برنابا ، نجوای خاموش-بخش ۳

فصل بیست وششم

(۱)آنگاه یسوع فرمود: ((مردی در سفر بود و در بین اینکه روان بود،در مزرعه‌ای که در معرض فروش بود به پنج قطعه از نقود، گنجی پیدا کرد.(۲)پس چون آن مرد این بدانست یکراست رفت و ردای خویش بفروخت تا آن مزرعه را بخرد.آیا باور این میشود؟)) (۳)شاگردان جواب دادند: بدرستی که آنکه باور نکند پس او دیوانه‌است.(۴)دراین هنگام یسوع فرمود: ((بدرستی که دیوانگان خواهید بود هرگاه ندهیدحواس خود را برای خدای تا نفس خود را بخرید، که گنج محبت در آنجا قرار دارد.(۵)زیرا محبت گنجی است که مانند ندارد.(۶)چرا هر کس که خدای را دوست بدارد خدای او را خواهد بود.(۷)پس هر کس که خدای او را باشد همه چیز او راست.))(۸)پطرس گفت:ای معلم!به ما بگو که چگونه واجب است برانسان که دوست بدارد خدای را، دوستی خالص؟(۹) یسوع جواب داد: ((حق میگویم به شما، بدرستی که هرکس دشمن ندارد پدر و مادر و زندگانی و فرزندان و زن خود را برای دوستی خدای، پس چنین کسی لایق نیست که خدای او را دوست بدارد.)) (۱۰)پطرس گفت: ای معلم! هر آینه بتحقیق در ناموس خدای، کتاب موسی، نوشته شده: پدر خود را گرامیبدار تا در زمین زندگانی دراز نمائی. (۱۱) باز میفرماید:ملعون باد پسری که فرمانبرداری از پدر و مادر خود نکند.(۱۲)از این رو خدای امر فرموده به اینکه مثل این پسر بد رفتار، جلو دروازه شهر وجوباً سنگباران شود به غضب طایفه.(۱۳)پس چگونه به ما امر میفرمائی که دشمن بداریم پدر و مادر خود را؟(۱۴)یسوع فرمود: (( هر کلمه‌ای از کلمات من راست است.(۱۵)زیرا از من نیست؛بلکه از خدائی است که مرا به خانهٔ اسرائیل فرستاده.(۱۶)از این رو شما را میگویم،بدرستی که هرآنچه نزد شماست بتحقیق که خدای شما را انعام فرموده به آن. (۱۷) پس کدامیک از دو امر قیمتاً بزرگتر است؛ عطیه یا دهندهٔ آن؟(۱۸)پس هرگاه پدر یا مادر یا غیر ایشان سبب لغزش تو بشود در خدمت به خدای، پس دور بینداز ایشان را که گویا ایشان دشمنانند.(۱۹)مگر خدای ما ابراهیم را نفرمود:ازخانهٔ پدر و قوم خود بیرون شو و بیا در زمینی که میدهم آن را به تو و به نسل تو،ساکن شو. (۲۰) چرا خدای این را بفرمود؟(۲۱) .مگر به جهت این نیست که پدر ابراهیم سازندهٔ پیکرانی بود که میساخت و عبادت میکرد خدایان دروغ را؟(۲۲)از این رو دشمنی میان ایشان بحدّی رسید که پدر خواست پسر خود را بسوزاند.)) (۲۳)پطرس گفت:یدرستی که سخنان تو راست است. (۲۴)من التماس میکنم تو را به اینکه بر ماحکایت کنی چگونه ابراهیم پدر خود را ریشخند نمود.(۲۵)یسوع فرمود: ((ابراهیم هفت ساله بود،چون ابتدا کرد به طلب خدای.(۲۶)پس روزی به پدر گفت:ای پدر!انسان را چه کسی ساخته؟(۲۷)پدر کم عقل جواب داد:انسان.(۲۸)زیرا من تو را ساختم و پدرم مرا ساخت.(۲۹)پس ابراهیم جواب داد: ای پدر من!حقیقت چنین نیست. (۳۰)زیرا من پیرمردی را دیدم میگریست و میگفت که‌ای خدای من!چرا به من اولاد نداده‌ای.(۳۱)پدرش جواب داد:حقاً ای پسرک خدای انسان را مساعدت میکند تا انسانی بسازد؛ لیکن او نمیگذارد دست خود را در او.(۳۲) پس لازم نیست انسان را جز اینکه بیاید و زاری کند و پیشکش کند برای او بره‌ها و گوسفندها، تا خدایش مساعدت او نماید. (۳۳) ابراهیم جواب داد:ای پدر!چند خدای اینجا هست. (۳۴)پیرمرد جواب داد: ای پسرک آنها شماره‌ای نیست.(۳۵)پس آنگاه ابراهیم جواب داد:ای پدر!چه کنم هرگاه به خدائی خدمت کنم و دیگری زیان مرا بخواهد؟ زیرا من خدمت نمیکنم او را.(۳۶) پس هر چه باشد میان آن دو نزاع حاصل شود و میان خدایان خصومت واقع شود.(۳۷)لیکن هرگاه خدائی که زیان مرا بخواهد و به قتل رساند خدای مرا، پس چه کنم؟(۳۸)ا ین خود واضح است که مرا نیز میکشد.(۳۹) پیرمرد با خنده جواب داد:مترس ای پسرک!زیرا خدائی با خدائی خصومت نمیورزد.(۴۰)نه چنین است: زیرا در هیکل بزرگ،هزارها از خدایانند با خدای بزرگ بعل.(۴۱) بتحقیق که به هفتاد سال از عمر رسیده‌ام و ندیده‌ام هرگز که خدائی خدای دیگر را بزند.(۴۲) بلکه یکی خدائی را و آن یکی خدائی دیگر را میپرستد.(۴۳)ابراهیم جواب داد:پس در این صورت اتحاد میان ایشان یافت میشود.(۴۵)پدرش جواب داد: آری یافت میشود.(۴۶)آن وقت ابراهیم گفت:ای پدر من! خدایان به چه چیزی شبیه هستند؟(۴۷)پیرمرد جواب داد:ای کم عقل!بدرستی هر روز من خدائی میسازم و به دیگرانش میفروشم تا نان بخرم و تو نمیدانی که چگونه‌اند خدایان؟(۴۸)در همان وقت پیکری میساخت.(۴۹)پس گفت:این از چوب خرماست وآن از زیتون وآن پیکر کوچک از دندان فیل. (۵۰) ببین چه خوش روی است! آیا چنین ظاهر نمیشود که گویا او زنده است؟ (۵۱)حقاً که محتاج نیست مگر به روان.(۵۲)ابراهیم جواب داد:در این صورت خدایان را روانی نیست.پس چگونه روان میبخشند؟(۵۳)همچنین چون آنها را حیاتی نیست،چگونه در این صورت حیات عطا میکنند؟(۵۴)پس این خود واضح است،ای پدر من! که ایشان خدای نیستند.(۵۵) پیرمرد سخت به خشم آمد از این سخن و گفت: هر گاه رسیده بودی از عمر به آنچه متمکّن میشدی به آن از ادراک،هر آینه سرت را با این تبر شکسته بودم.(۵۶)خاموش شو چون که تو را ادراک نیست.(۵۷) ابراهیم جواب داد: ای پدر من! اگر خدایان انسان را بر ساختن انسان مساعدت مینمایند،پس چگونه از انسان بر میآید که خدایان را بسازد؟!(۵۸)هرگاه خدایان از چوب ساخته شده اند؛پس بدرستی که سوزانیدن چوب گناهی است بزرگ.(۵۹)لیکن ای پدر جان!به من بگو،با اینکه تو خدایانی که شماره‌ای برای آنها نیست ساخته‌ای،پس چگونه مساعدت نکردند تو را خدایان تا اولاد بسیاری بسازی و قویترین مرد در جهان شوی؟!(۶۰)به خشم شد پدر چون شنیدکه پسر چنین سخن میراند.(۶۱) پسر به کمال رسانده گفته خود را؛ گفت: (۶۲) ای پدر جان!آیا جهان وقتی از اوقات بدون بشر دیده شده؟پیرمرد جواب داد:آری و چرا؟ (۶۳)ابراهیم فرمود:زیرا من میخواهم بشناسم که چه کسی ساخته‌است خدای اولی را.(۶۴) پیرمرد گفت:اکنون از خانه برو و آسوده بگذار مرا تا بزودی این خدای را بسازم و با من سخنی مگوی.(۶۵)زیرا هر وقتی که گرسنه شوی،بدرستی که تو نان میخواهی نه کلام.(۶۶)پس ابراهیم فرمود:بدرستی که خدای راستین، هر آینه خدائی است بزرگ. همانا تو این خدای را چنانکه میخواهی پاره میکنی و او از خودش دفاع نمینماید!(۶۷)پیرمرد به غضب درآمد و گفت:بدرستی که تمام عالم میگویند که اینها خدایانند و تو ای کودک کم عقل! میگوئی نه چنین است.(۶۸)به خدایانم سوگند که هر گاه تو مرد بودی،هر آینه تو را کشته بودم.(۶۹) پیرمرد چون این بگفت،ابراهیم را لگد به سینه کوفت و از خانه بیرونش راند.))

فصل بیست وهفتم

(۱)شاگردان از حماقت پیرمرد خندیدند و از زیرکی ابراهیم متحیّرانه باز ایستادند.(۲)لیکن یسوع ایشان را سرزنش نموده،فرمود: (( هر آینه بتحقیق فراموش نمودید کلام پیغمبری را که فرموده:خندهِ عاجل بیم دهنده بگریهٔ پسین است.(۳) نیز فرمود:مرو به آنجا که خنده است؛ بلکه بنشین آنجا که ناله میکنند.(۴)چونکه این زندگی در شقاوت وسختی به سر میرود.)) (۵) آنگاه یسوع فرمود: ((مگر نمیدانید که خدای در زمان موسی مردمان بسیاری را در مصر به جانوران هولناک مسخ فرموده؟(۶)به جهت آنکه ایشان خندیدند و به دیگران ریشخند نمودند.(۷)حذر کنید از اینکه بخندید بر کسی؛زیرا بدان سبب خواهید گریست گریستنی.)) (۸)شاگردان گفتند:همانا ما از بی خردی پیرمرد خندیدیم.(۹)آن وقت یسوع فرمود: ((حق میگویم شما را؛هر مانندی مانند خود را دوست دارد و در آن خوشحال مییابد.(۱۰)از این رو اگر شما کودن نبودید،هر آینه از کم خردیِ کودنی نمیخندیدید.)) (۱۱) آنان گفتند خدای به ما رحم نماید.(۱۲) یسوع فرمود: (( چنین بادا. ))(۱۳)آن وقت فیلّپس گفت:ای معلم!چگونه شد که پدر ابراهیم خواست که پسرش رابسوزاند؟(۱۴)یسوع فرمود: ((چون ابراهیم به سن دوازده سال رسید،روزی پدرش به اوگفت: فردا عید همهٔ خدایان است.(۱۵)از این رو زود است برویم به هیکل بزرگ و هدیه‌ای برای خدای خود،بعل،ببریم.(۱۶)تو برمیگزینی برای خود خدائی را.(۱۷)ابراهیم به مکر جواب داد: شنیدم و فرمانبردارم،ای پدر من!(۱۹)پس بامدادان به هیکل پیش از همه کس درآمدند.(۲۰)لیکن ابراهیم در جامهٔ زیرین،تبری پنهانی همراه برده بود.(۲۱) چون به هیکل در آمدند و جمعیت فراوان شد، ابراهیم خود را پشت بتی در کنج تاریکی،در هیکل پنهان نمود.(۲۲)چون پدرش باز گشت گمان کرد که ابراهیم پیش از او به خانه رفته و درنگ ننمود که از او جست وجو نماید.

فصل بیست وهشتم

چون همه کس از هیکل باز گشتند،کاهنان هیکل را قفل زدند و رفتند.(۲)پس آنوقت ابراهیم تبر را گرفته و دست و پای همهٔ بتان را قطع فرمود،مگر خدای بزرگ بعل را.(۳)آنگاه تبر را نهاد نزد پاهای او،میان خورده‌های پیکرانی که قطعه قطعه ریخته شده بودند؛زیرا در قدیم العهد تألیف شده از اجزا بودند.(۴)چون ابراهیم از هیکل خارج میشد،جماعتی از مردم او را دیدند.آنها گمان نمودند که داخل شده تا چیزی از هیکل بدزدد؛پس او را گرفتند.(۵)و چون او را به هیکل رساندند و دیدند که خدایان ایشان قطعه قطعه شکسته شده‌اند،ناله کنان فریاد زدند:زود باشید ای قوم!باید بکشیم او را که خدایان ما را کشته.(۶)پس قریب ده هزار مرد با کاهنان بسوی آنجا روی نمودند و از ابراهیم پرسیدند از علتی که بواسطهٔ آن خدایان ایشان را خورد کرده بود.(۷)ابراهیم جواب داد:بدرستی که شما هر آینه بی خردان هستید.(۸)مگر انسان خدای را تواند کشت؟! (۹)بدرستی آن کس که کشته‌است آنها را جز این نیست که او آن خدای بزرگ است.(۱۰) مگر نمیبینید تبری که او راست،در دو قدمیاوست؟!(۱۱)او برای خود همسران نمیخواهد. (۱۲)این زمان پدر ابراهیم که سخنهای ابراهیم را دربارهٔ خدایان ایشان به یاد داشت،از راه رسید.(۱۳)او تبری را که با آن ابراهیم بتان را در هم شکسته بود شناخت.(۱۴)پس فریاد زد: جز این نیست که این پسر خیانتکار من،خدایان ما را کشته؛زیرا این تبر،تبر من است.(۱۵)با آنها حکایت کرد آنچه را که میان او و پسرش گذشته بود(۱۶)پس قوم مقدار بزرگی از هیزم جمع کردند.(۱۷)دو دست و پای ابراهیم را بستند.(۱۸)او را بر روی هیزمها گذاشته و زیر آن آتش نهادند.(۱۹)پس آن وقت خدای،بواسطهٔ فرشته جبرئیل،به آتش امر نمود که بندهٔ او ابراهیم را نسوزاند.(۲۰)پس آتش بشدت زبانه کشید و قریب دوهزار مرد از آنان را که حکم به مردن ابراهیم نموده بودند سوزانید.(۲۱)اما ابراهبم خود را آزاد و آسوده یافت؛زیرا فرشتهٔ خدای،او را برداشت تا به نزدیک خانهٔ پدرش،بدون اینکه دیده شود آن کس که برداشته او را.(۲۲) آری،ایچنین ابراهیم از مرگ نجات یافت.))

فصل بیست ونهم

(۱)آن وقت فیلّپس گفت: چه بزرگ است رحمت خدای برای آنان که او را دوست دارند. (۲)ای معلم !به ما بگو چگونه ابراهیم به معرفت خدای رسید.(۳)یسوع جواب داد ((چون ابراهیم به نزدیک خانهٔ پدرش رسید،ترسید که داخل خانه شود.(۴)پس دور از خانه رفت و زیر درخت خرمایی نشست .آنجا تنها درنگ نمود .(۵) فرمود که هستی ناگزیر است از بودن خدایی صاحب زندگی وخدایی توانمندتر از انسان ؛ زیرا او انسان را میسازد.(۶)انسان بدون خدای که نمیتواند که انسان را بسازد .(۷) آن وقت پیرامون خویش را نگریست و نظر در ستارگان و ماه و آفتاب انداخت .گمان کرد که آنها خدایانند،(۸) لیکن پس از اندیشه نمودن درتغییرات وحرکات آنها ،فرمود که واجب است بر خدای حرکات وارد نشود وابرها او را محجوب ندارند؛وگرنه مردم نابود میشوند .(۹)در حین اینکه او متحیّر بود شنید که آواز داده میشود نام او : ای ابراهیم!(۱۰) پس چون آگاه شد وکسی را در هیچ سوی ندید ،با خود فرمود که به درستی من بتحقیق ((یا ابراهیم)) را شنیدم .(۱۱) پس همچنان دوبار دیگر شنید که آواز داده میشود:ای ابراهیم !(۱۲)آنگاه جواب داد: کیست که مرا آواز میکند؟(۱۳)شنید گوینده‌ای را که میگوید:بدرستی که منم فرشتهٔ خدای، جبرییل.(۱۴)پس ابراهیم هراسان شد؛ لیکن فرشته هراس او را نشانیده ،کفت: مترس ای ابراهیم، زیرا تویی خلیل اللّه.(۱۵) پس بدرستی که چون تو خدایان مردم شکستی ، بر گزید تو را خدای فرشتگان وپیغمبرن تا اینکه تا اینکه تو نوشته شدی در سفر حیات.(۱۶)آن وقت ابراهیم فرمود :مرا چه واجب است بکنم ، تا خدای فرشتگان و پیغمبران را عبادت نمایم ؟ (۱۷) پس جواب داد فرشته: برو بسوی آن چشمه و غسل کن .(۱۸)زیرا خدای میخواهد با توسخن کند.(۱۹)ابراهیم جواب داد: چگونه سزاوار است که غسل نمایم .(۲۰)پس آن زمان فرشته بصورت جوانی خوشروی نمایان شد و در چشمه غسل کرده،گفت:ای ابراهیم چنین کن به خود.(۲۱)پس چون ابراهیم غسل کرد،فرشته گفت:بر شو به آن کوه؛زیرا خدای میخواهد در آنجابا تو سخن کند.(۲۲)پس ابراهیم بر شد به کوه ، چنانکه فرشته او را گفت.(۲۳)پس به دو زانو بر نشست،با خویش گفت: ای ابراهیم! چه وقت خواهی دید که خدای فرشتگان با تو سخن کند.(۲۴)پس آواز لطیفی شنید که او را آواز میدهد:ای ابراهیم!(۲۵)پس ابراهیم او را جواب داد:مرا چه کسی آواز میکند؟(۲۶)پس آواز جواب داد منم؛خدای تو ای ابراهیم!(۲۷)اما ابراهیم،پس هراسان شد و روی خود به خاک مالید و گفت:چگونه بندهٔ تو گوش دهد تو را و او خاک و خاکستر است.(۲۸)آن وقت خدای با او فرمود:مترس،بلکه برخیز ؛زیرا بتحقیق تو را بنده‌ای برای خود برگزیدم وبدرستی که من خواهم برکت دهم تو را و تو را رهبر گروهی بزرگ بگردانم.(۲۹)از اینرو بیرون رو از خانهٔ پدر و خویشانت و بیا ساکن شو در زمینی که به تو میدهم آن را؛به تو و نسل تو،(۳۰)ابراهیم جواب داد :بدرستی که من هر آینه میکنم همهٔ آن را ای پروردگار ! لیکن مرا نگهداری بفرما تا خدای دیگر به من زیان نرساند.(۳۱)خدای به سخن در آمده فرمود:منم خدای یگانه.(۳۲) جز من خدایی نیست.(۳۳)میزنم و شفا میدهم.(۳۴)میمیرانم و زنده میکنم.(۳۵)به دوزخ فرود میکنم و بیرون میکنم.(۳۶)کسی نمیتواند که خود را از قدرت من برهاند.(۳۷)آنگاه خدای به او سنت ختنه را عطا نمود و اینچنین ابراهیم ، پدرما،خدای را شناخت.)) (۳۸)چون یسوع این بفرمود،دستهای خود رابلندنموده،فرمود: ((کرامت ومجد توراست ای خدای.(۳۹)چنین باد!))

فصل سی ام

(۱)یسوع رفت به اورشلیم، نزدیک مظال و آن یکی از عیدهاست.(۲) چون کاتبان و فریسیان این بدانستند،با هم مشورت نمودند که با سخن خودش او را از نظر بیندازند.(۳)پس از این جهت فقیهی نزد او آمده، گفت: ای معلم!چه چیزی واجب است بکنم تا بر حیات جاودانی کامیاب شوم؟(۴) یسوع جواب داد: (( چگونه در ناموس نوشته شده؟)) (۵)او در پاسخ گفت:دوست بدار پروردگار خود را و خویش خود.(۶) دوست بدار خدای خود را بالای هر چیزی به تمام دل و خرد خود.(۷) خویش خود را مانند خودت دوست بدار.(۸)یسوع گفت: ((خوب جواب دادی.(۹) بدرستی که من تو را میگویم برو واینچنین کن؛حیات جاودانی تو را خواهد بود.)) (۱۰)آنگاه او گفت:خویش من کیست؟(۱۱)یسوع چشم خود را بلند نموده جواب داد: ((مردی از اورشلیم فرو شده بود تا برود بسوی اریحا،شهری که اعاده شده بنای آن در زیر لعنت. (۱۲) دزدان این مرد را در راه گرفتند و زخمش زدند و برهنه اش کردند. (۱۳) آنگاه رفتند و او را مشرف به موت گذاشتند.(۱۴) اتفاق افتاد که کاهنی در آنجا گذر کرد.(۱۵) چون آن زخم خورده را دید،بدون آنکه سلام کند،از کنار او روان شد.(۱۶)شخصی لاوی مانند او نیزگذرکرد،بدون اینکه سخنی بگوید.(۱۷)اتفاق افتاد که مردی سامری نیز گذر کرد.(۱۸)چون آن زخم خورده را دید،براو مهربانی کرد و از اسب خود پیاده شد و آن زخم خورده را گرفت و زخمهای او را با شراب شست و روغنی به او مالید.(۱۹)بعد از اینکه زخمهای او را مرحم گذاشت و او را تسلی داد،بر اسب خود سوارش نمود.(۲۰)چون در وقت شام به کاروانسرا رسید،او را به مهربانی به صاحب آن سپرد.(۲۱)چون بامدادان برخاست گفت که به این مرد توجّه کن ومن تو را هر چیزی میدهم.(۲۲)بعد از آنکه چهار پارچه از طلا به آن بیمار بجهت صاحب منزل تقدیم نمود گفت که آسوده باش؛زیرا من برمیگردم بزودی و تو را به خانه خود میبرم.)) (۲۳)یسوع فرمود: ((به من بگو کدام یک از آنها خویش او بود؟)) (۲۴) فقیه جواب داد آنکه اظهار مهربانی کرد.(۲۵)آنوقت یسوع گفت: ((بتحقیق که پاسخ به صواب دادی.(۲۶) پس برو و چنین کن.))(۲۷)پس فقیه به نومیدی بازشد.

فصل سی و یکم

(۱)آن وقت کاهنان نزدیک یسوع شدند و گفتند:ای معلم!آیا جایز است که خراج جزیه به قیصر داده شود؟(۲)یسوع به یهودا التفات فرمود و گفت: ((آیا با تو نقودی هست؟))(۳) آنگاه یسوع فلسی به دست خود گرفت و متوجه کاهنان شد و به ایشان فرمود: ((بدرستی که بر این فلس صورتی هست؛پس به من بگوئید که صورت کیست؟)) (۴)پس جواب دادند:صورت قیصر. (۵)یسوع فرمود: ((در این صورت بدهید به قیصر آنچه از آن قیصر است.(۶)بدهید به خدای آنچه از آن خدای است.))(۷) مردی یوز باشی نزدیک آمده،گفت:ای آقا!پسر من ناخوش است؛ به پیری من رحم کن.(۸)یسوع پاسخ داد: ((پروردگار اسرائیل تو را رحم کند!)) (۹)چون آن مرد روانه شد،یسوع فرمود: ((منتظر من باش.(۱۰)زیرا من به خانه تو میآیم، تا بر پسر تو دعا کنم.))(۱۱)یوزباشی جواب داد:ای آقا!بدرستی که من لایق آن نیستم که به خانهٔ من بیائی و حال آنکه تو پیغمبر خدائی.(۱۲)کفایت میکند مرا کلمه‌ای که به آن تکلم فرمودی، بجهت شفای پسر من.(۱۳)زیرا خدایت بتحقیق تو را بر هر مرض مسلط فرموده؛چنانکه فرشتهٔ او در خواب به من گفت.(۱۴)یسوع بسیار تعجب نمود.(۱۵)به آن جماعت متوجه شده،فرمود: ((به این بیگانه نگاه کنید؛زیرا بیشتر از هر کسی که در اسرائیل یافت شده در او ایمان است.)) (۱۶) پس به یوزباشی متوجه شد و فرمود: ((بسلامت برو؛زیرا خدای بجهت ایمان عظیمیکه تو را عطا فرموده،به پسرت صحت بخشید.))(۱۷)پس یوزباشی به راه خود روان شد.(۱۸)برخورد در راه به خدمتکاران خودش،و آنها خبر دادند او را که پسرش بتحقیق صحت یافته.(۱۹)آن مرد پرسید: در کدام ساعت او را تب رها کرد؟(۲۰)گفتند:دیروز در ساعت ششم تب از او رفت.(۲۱)آن مرد دانست که وقتی یسوع فرمود که پروردگار،خدای اسرائیل تو را رحم کند،پسرش صحت خود را باز یافته.(۲۲)پس به این جهت آن مرد به خدای ما ایمان آورد.(۲۳)پس چون به خانهٔ خود در آمد،شکست همهٔ خدایان خود را و گفت: نیست خدای حقیقی زنده‌ای، جزخدای اسرائیل. (۲۴)آنگاه گفت:نان مرا کسی نخورد،که خدای اسرائیل را عبادت نکرده باشد.

فصل سی و دوم

(۱)یکی از فریسیان یسوع را دعوت نمود برای شام خوردن تا او را تجربه کند.(۲)یسوع با شاگردانش آنجا آمد.(۳) بسیاری از کاتبان در آن خانه منتظر بودند، تا امتحانش کند.(۴) شاگردان نشستند بر سر سفره بدون اینکه دستهای خود را بشویند.(۵)آنگاه کاتبان یسوع را خوانده، گفتند:چرا شاگردان تو سنّت بزرگان ما را نگه نمیدارند،به شستن دستهای خود پیش از آنکه نانی بخورند؟(۶)یسوع فرمود: ((من از شما میپرسم، به چه سبب باطل نمودید شریعت خدای را تا تقالید خود را نگه دارید،(۷)که میگوئید به فرزندان پدران فقیر پیش کنید و نذر نمائید برای هیکل نذرها را.(۸)ایشان جز این نیست که نذرها را مینمایند ازچیز کمیکه واجب است به آن پدران خود را گذران دهند.(۹)هر گاه پدرانشان بخواهند که نقود را بگیرند ، پسران فریاد زنند نقود خدای را نذر است.(۱۰)بسبب این بر پدران تنگی میرسد.(۱۱)ای کاتبان دروغگوی و ریاکار!مگر خدای این نقود را به کار میبرد؟(۱۲)نه چنین است؛پس نه چنین است.(۱۳)زیرا خدای نمیخورد چنانکه بواسطهٔ بنده خود داوود پیغمبر میفرماید:آیا من گوشت گاوها را میخورم و خون گوسفند را مینوشم؟(۱۴)به من ذبیحهٔ حمد بده و نذرهای خود را برای من پیش کن.(۱۵)زیرا من اگر گرسنه شوم از تو چیزی طلب نکنم چون که همهٔ چیزها در دست من است؛ حتی نعمتهای وافر درون بهشت.(۱۶) ای ریاکاران! بدرستی که جز این نیست که شما این میکنید تا کیسه‌های خود را پر کنید و از این رو ده یک از سداب و نعنا را میگیرید.(۱۷)چه بدبختید شما؛زیرا شما برای دیگران سخت ترین راهها را بوضوح آشکار میکنید و بر آنها نمیروید.(۱۸)ای کاتبان و فقها! بدرستی که شما بر دوشهای دیگران بارهایی مینهید که آن را کشیدن نتوان.(۱۹)لیکن خودتان آنها را به یکی از انگشتان خود حرکت نمیدهید.(۲۰) حق میگویم به شما؛بدرستی که هر شری جز این نیست که در جهان بواسطهٔ شیوخ داخل شده.(۲۱)به من بگوئید که پرستش بتان را چه کس در جهان داخل نمود؟ مگر طریقهٔ شیوخ؟(۲۲)همانا پادشاهی بود که پدر خود را همیدوست میداشت و نام او بعل بود.(۲۳)چون پدر مرد،پسرش امر نمود به ساختن پیکری بسان پدرش بجهت تسلی دادن خودش.(۲۴)در بازار شهر آن را نسب نمود.(۲۵)امر نمود به اینکه،هر کس به آن پیکر نزدیک شود تا مسافت پانزده زراع در محل امن باشد و مطلقاً کسی به او آزاری نرساند.(۲۶)بنابراین شریران بسبب فایده‌هایی که از آن پیکر بدست آوردند،شروع نمودند که پیشکش کنند به او گل و شکوفه‌ها را.(۲۷)پس این هدیه‌ها در اندک زمانی تبدیل شد به نقود و طعام،تا آنکه او را خدای نامیدند به جهت تکریم او.(۲۸)آنگاه این چیز از عادت برگشت به شریعت تا آنکه آن بت بعل در همهٔ جهان منتشر شد.(۲۹) بتحقیق خدای ترعیب فرموده بر این بواسطهٔ اشعیا، که فرموده:براستی این قوم مرا به باطل عبادت میکنند.(۳۰)زیرا ایشان باطل نمودند شریعت مرا که بنده من موسی به ایشان داده و پیروی مینمایند سنتهای شیوخ خود را.(۳۱)حق میگویم به شما؛بدرستی که نان خوردن به دستهای ناشسته انسان را ناپاک نمیکند؛زیرا آنچه در دهان انسان داخل میشود انسان را ناپاک نمینماید،بلکه آنچه از انسان بیرون میشود انسان را ناپاک میکند.)) (۳۲) دراین هنگام یکی از کاتبان گفت اگر بخورم گوشت گرازی یا گوشتها ناپاک دیگر را،آیا اینها دل من را ناپاک نمیکند؟(۳۳)پس او فرمود: (( بدرستی که نافرمانی در انسان داخل نمیشود؛بلکه بیرون میشود از انسان،از دل او.(۳۴)از این رو است که ناپاک میشود،هرگاه طعام حرامیبخورد.))(۳۵)آن هنگام یکی از فقها گفت:ای معلم!هر آینه بتحقیق بسی سخن گفتی در عبادت بتان،که گویا نزد طایفهٔ اسرائیل بت هائی هست.(۳۶)بنابراین پس همانا به ما بد کردی.(۳۷)یسوع پاسخ فرمود: ((نیک بدان که امروز در اسرائیل یافت نمیشود پیکره هائی از چوب؛لیکن پیکر هائی از جسد یافت میشود.))(۳۸)پس همهٔ کاتبان به خشم جواب دادند:مگر ما از این رو بت پرستانیم؟(۳۹)یسوع پاسخ داد: ((حق میگویم به شما که شریعت نمیگوید به ظاهر عبادت کن؛بلکه میگوید دوست بدار خدایت را به تمام روانت و به تمام دلت و به تمام عقلت.))(۴۰)آنگاه یسوع فرمود: ((آیا این درست است؟))(۴۱)پس هریک جواب دادند: همانا که آن درست است.

فصل سی وسوم

(۱)آنگاه یسوع فرمود: ((حقاً بدرستی که هرآنچه انسان آن را دوست بدارد و برای آن هر چیزی را جز آن ترک نماید،پس آن خدای اوست.(۲)همچنین بت زناکار،و بت شکم پرست و بدمست، جسد اوست.(۳)بت پرطمع نیز نقره و طلاست.(۴)بر این قیاس کن هر خطا کار دیگری را.)) (۵)پس آن وقت آن کس که یسوع را دعوت نموده بود،پرسیدند:چیست بزرگتر گناهی؟(۶) یسوع فرمود: ((کدام خرابی بزرگ تر است در خانه؟))(۷)هریک خاموش شدند.(۸)یسوع به انگشت خویش بسوی ستون اشاره نمود و فرمود: ((وقتی که ستون بجنبد،خانه ویران خواهد افتاد. (۹) پس آن وقت لازم است که از نو بنا شود.