند کاهنان در میان خودشان به بدی دربارهٔ یسوع.

فصل سیزدهم

(۱) چون گذشت بعضی روزها و یسوع دانا بود بروح،رغبت کاهنان را،برآمد بر کوه زیتون تا نماز بگذارد.(۲) پس ازآنکه صرف نمود همهٔ شب را در نماز، یسوع دعا کرد در صبح در حالتی که میگفت:(۳) ((ای پروردگار من!بدرستی دانایم به اینکه کاتبان بغض من میورزند.(۴) کاهنان مصمّم اند بر قتل من؛ من بندهٔ توام.(۵) از برای این پروردگار وخداوند توانای مهربان!بشنو به رحمت، دعاهای بندهٔ خود را.(۶) برهان مرا از دام هایشان؛زیرا توئی رهانندهٔ من.(۷) تو میدانی ای پروردگار من، اینکه منم بندهٔ تو وتو را طلب میکنم ای پروردگار من!وکلمهٔ تو را طلب مینمایم.(۸) زیرا کلمهٔ تو حق است وآن دوام دارد تا ابد.)) (۹) چون تمام کرد یسوع این کلمات را، ناگاه فرشتهٔ جبرئیل بتحقیق آمد بسوی او وگفت: (۱۰) مترس ای یسوع!زیرا هزار هزار از آنان که ساکنند بالای آسمان، نگهداری مینمایند جامه‌های تو را.(۱۱) نخواهی مرد تا کامل شود هر چیزی و برسد جهان نزدیک پایان.(۱۲) پس افتاد یسوع به روی بر زمین وگفت: (۱۳) ((ای خداوند وپروردگار بزرگ! چه بزرگ است رحمت تو برای من.(۱۴) چه بدهم تو را ای پرور دگار من! در مقابل آنچه احسان فرموده‌ای آن را به من.))(۱۵) پس جواب داد فرشته جبرئیل: برخیز ای یسوع! به یاد آور ابراهیم را که میخواست پیش کند فرزند یکدانهٔ خود اسماعیل را قربانی برای خدای تا تمام شود کلمهٔ خدای.(۱۶) پس چون کارد توانا نشد بر ذبح فرزند او، پیش نمود از روی عمل به کلمهٔ من گوسفندی را.(۱۷) پس بر تو باد اینکه پیش بکنی آن را ای یسوع!خدمتکار خدای.(۱۸) پس جواب داد یسوع:((میشنوم و فرمان میبرم.(۱۹) لیکن کجا مییابم گوسفندی را و نیست با من پولی وجایز نیست دزدی آن.))(۲۰) پس راهنمائی نمود او را آن وقت فرشته بر گوسفندی وپیش نمود آن را یسوع حمد کنان وتسبیح کنان برای خدای ممجّد تا ابد.

فصل چهاردهم

(۱) فرود آمد یسوع از کوه و عبور نمود تنها وشبانه به جانب اقصی، از کنارهٔ رود اردن. (۲)روزه داشت چهل روز و چهل شب و نخورد چیزی را نه شب و نه روز. زاری کنان بود همیشه بسوی پروردگار برای خلاص طایفهٔ خود که فرستاده او را خدای بسوی ایشان.(۳)پس چون چهل روز به سر رفت گرسنه شد.(۴) ظاهر شد بر او این زمان شیطان و تجربه نمود او را کلمات بسیاری.(۵) لیکن یسوع راند او را با نیروی کلمات خدای.(۶) پس چون شیطان رفت، فرشتگان آمدند وتقدیم نمودند برای یسوع هر آنچه محتاج بود.(۷) اما یسوع پس برگشت به نواحی اورشلیم و یافتند او را طایفه بار دیگر به خوشی بزرگ.(۸) آنگاه خواهش نمودند از او که بماند با ایشان؛زیرا کلمات او مثل کلمات کاتبان نبود، بلکه اثر کننده بود؛ زیرا آنها تأثیر کرد در دل.(۹) پس چون یسوع دید گروهی که برگشتند بسوی او تا در شریعت خدای سلوک نمایند گروه بسیاری است، به کوه بالا رفت وبماند تمام شب به نماز.(۱۰) چون خورشید طالع شد، فرود آمد از کوه و دوازده نفر انتخاب فرمود که ایشان را رسولان نامیدند،که یکی از ایشان یهوداست که به دار زده شد.(۱۱)اما اسامیایشان این است.(۱۲) اندریاس [=أندراوس] و برادرش پطروس شکارگر.(۱۳) و برنابا که این را نوشته، ومتی که باجگیر بود ومینشست برای گرد آوردن باج.(۱۴) یوحنا ویعقوب، پسران زبدی.(۱۵) تدی [=تداوس] و یهودا.(۱۶) برتولما [=برتولماوس] و فیلّپس.(۱۷) یعقوب ویهودای اسخریوطی خیانتکار.(۱۸)پس بر اینان آشکار مینمود پیوسته اسرار الهیه را.(۱۹)اما یهودای اسخریوطی پس او را وکیل قرار داد بر آنچه داده میشد برای صدقات، که او پس میربود ده یک را از هر چیزی.

فصل پانزدهم

(۱) چون عیدمظال نزدیک شد، توانگری یسوع وشاگردانش و مادرش را دعوت نمود به عروسی؛ (۲) پس یسوع رفت.(۳) در بین اینکه در طعام بودند نوشیدنی تمام شد.(۴)پس مادر یسوع با او حرف زد وگفت: ایشان سیرابی ندارند.(۵) پس یسوع جواب داد: ((مرا چه کار است در این ای مادر!)) (۶) پس مادرش به خادمان سفارش کرد که اطاعت نمایند یسوع را درهر چه او امر میفرماید ایشان را به آن.(۷) در آنجا شش قدح سنگی برای آب بود، بر حسب عادت اسرائیل که تطهیر مینمودند خود را برای نماز.(۸) پس یسوع فرمود: (( این قدحها را پر از آب کنید.)) (۹)خدمتکاران چنان کردند.(۱۰) آنگاه یسوع به ایشان فرمود: (( به نام خدای بنوشانید به دعوت شدگان.)) (۱۱) پس خدمتکاران پیش کردند به مدیر مجلس که سرزنش نمود به پیروان وگفت: (۱۲)ای خدمتکاران خسیس! چرا شراب نیکو را نگه داشته‌اید تا حال؟ زیرا معرفت نداشت چیزی را از آنچه یسوع کرده بود.(۱۳) پس جواب دادند خدمتکاران: یافت میشود اینجا مردی که قدوس خداست؛ زیرا او از آب، شراب به عمل آورده.(۱۴) گویا او در مجلس گمان کرد که خدمتکاران مستند.(۱۵) اما آنانکه نشسته بودند پهلوی یسوع ، پس چون حقیقت را دیده بودند، از سر سفره جستند و او را در میان گرفتند ومیگفتند: حقا که تو قدوس خدا و پیغمبر راستگوی فرستاده شده بسوی ما از خدای هستی.(۱۶) این زمان شاگردانش به او ایمان آوردند. (۱۷) بسیاری به خود آمدند و گفتند: (۱۸) حمد خدائی را که آشکار نمود رحمتی رابرای اسرائیل و تفقد فرمود خانهٔ یهودا را به محبّت خویش؛ مبارک است نام اقدس او.

فصل شانزدهم

(۱)جمع نمود یک روزی یسوع شاگردان خود را و رفت بر فراز کوه.(۲) چون آنجا نشست، شاگردان نزدیک او شدند.دهان خود بگشود وتعلیم داد ایشان را وگفت:(۳) (( بزرگ است نعمت هائی که انعام فرموده‌است آنها را خدای بر ما: پس از آنجا ثابت شد بر ما؛ اینکه عبادت نمائیم او را به اخلاص دل.(۴) چنانکه شراب تازه نهاده میشود در خمرهای تازه، همچنین ثابت میشود بر شما اینکه باشید مردمان تازه، هر گاه که بخواهید فرا گیرید تعلیمهای جدیدی را که زود است از زبان من برآید.(۵) حق میگویم به شما: همچنانکه فراهم نمیآید برای انسان اینکه نظر نماید به چشم خود آسمان و زمین را با هم در زمان واحد، پس همچنان او را اینکه دوست بدارد خدای وجهان را.(۶) هرگز هیچ مردی نمیتواند که خدمت نماید دو آقا را که یکی از آنها، دشمن باشد آن دیگر را؛ زیرا هر گاه دوست داشت تو را یکی از آنها، دشمن خواهد داشت تو را آن دیگر.(۷) پس همچنین میگویم به شما حق را.بدرستی که شما نمیتوانید خدمت کنید خدای و جهان را .(۸)زیرا جهان نهاده شده‌است در نفاق و طمع وخباثت.(۹) به همین جهت نخواهید یافت راحتی در عالم؛ بلکه در عوض خواهید یافت مشقت و زیان .(۱۰) حال که چنین است، پس عبادت نمائید خدای را و حقیر بشمارید جهان را.(۱۱) زیرا از من راحت خواهید یافت برای روانهای خود.(۱۲) گوش دهید کلام مرا؛زیرا من سخن میگویم با شما براستی.(۱۳) خوشا به حال آنان که نوحه مینمایند بر این زندگانی؛ زیرا ایشان تسلی خواهند یافت.(۱۴) خوشا به حال بینوایانی که روی میگردانندبه حق از لذتهای جهان؛ زیرا ایشان زود است که متنعّم شوند به لذایذ ملکوت خدای.(۱۵) خوشا به حال آنانکه میخورند از مائدهٔ خدای؛ زیرا فرشتگان زود است به خدمتشان قیام نمایند.(۱۶) شما مسافرانید مانند سیّاحان.(۱۷) آیا سیّاح میگیرد از برای خود، در راه قصرها و مزرعه‌ها وغیر آنها از اموال دنیا را؟(۱۸)پس نه چنان است، نه چنان است؛ لیکن سیاح بر میدارد چیزهای سبک با فایده ومنفعت را در راه.(۱۹) پس این باید مثل باشد برای شما.(۲۰) هر گاه دوست دارید مثل دیگری را، بدرستی بجهت شما بیان کنم تا بکنید هر چه را میگویم.(۲۱) سنگین مسازید دلهای خود را به خواهشهای جهانی که بگوئید:میپوشاند ما را و اطعام مینماید ما را.(۲۲)بلکه نظر کنید به شکوفه‌ها و درختان و پرندگان، که پوشانیده‌است آنها را خدای و غذا داده‌است پروردگار ما به بزرگواری، که اعظم است از تمام بزرگواری سلیمان.(۲۳) خدائی که آفریده‌است شما را و خوانده‌است شما را بسوی خدمت خود، او قادر است بر اینکه عذاب بدهد شما را.(۲۴) آنکه فرود آورد منّ را از آسمان بر قوم خود اسرائیل چهل سال دربیابان ونگهداری نمود جامه‌های ایشان را ازاینکه کهنه یا پوسیده شود. (۲۵) آنانکه بودند ششصد و چهل هزار مرد، غیر از زنان وکودکان.(۲۶) حق میگویم برای شما اینکه آسمان و زمین تضعیف میشوند مگر اینکه رحمت او ضعیف نمیشود برای آنانکه پرهیز مینمایند او را.(۲۷) توانگر جهان، ایشان در وسعتشان گرسنگانند و زود است هلاک شوند. (۲۸) توانگری ثروت او زیاد شد؛ پس گفت: چه کنم ای نفس!(۲۹) بدرستی که من خراب میکنم انبارهای خود را؛ زیرا آن کوچک است و انبار دیگری بنا میکنم بزرگتر از آن؛ پس به آرزوی خود ای نفس خواهی رسید.(۳۰) بدرستی که حسرت زده شده؛ زیرا همان شب مرد. (۳۱) هر آینه بتحقیق واجب بود بر او مهربانی نمودن بر مسکین و اینکه بگرداند از برای خود دوستانی از صدقات اموال ظلم در این عالم؛ زیرا آنها [یعنی صدقات] گنج بیاورند در عالم آسمان. (۳۲) بگوئید مرا از فضل خود، هر گاه بنهید درهمهای خود را در بانک باج گیری که عطا نماید شما را ده برابر و بیست برابر. آیا پس عطا نمیکنید به چنین کسی هرآنچه دارید؟(۳۳) لیکن حق میگویم به شما که همانا آنچه بدهید و ترک کنید برای محبت خدای، زود است که پس بگیرید او را صد برابر، با حیات جاودانی.(۳۴) پس حال نظر کنید که چه اندازه واجب است بر شما اینکه خشنود باشید در خدمت خدای.))

فصل هفدهم

(۱) چون یسوع این بفرمود فیلّپس گفت: بدرستی که ما راغبیم در خدمت خدای؛ لیکن ما نیز میل داریم خدای را بشناسیم.(۲) زیرا اشعیای پیغمبر فرمود: حقا بدرستی که تو هر آینه‌ای خداوند! در پرده هستی.(۳) فرموده‌است خدای بندهٔ خود موسی را: منم آنکه او منم.(۴) یسوع جواب داد: (( ای فیلّپس بدرستی که خدای صلاح است و هیچ صلاحی به غیر او نیست. (۵) بدرستی که خدا موجود است وبدون او وجودی نیست.(۶)بدرستی که خدا حیات است وبدون او زنده‌ها نیستند.(۷) او بزرگ است؛ حتی اینکه که دربردارد همه را و او در همه جاست.(۸) او تنها است وهمسری ندارد.(۹) وجود او نه آغاز دارد، نه انجام؛ لیکن او برای هر چیزی آغازی قرار داده و زود است قرار دهد از برای هر چیزی پایان.(۱۰) نه پدر دارد نه مادر.(۱۱) نه پسردارد،نه برادران و نه معاشران)).