برنابا ، نجوای خاموش-۲

(۱۲)چون خدای را جسم نیست،پس او نمیخرد و نمیخوابد و نمیمیرد و نه را ه میرود و نه حرکت میکند.(۱۳) لیکن وجود او همیشه‌است تا ابد، بدون شبیه بشری.(۱۴)زیرا او صاحب جسد نیست و مرکّب نیست و مادی نیست و بسیط ترین بسایط است.(۱۵)او بخشندهای است که دوست نمیدارد مگر بخشش را.(۱۶)و او عادل است، به اندازه‌ای که هرگاه او قصاص نماید یا گذشت بفرماید،پس از آن گزیری نیست.(۱۷)به اختصار تو را میگویم ای فیلّپس!بدرستیکه ممکن نیست تو را اینکه ببینی او را و بشناسی او را بر زمین، شناسایی تمام.(۱۸)لیکن تو زود است ببینی او را در مملکت خودش تا ابد؛آنجاییکه بشود قوام سعادت ما و مجد ما.))پس گفت فیلّپس:چه میگویی ای آقا!حقا هر آینه در اشعیا نوشته شده‌است،که همانا خدای پدر ماست؛پس چگونه او را فرزندان نباشد؟(۲۰)یسوع جواب داد: ((بدرستی که در اشعیا نوشته شده‌است مثلهای بسیاری که نباید بگیری آن را به لفظ؛بلکه باید گرفت آن را به معنی.(۲۱)زیرا همهٔ پیغمبران که به یکصدوچهل و چهار هزار میرسند،آنانکه فرستاده ایشان را خدای بسوی جهان،بتحقیق سخن رانده‌اند به معمّاها و بتاریکی.(۲۲)لیکن زود است بیاید بعد از من لقای همه پیغمبران و پاکان؛پس او تابان شود چون نور بر تاریکیهای همهٔ آنچه پیغمبران فرموده‌اند (۲۳)زیرا او رسول خدای است.))(۲۴)چون این بفرمود یسوع، آهی کشید وفرمود: (۲۵) ((رأفت نما به اسرائیل ای خدای و به شفقت نظر کن بر ابراهیم و بر ذریه او تا خدمت کنند تو را به اخلاص.)) (۲۶)پس شاگردانش جواب دادند: چنین باد ای پروردگار.(۲۷)یسوع فرمود: ((حق میگویم شما را،بدرستی که کاتبان و علما بتحقیق باطل نمودند شریعت را به نبوتهای دروغ خود که مخالف است با نبوتهای پیغمبران راستگوی خدای.(۲۸) بجهت این غضب فرمود خدای بر خانهٔ اسرائیل و بر این گروه کم ایمان.)) (۲۹) پس شاگردان گریستند برای این کلمات و گفتند: رحم کن ما را خدای! رأفت کن بر هیکل و بر شهر مقدس و گرفتار مکن او را به حقارت امتها، تا حقیر نشمارند عهد تو را.(۳۰) پس یسوع فرمود: (( چنین باد ای پروردگار و خداوند پدران ما.))

فصل هیجدهم

(۱)پس ازآنکه یسوع این سخنان را گفت،فرمود: (( شما خود نیستید که مرا اختیار نموده اید؛ بلکه من شما را اختیار نموده‌ام تا شاگرد من باشید.(۲) پس هرگاه جهان شما را دشمن بدارد؛ حقا که شما شاگردان من خواهید بود.(۳) زیرا جهان همیشه دشمن بندگان وخدمتکاران خدای بوده. (۴) به یاد آورید پیغمبران پاک را که ایشان را جهان به قتل رسانیده.(۵)چنانکه در این ایلیا اتفاق افتاد وقتی که ایزابل ده هزارپیغمبر رابه قتل رسانید؛حتی اینکه با مشقت نجات بافت ایلیای مسکین و هفت هزار از فرزندان پیغمبران که پنهان کرده بود ایشان را سردار لشکر اخاب.(۶)فریاد از جهان بدکار که خدای را نمیشناسد.(۷) در این صورت مترسید شما؛ زیرا موهای سر شما شمرده شده تا هلاک نشوید.(۸) نظر نمائید به گنجشک خانگی و پرندگان دیگر که نمیریزد پری از آنها بدون خواست خدای.(۹) آیا توجه مینماید خدا به پرندگان بیشتر از توجه او به انسان که بجهت او آفریده‌است هر چیزی؟ (۱۰) آیا اتفاق میافتد که انسانی به کفشهایش بیشتر توجه داشته باشد از فرزند خود؟ (۱۱) نه چنین است، پس نه چنین است.(۱۲)آیا واجب نیست بر شما اینکه گمان برید به طریق اولی که خدای ،شما را مهمل نمیگذارد و حال آنکه او توجه به پرندگان دارد؟(۱۳) لیکن چرا من سخن از پرندگان بگویم؛بلکه برگ درختی نیز نمیریزد بدون خواست خدای.(۱۴) باور کنید مرا؛زیرا به شما حق میگویم،که جهان خواهد ترسید از شما هرگاه نگاه داریدکلام مرا.(۱۵) زیرا هر گاه از رسوائی و بدکاری خود نمیترسید، هر آینه شما را دشمن نمیداشت؛لیکن از رسوائی خود میترسد و از این جهت دشمن میدارد شما را و زحمت میدهد شما را.(۱۶)پس هر گاه ببینید که جهان خوار شمارد کلام شما را،پس غمگین مشوید؛بلکه تأمّل کنید که چگونه بی اعتنایی کرده خدای را و او ازشما بزرگتر است.اعتنا نکرده او را جهان،حتی اینکه حکمت او را جهالت پنداشته.(۱۷)پس چون خدای با جهان مدارا به صبر مینماید،چرا شمال غمگین میشوید از خاک و گل زمین؟ (۱۸) آنگاه با صبرتان مالک خواهید شد خودتان را. (۱۹)هرگاه کسی به رخسارهٔ شما سیلی بزند رخسارهٔ دیگر را برای او بگیرید تا سیلی بزند.(۲۰) بدی را به بدی جزا ندهید زیرا این کاری است که بدترین همهٔ حیوانات میکند.(۲۱)لیکن بدی را به خوبی مجازات کنید و دعا کنید برای به جهت کسانی که شما را دشمن میدارند.(۲۲)آتش به آتش خاموش نمیشود؛ بلکه با آب خاموش میشود،ازبرای این میگویم شما را که به بدی غلبه منمائید بر بدی؛بلکه به خوبی غلبه نمائید.(۲۳)نظر نمائید خدای را که قرار داده آفتاب خود را،که طالع میشود بر نیکوکاران و بدکاران و همچنین است باران.(۲۴) همچنین واجب است بر شما که خوبی کنید با همه؛زیرا در ناموس نوشته شده‌است:قدیس باشید؛ زیرا من،پروردگار شما قدوسم.پاک شدگان باشید؛ زیرا من پاکم.کامل باشید:زیرا من کاملم. (۲۵)حق میگویم به شما،بدرستی که خدمتکاری که به دنبال خشنود نمودن آقای خود میباشد، جامه‌ای نمیپوشد که نفرت نماید از او آقای او.(۲۶)جامه‌های شما همان ارادت و محبت شماست. (۲۷) پرهیز کنید در این صورت از اینکه اراده نمائید یا دوست بدارید چیزی را که پسندیدهٔ خدای پرورگار ما نیست.(۲۸) یقین کنید اینکه خدای دشمن میدارد کجروی و شهوتهای جهان را.))

فصل نوزدهم

(۱)چون یسوع این بفرمود،پطرس گفت:ای معلم!هر آینه بتحقیق ترک نمودیم هرچیزی را تا پیروی کنیم تو را؛پس عاقبت ما چیست؟(۲)یسوع فرمود: ((بدرستی که شما هر آینه خواهید نشست در روز جزا به پهلوی من تا شهادت بدهید بر سبطهای دوازده گانهٔ اسرائیل.)) (۳) چون یسوع این بفرمود آهی کشید و گفت: ((ای پروردگار من!این چیست که دوازده نفر اختیار کردم که یکی از ایشان شیطان شد. )) (۴) شاگردان از این کلمه بسی محزون شدند.(۵)در این وقت، نگارنده پنهانی از یسوع با اشک چشم پرسید:ای آقا!آیا مرا شیطان فریب خواهد داد؟ آیا من رانده خواهم شد؟(۶) پس یسوع در جواب فرمود اندوه مکن ای برنابا!زیرا آنان را که خدای پیش از آفرینش جهان برگزیده،هلاک نخواهند شد چهره تابان باش؛زیرا نام تو در سفر زندگانی نوشته شده‌است.)) (۷)پس تسلی داد یسوع شاگردان خود را وفرمود: ((مترسید؛زیرا آنکه مرا دشمن میدارد محزون نمیشود از کلام من؛چه،نیست در او شعور الاهی. )) (۸)پس برگزیدگان به سخن او تسلی یافتند.(۹) یسوع نمازهای خود را ادا نمود.(۱۰) آنگاه شاگردان گفتند:آمین! چنین باد ای پروردگار،خدای توانای مهربان!(۱۱)چون یسوع از عبادت فارغ شد،از کوه با شاگردان خود فرود آمد.(۱۲)برخرود به ده نفر پیس که ازدور فریاد زدند:ای یسوع!پسر داوود. (۱۳) پس ایشان را یسوع به نزد خویش خواند و به آنان فرمود: (( از من چه میخواهید ای برادران!)) (۱۴)همه فریاد برآوردند:به ما صحت عطا کن.(۱۵) یسوع جواب داد: ((ای کودنها مگر عقل خود را گم کرده‌اید که میگوئید به ما صحت عطا کن.(۱۶) مگر نمیبینید که من انسانی مانند شما.(۱۷) بخوانید خداوند ما را که آفریده‌است شما را و او توانا و مهربان است شفا میدهد شما را.)) (۱۸)پس پیسها با اشک چشم جواب دادند: بدرستی که ما میدانیم که تو انسانی هستی مانند ما.(۱۹) لیکن تو قدوس خدائی و پیغمبر پروردگار؛ پس دعا کن خدای را تا شفا دهد ما را.(۲۰) آنگاه رسولان زاری نمودند بسوی یسوع و گفتند که به ایشان رحم کن. (۲۱) پس یسوع ناله کرد و دعا کرد و فرمود: (( ای پروردگار!ای خداوند توانا و مهربان!(۲۲) رحم کن و قبول فرما سخن بندهٔ خود را و به خواهش این اشخاص ترحم کن وصحت ببخش به ایشان ازبرای محبت ابراهیم پدر ما و بندهٔ مقدس خود.)) (۲۳)چون یسوع این بگفت، روی به جانب پیسها نموده،فرمود: ((بروید وبنمائید خودتان را به کاهنان،بر حسب شریعت خدای.))(۲۴) آنگاه پیسها روان شدند ودر راه صحت یافتند.(۲۵) چون یکی از ایشان دید که صحت یافته، برگشت ویسوع را سراغ مینمود.(۲۶) او اسماعیلی بود.(۲۷) چون یسوع را پیدا کرد،بجهت احترام خم شد و گفت: بدرستی که حقا که تو قدوس خدائی.(۲۸) از روی شکر زاری نمود به سوی او،که او را به خدمتکاری بپذیرد.(۲۹)یسوع فرمود: ((بتحقیق که ده نفر صحت یافتند، پس نه نفر دیگر کجا شدند؟)) (۳۰) به آنکه صحت یافته بود فرمود: ((بدرستی که من نیامده‌ام تا خدمت کرده شوم؛ بلکه تا خدمت کنم.(۳۱)پس حال به خانهٔ خویش برو.(۳۲) بیان کن که چه بزرگ میباشد آنچه خدای با تو کرد،تا بدانند وعده‌هایی که وعده کرده شده بسوی به آنها از سوی ابراهیم و پسرش، با ملکوت خدای شروع کرده به نزدیک شدن.))(۳۳) پس آن پیس صحت یافته، روان شد و چون به نزدیک قبیلهٔ خود رسید،بیان نمود آنچه راکه خدای به او کرد بواسطهٔ یسوع.

فصل بیستم

(۱) یسوع بسوی دریای جلیل رفت ودر کشتی نشست،سفر کنان بسوی شهر خود ناصره.(۲)پس اضطراب عظیمیدر دریا پدید آمد تا حدی که کشتی مشرف به غرق شد.(۳) در این وقت یسوع در جلوی کشتی در خواب بود.(۴) شاگردانش نزدیک او شدند واو را بیدار کردند و گفتند که‌ای آقا!خود را برهان؛ زیرا ما هلاک میشویم.(۵) احاطه کرد آنها را خوف عظیم، بسبب باد تندی که مخالف بود وخروش دریا.(۶) پس یسوع بر خاست و متوجه کرد چشمهای خود را بسوی آسمان و گفت: ((یا الوهیم ال صباؤت! رحم کن بر بندگان.)).(۷) چون یسوع این بفرمود، فورا باد آرام گرفت ودریا ساکن شد.(۸) ملّاحان بی تاب شدند وگفتند که این چه کسی است که حتی دریا و باد اطاعت او میکنند؟(۹) چون کشتی به شهر ناصره رسید،ملاحان در شهر نشر دادند همهٔ آنچه را که یسوع کرده بود.(۱۰) کاتبان وعالمان پیش روی یسوع ایستادند وگفتند:هر آینه بتحقیق شنیده‌ایم چه بسیار کارها که در دریا ویهودیه کرده‌ای:؛پس در حال بیاور ما را معجزه‌ای از معجزات، اینجا در وطن خود؛(۱۱) یسوع جواب داد: ((این گروه بی ایمان طلب مینمایند معجزه‌ای را لیکن نخواهد شد آنان را هرگز؛ زیرا هیچ پیغمبری در وطن خود پذیرفته نمیشود.هر آینه بتحقیق در زمان ایلیا بیوگان بسیاری در یهودیه بودند؛لیکن او فرستاده نشد تا پرستاری شود، مگر به بیوهٔ صیدا.(۱۲)نیز در زمان الشیع در یهودیه پیسهای بسیاری بودند؛لیکن صحت نیافت مگر نعمان سریانی.)) (۱۳)اهل شهر به خشم آمدند از او و گرفتند و بردند او را به کنار کندگاه سیل تا بیندازند او را؛لیکن یسوع روان شد در وسط و از ایشان بازگشت.

فصل بیست و یکم

(۱)یسوع بر شد به کفر ناحوم و نزدیک شهر شد.(۲)ناگهان شخصی از میان قبرها برآمد.در او دیوی بود که بر او چیره شده بود؛به اندازه‌ای که هیچ زنجیری تاب نیاورد بر نگهداری او و به مردم زیان بسیاری رسانید.(۳)دیوها از دهان او فریاد برآوردند و گفتند:ای قدوس خدای!پیش از وقت چرا آمدی تا ما را ازجا برکنی.(۴)آنگاه زاری نمودند به او که بیرونشان ننماید،(۵) یسوع از ایشان پرسید: ((شمارتان چند است؟)) (۶)جواب دادند:شش هزار و ششصد و شصت و شش. (۷) پس چون شاگردان این بشنیدند هراسان شدند و به یسوع زاری کردند که برود.(۸) در این وقت یسوع جواب داد ((کجا شد ایمان شما؟! بر شیطان واجب است که برود،نه بر من.)) (۹)پس در این وقت دیوها فریاد کردند وگفتند:بدرستی که ما بیرون میشویم؛لیکن بگذار ما را که در این گرازها در آئیم.(۱۰)در آنجا پهلوی دریا قریب ده هزار گرازکنعانیان را بود که میچرخیدند. (۱۱)پس یسوع فرمود: (( بیرون شوید و در گرازها داخل شوید. ))(۱۲)پس دیوها درگرازها داخل شدند با فریاد وآنها را به دریا انداختند.(۱۳)آنوقت شبانانِ گرازها به شهر ریختند و حکایت نمودند هر آنچه بر دست یسوع جاری شده بود.(۱۴) از آنجا مردمان شهر بیرون آمدند و یسوع و آن مردی را که شفا گرفته بود یافتند.(۱۵)هراسان شدند مردان و زاری نمودند به یسوع که از حدود ایشان بیرون رود.(۱۶) پس از آنجا برگشت از ایشان و به نواحی صور و صیدا بر آمد.(۱۷)ناگاه زنی از کنعان با دو فرزندش از بلاد خود آمد تا یسوع را ببیند. (۱۸) دید او را با شاگردانش میآید فریاد بر آورد:ای یسوع،پسر داوود!رحم کن بر دختر من که شیطان رنجه اش میدارد.(۱۹) یسوع هیچ جواب نداد زیرا ایشان از اهل ختنه نبودند.(۲۰)شاگردان ترحم کردند و گفتند:ای معلم!ترحم کن بر ایشان و نظر کن که چه سخت داد و فریاد دارند. (۲۱)یسوع جواب داد: (( بدرستی که من فرستاده نشده‌ام،مگر به طایفهٔ اسرائیل.)) (۲۲) پس آن زن و دو پسرش پیش رفتند بسوی یسوع ناله کنان و آن زن گفت:ای یسوع،پسر داوود! به من رحم کن.(۲۳) یسوع جواب داد: ((خوش نیست که نان از دست کودکان گرفته و برای سگان انداخته شود.)) (۲۴) و این را محض نجاست ایشان بفرمود؛زیرا ایشان اهل ختنه نبودند. (۲۵) زن جواب داد:ای آقای من!بدرستی که سگان میخورند از خورده هائی که میریزد از سفره صاحبانشان.(۲۶) آن هنگام یسوع از سخن زن دگرگون شد و فرمود: ((ای زن!بدرستی که ایمان تو هر آینه عظیم است.)) (۲۷) آنگاه دستهای خویش را بسوی آسمان بلند نمود و خدای را بخواند.سپس فرمود: ((ای زن دختر تو را آزادکردم؛پس برو به راه خویش بسلامت.)) (۲۸)آن زن رفت چون به خانهٔ خویش باز آمد،دختر خود را یافت که تسبیح خدای میکند. (۲۹)از این بود که آن زن گفت: حقاً خدائی بجز خداوند اسرائیل نیست.(۳۰) از این جهت خویشان او به شریعت پیوستند، بجهت عمل به شریعتی که در کتاب موسی نوشته شده.

فصل بیست ودوّم

(۱)شاگردان در آن روز از یسوع پرسیدند و گفتند:ای معلم!چرا به آن زن این جواب گفتی که ایشان سگانند؟(۲)یسوع جواب داد: ((حق میگویم به شما که سگ برتر است ازمرد ختنه نشده.))(۳) شاگردان محزون شدند وگفتند:بدرستی که این کلام هر آینه سنگین است و چه کس توانِ پذیرفتن آن را دارد!(۴) یسوع جواب فرمود: ((هرگاه ملاحظه نمائید ای نادان آنچه را میکند سگی، که او را عقل نیست از برای خدمت به صاحب خود،میدانید که سخن من راست است. (۵) به من بگوئید که آیا سگ پاسبانی خانهٔ صاحب خود میکند و خود را به دزد عرضه میدارد؟(۶) آری؛لیکن جزای او چیست؟ (۷)زدن بسیار و آزردن،با کمیاز نان و او برای صاحب خود خوشروئی ظاهر میسازد.آیا این درست است؟)) (۸) شاگردان جواب دادند: بدرستی که این درست است ای معلم!(۹) آن وقت یسوع فرمود: ((حالا بنیکی بنگرید که چه بزرگ است آنچه خدای به انسان داده تا ببیند چه ناسپاس است او از برای وفا ننمودن به پیمان خدای و بنده اش ایراهیم.(۱۰) به یاد آورید آنچه را گفت داوود به شاؤل،پادشاه اسرائیل،بر ضد جلیاتِ فلسطینی.(۱۱)داوود گفت: ای آقای من!در بین اینکه بندهٔ تو گله را میچرانید، گرگی و خرسی و شیری آمدند و بر گوسفندان بندهٔ تو فرود شدند.(۱۲) بندهٔ تو آمد و آنها را کشت و گوسفندان را رهانید.(۱۳) و این ختنه ناشده نیست مگر چون یکی از آنها.(۱۴) از این جهت بنده تو به نام خداوند اسرائیل،میرود و میکشد این ناپاکی را که بر طایفهٔ پاک خدای کفران میکند.))(۱۵) آن وقت شاگردان گفتند:به ما بگو ای معلم!چرا بر انسان ختنه واجب است؟(۱۶)یسوع جواب داد: ((کفایت میکند شما را اینکه،خدای ابراهیم را امر نموده و فرموده:ای ابراهیم!بِبر پوست ختنه گاه خود و پوست ختنه گاه تمام خانوادهٔ خود را؛زیرا این پیمانی است میان من و تو تا ابد.))

فصل بیست وسوّم

(۱)چون یسوع این بفرمود،نشست نزدیک کوهی که بر آن مشرِف بودند.(۲)شاگردان نزد او آمدند تا سخن او را بشنوند.(۳) آن وقت یسوع فرمود: ((بدرستی که چون آدم،انسان نخستین،خورد طعامیرا که خدایش از آن نهی فرموده بود در فردوس،در حالتی که فریب شیطان خورده بود، جسد او روح را نافرمانی نمود.(۴)پس سوگند یاد کرد و گفت:به خدای که میبرم تو را.(۵) پس پاره‌ای از سنگ بشکست و جسد خود را گرفت تا آن را ببرد به نوک آن پارهٔ سنگ. (۶) او را فرشته جبرئیل ملامت کرد بر این کار. (۷)جواب داد: که هر آینه بتحقیق سوگند خورده‌ام به خدای که بِبرم آن را؛پس نخواهم شکست قسم را.(۸)آنگاه فرشته به او نشان زیادی جسد او را؛پس برید آن را.(۹)همچنانکه جسد هر انسانی از جسد آدم است،واجب است بر او این که مراعات کند هر پیمانی را که آدم سوگند خورده که هر آینه عمل خواهد کرد. (۱۰) محافظت نمود آدم بر فعل این،در اولاد خود.(۱۱)پس پیوسته شد سنت ختنه از قرن به قرن.(۱۲) جز اینکه نبود در زمانهٔ ابراهیم،مگر قدر کمیاز ختنه شدگان بر زمین.(۱۳) زیرا پرستش بتان در زمین فراوان شد.(۱۴)از این رو خداوند آگاهانید ابراهیم را به حقیقت ختنه.(۱۵)استوار نمود این پیمان را که فرمود:هر نفسی که جسد خود را ختنه نکند او را از طایفهٔ خود جدا سازم تا ابد.)) (۱۶)ا ین هنگام شاگردان لرزیدند از ترس کلمات یسوع؛ زیرا او به حرارت روح تکلم فرمود.(۱۷)آنگاه یسوع فرمود: ((بگذارید ترس را،برای آنکه پوست ختنه گاه او بریده نشده؛ زیرا از فردوس محروم است.)) (۱۸)باز تکلم نموده،فرمود: ((بدرستی که روح در بسیاری نشاط است در خدمت خدای؛اما جسد ضعیف است.(۱۹)بر هر که از خدای میترسد واجب است که نیک بنگرد که جسد چیست و اصل آن کجا بوده و بازگشت آن به کجاست.(۲۰)از گل زمین خدای جسد را آفرید. (۲۱) سپس در آن دم زندگانی دمید به نفخه‌ای در آن. (۲۲) پس گاهی که جسد منع میکند خدمت خدای را،واجب است خوار و پایمال شود چون گل.(۳۳) زیرا هر کس دشمن بدارد نفس خود را در این جهان،او را در حیات جاودانی خواهد یافت.(۲۴) اما ماهیت جسد الان از خواهشهای او آشکار است؛اینکه او دشمن سخت است هر صلاحی را؛ زیرا او تنها میل دارد به گناه.(۲۵)آیا در این صورت واجب است بر انسان بجهت خشنودی یکی از دشمنانش ترک کند خشنودی خدای آفریدگار خود را؟(۲۶) در این نیک بنگرید، که همهٔ قدیسین و پیغمبران برای خدمت به خدای دشمنان جسد خود بودند.(۲۷)تا تجاوز نکرده باشند از شریعت خدای،که داده شده بود به بنده اش موسی و خدمت نموده باشند خدایان باطل و دروغ را.(۲۹)به یاد آرید ایلیا را که گریخت در حالتی که میگشت در کوه‌های خالی و گیاه قوت میفرمود و پوست بز را ردا کرد.(۳۰)آوخ چه بسیار روزهائی که نخورد.(۳۱)آوخ چه سخت سرمائی که متحمّل آن شد.(۳۲)آوخ چه بسیار بارانی که او را تر کرد.(۳۳)او مدت هفت سال متحمل شد بیداد سخت ایزابل ناپاک را.(۳۴)به یاد آرید الیشع را که نان جو خورد و درشت ترین جامه‌ها را پوشید.(۳۵)حق میگویم به شما؛بدرستی که ایشان چون نترسیدند از اینکه جسد را خوار کنند،ترسانیدند پادشاهان و رؤسا را و این بس است برای خواری جسد،ای مردم!(۳۶) هرگاه به قبرها نظر اندازید،میدانید که جسد چیست.))

فصل بیست وچهارم

(۱)چون یسوع این بگفت،گریست و فرمود: ((وای بر آنانکه ایشان خدمتکارهای جسد خود هستند.(۲)زیرا حقاً ایشان نمیرسند به خیری در زندگانی دیگر؛بلکه در عذاب هستند بجهت گناهان خود.(۳)به شما میگویم که شکم پرستِ توانگری بود و خیالی جز شکم پرستی نداشت. (۴)میداد هر روز ولیمه بزرگی.(۵)بر درگاه او فقیری بود که لعازر نام داشت و او پر بود از زخمها و میخواست که سیر شود از ریزه هائی که ریخته میشود از خوان آن شکم پرست. (۶)لیکن اندکی به او از آن ولیمه نداد؛بلکه همه او را استهزا نمودند.(۷) بر او ترحم ننمودند مگر سگان؛ زیرا آنها زخمهای او را میلیسیدند. (۸) اتفاق افتاد که آن فقیر مرد و فرشتگان او را برداشتند بسوی دو بازوی ابراهیم پدر ما.(۹)آن توانگر هم مرد و شیاطین او را برداشتند بسوی دو بازوی ابلیس،آنجائی که سخت ترین عذاب را کشید.(۱۰)پس چشمان خود را بلند نمود و دید لعازر را از دور،در آغوش ابراهیم.(۱۱)پس آنوقت توانگر فریاد برآورد:ای پدر جان،ابراهیم! مرا رحم کن لعازر را بفرست تا به اطراف انگشتان خود،قطرهٔ آبی به من برساند تا سرد نماید زبان مرا که عذاب میشود در این زبانهٔ آتش.(۱۲)پس ابراهیم جواب داد:ای پسرک!یار کن که تو طیبات خود را در زندگانی خود تمام دریافتی و لعازر بلاها را.(۱۳)از این رو تو حالا در بد بختی هستی و او درشکیبائی.(۱۴)پس باز توانگر فریاد برآورد:ای پدرجان،ابراهیم!بدرستی که مرا درخانهٔ پدر سه برادر است.(۱۵)پس لعازر را بفرست تا ایشان را خبر دهد به آنچه میکشم؛ بلکه توبه کنند و به اینجا نیایند.(۱۶)پس ابراهیم جواب داد موسی و پیغمبران نزد ایشان هستند؛ از ایشان بشنوند.(۱۷)توانگر جواب داد:نه چنین است ای پدر جان،ابراهیم!بلکه هر گاه یکی از مردگان برخیزد تصدیق میکنند. (۱۸) ابراهیم جواب داد: بدرستی که آنکه تصدیق موسی و پیغمبران نکند،تصدیق مردگان نیز نخواهد کرد،اگر چه برخیزند.)) (۱۹)آنگاه یسوع فرمود: (( ببینیدآیا فقیران صابر مبارک نیستند؟ آنانکه میل دارند به آنچه فقط ضروری است،در حالتی که کراهت کنندگان از جسد هستند.(۲۰)چه بدبختند آناکه بر میدارند دیگران را برای دفن،تا بدهند اجساد ایشان را جهت طعام کرمها و باز نمیآموزد حق را!(۲۱)بلکه ایشان دورند از آن، دوری بزرگی؛بگونه‌ای ایشان زندگانی میکنند در اینجا که گویا همیشه خواهند بود.(۲۲)زیرا ایشان خانه‌های بزرگ میسازند و املاک بسیار میخرند و در کِبر زندگانی مینمایند.))

فصل بیست و پنجم

(۱)در این وقت نگارنده گفت : ای معلم!بدرستی که کلام تو حق است واز این رو بتحقیق ترک نمودیم هر چیزی را ، تا پیروی تو کنیم.(۲) پس بفرما ما را ،چگونه برما واجب است که جسد خود را دشمن بداریم ؟ (۳) خود کشتن جایز نیست وچون زنده‌ایم واجب است بر ما که او را بپروریم.(۴)یسوع جواب داد ((جسد خودرا مانند اسب نگهداری کن تادر امن زندگانی کنی.(۵) زیرا با پیمانه اسب قوت داده میشود؛ ولی کار بی اندازه.(۶)در دهان او لگام نهاده میشود تا بر حسب ارادهٔ تو راه رود. (۷) بسته میشود تا نیازارد کسی را. (۸) در جای حقیری حبس میشود و هرگاه نافرمانی کند زده میشود.(۹) پس ای برنابا! در این صورت اینطور بکن که زندگانی خواهی کرد همیشه با خدای.(۱۰)تو را به خشم نیاورد سخن من؛ زیرا داوود پیغمبر خود همین کار کرد؛چنانکه اعتراف نموده، میگوید:بدرستی که من نزد تو مثل اسبم و بدرستی که من همیشه با توام. (۱۱)همانا با من بگو کدام یک از این دو فقیرتر است، کسی که به کم قناعت دارد یا آن کس که به زیاد میل دارد؟(۱۲)حق میگویم شما را که اگر جهان عقل درستی میداشت،هیچ کس چیزی برای خود جمع نمیکرد.(۱۳)بلکه هر چیزی مشترک بود.(۱۴)لیکن دیوانگی او به این معلوم میشود که هر قدر جمع میکند رغبتش بیشتر میشود.(۱۵)حال اینکه هر چه جمع میکند آن را،جز این نیست که جمع میکند آن را برای راحت جسد دیگران.(۱۶)پس باید کفایت کند شما را در این صورت یک جامه.(۱۷)کیسه‌های خود را بیندازید.(۱۸)برندارید توشه دان و نه کفشی در پای خود.(۱۹)واندیشه مکنید که بگوئید برای ما از این پس چه اتفاق خواهد افتاد. (۲۰) بلکه اندیشه نمائید در اینکه به عمل آورید خواست خدای را. (۲۱) او حاجتتان را برای شما پیش خواهد آورد تا جائی که شما نخواهید بود محتاج به چیزی.(۲۲)حق میگویم به شما،که همانا بسیار جمع نمودن در این زندگانی نا استوار،گواهی است بر نداشتن چیزی که به کار آید در زندگانی دیگر.(۲۳)زیرا هر کس اورشلیم وطن او باشد، در سامره خانه‌ها نمیسازد.(۲۴)زیرا میان دو شهر دشمنی پیداست.(۲۵)آیا میفهمید؟))