برنابا ، نجوای خاموش-بخش ۴

(۱۰)لیکن هر جزئی غیر از آن ویران شود ممکن است مرمت آن.(۱۱)از این رو به شما میگویم،بدرستی که پرستش بتها بزرگترین گناه‌است. (۱۲)زیرا او یکباره انسان را از ایمان عاری میسازد.(۱۳) پس او را از خدای عاری ساخته، به اندازه‌ای که نخواهد بود او را محبت روحانی.(۱۴)لیکن هر گناه دیگری میگذارد برای انسان آرزوی رسیدن به رحمت را.(۱۵)از این رو میگویم که پرستش بتها بزرگترین گناه‌است.)) (۱۶)پس همه با حیرت از سخن یسوع باز ایستادند؛زیرا ایشان دانستند که رد بر او مطلقاً ممکن نیست.(۱۷)آنگاه یسوع تمام نمود سخن را و گفت: ((یاد کنید آنچه را خدای به او تکلم فرموده و آنچه را موسی و یشوع در ناموس نوشته اند؛پس خواهید دانست که چه بزرگ است این گناه. (۱۸) اسرائیل را خدای مخاطب نموده،فرموده:مساز برای خود پیکری؛نه از آنچه در آسمان و نه از آنچه زیر آسمان است.(۱۹)مساز آن را از آنچه بالای زمین و نه از آنچه زیر زمین است.(۲۰) بدرستی که منم خدای تو، توانا و غیرتمند،که انتقام میکشد بجهت این گناه از پدران و پسران ایشان تا طبقهٔ چهارم.(۲۲)پس به یاد آورید چگونه وقتی که پدران ما گوساله را ساختند و آن را عبادت نمودند، یشوع و سبط لاوی گرفتند به امر خدای شمشیر را و کشتند یکصد و بیست هزار را،ازآنانکه طلب نکردند رحمتی را از خدای.(۲۳)چه سخت است کیفر خدای بر پرستندگان بتها.))

فصل سی و چهارم

(۱)یکی بود پیش روی دروازه،که دست راست او خشک شده بود؛به اندازه‌ای که توانا نمیشد در به کار داشتن آن.(۲)پس یسوع روی دل خود به خدای نمود و دعا کرد؛فرمود: ((تا بدانید که سخنان من حق است، میگویم به نام خدای دراز کن ای مرد!دست ناخوش خود را.)) (۳)پس دراز نمود آن را درست،که گویا به آن مرضی نرسیده بود. (۴)آن وقت آغاز نمودند به خوردن، با خوف خدای.(۵) بعد از آنکه کمیخوردند، باز یسوع فرمود: ((حق میگویم به شما؛بدرستی که سوزانیدن شهری هر آینه افضل است از اینکه در آن عادت بدی گذاشته شود. (۶) زیرا بجهت مثل این، غضب میفرماید خدای بر رؤسا و پادشاهان زمین آنانکه داده‌است به ایشان خدای شمشیر را تا گناهان را نیست کنند.))(۷)پس بعد از آن یسوع فرمود: ((هر وقتی که دعوت کرده میشوی،پس یاد دار که نگذاری خود را جای بالاتر.(۸)تا اگر دوست صاحبخانه، بزرگتر از تو بیاید،صابخانه تو را نگوید برخیز و پائین تر بنشین و باعث شود تو را بر شرمندگی.(۹)بلکه برو و بنشین در پست تر جائی تا بیاید آنکه تو را دعوت کرده و بگوید:ای دوست!برخیز و بنشین آنجا در بالاتر.پس فخر و بزرگی تو را شود.(۱۰)زیرا آنکه خود را بلند مینماید،پست میشود و آنکه خود را پست مینماید بلند میشود.(۱۱)حق میگویم به شما؛بدرستی که شیطانِ سرافکنده محذول نشد مگر به گناه کِبر.(۱۲) چنانکه اشعیای پیغمبر میگوید، سرزنش کنان او را به این کلمات که: چگونه افتادی از آسمان ای ستارهٔ صبح! ای آنکه جمال فرشته گان بودی و تابان شدی مثل بامداد!(۱۳)بدرستی که کِبر تو بتحقیق تو را به زمین انداخت.(۱۴)حق میگویم به شما؛ هر گاه انسان بشناسد بدبختی خود را،پس بدرستی که او میگرید آنجا همیشه بر زمین.(۱۵) آنگاه خود را پست تر از هر چیز دیگر میشمارد.(۱۶)پس غیر این سببی نیست از برای گریستن انسان و همسر او، صد سال بدون انقطاع، که طلب رحمت مینمودند از خدای.(۱۷) زیرا آنها یقین دانستند کجا افتادند به کِبرشان.))(۱۸)چون یسوع این بفرمود،شکر نمود.(۱۹)منتشر شد آن روز در اورشلیم،چیزهای بزرگی که یسوع گفته بود آنها را و معجزه‌ای که نموده بود.(۲۰)پس قوم شکر نمودند خدای را و مبارک خواندند نام قدوس او را.(۲۱)اما کاتبان و کاهنان چون درک نمودند که او بر ضد تقالید شیوخ ایشان سخن رانده،به سخت ترین دشمنی شعله ور شدند.(۲۲) دلهای ایشان سخت شد مانند فرعون.(۲۳)از آن روی فرصت میطلبیدند که بکشند او را؛ لیکن ایشان را میسّر نشد.

فصل سی و پنجم

(۱)یسوع از اورشلیم بیرون شد.(۲)رفت به صحرا پشت رود اردن.(۳)پس شاگردانش که به دورش نشسته بودند،گفتند:ای معلم!به ما بگو که شیطان چگونه به کِبر خود افتاد.(۴) زیرا ما میدانستیم که او بسبب نافرمانی افتاد.(۵)بسبب اینکه شیطان همیشه انسان را میفریفت تا بدی کند.(۶)یسوع پاسخ داد: ((چونکه خدای آفرید مشتی از خاک را،(۷)او را بیست و پنج هزار سال گذاشت بدون اینکه به او کار دیگری بکند.(۸)شیطان که بمنزلهٔ کاهن و رئیس بود فرشتگان را،آنچه بود بر او از ادراک عظیم،دانست که خدای زود است بگیرد از این مشت خاک صد و چهل هزار از نشان شدگان را به نشان پیغمبری؛همچنین رسول الله را،که خدای روح او را پیش از هر چیز دیگر به شصت هزار سال آفریده.(۹)از این رو شیطان به غضب شده، ملائکه را اغوا نموده،گفت:ببینید زود است بخواهد خدای یک روزی که سجده کنیم برای این خاک.(۱۰)پس نیک اندیشه کنید در اینکه ما روحیم.بدرستی که سزاوار نیست ما را که این کار را بکنیم.(۱۱)از این رو خدای را بسیاری ترک نمودند.(۱۲)از اینجاست که روزی خدای فرمود،وقتی که فرشتگان همه جمع شده بودند:هر کس مرا خدای گرفته،باید بی درنگ بر این خاک سجده کند.(۱۳)پس سجده نمودند از برای او آنانکه خدای را دوست داشتند.(۱۴)اما شیطان و آنانکه بر طریقهٔ او بودند،پس گفتند:ای پروردگار!ما روحیم و از این رو عدل نیست اینکه این گل را سجده کنیم.(۱۵)چون شیطان این بگفت هولناک و بدمنظر گردید.(۱۶)پیروان او نیز زشت روی شدند.(۱۷)زیرا خدای بسبب نافرمانی ایشان زایل نمود آن زیبائی را که ایشان را بدان زیبا نموده بود،وقتی که ایشان را آفرید.(۱۸)پس چون فرشتگان پاک،سرهای خود را بلند کردند دیدند وفور و قباحت هولناکی را که شیطان بدان برگشته بود.(۱۹)پس پیروانش ترسان به رویهای خود بر زمین افتادند.(۲۰)آن وقت شیطان گفت:ای پروردگار!بدرستی که تو مرا از روی ستم زشت روی گردانیدی؛لیکن من به این راضیم؛زیرا میخواهم باطل سازم هر آنچه را تو کرده‌ای.(۲۱)شیطانهای دیگر گفتند:او را پروردگار مخوان؛زیرا خود توئی پروردگار.(۲۲)آن وقت خدای به پیروان شیطان فرمود:توبه کنید و اعتراف نمائید به اینکه منم خدای آفرینندهٔ شما.(۲۳)جواب دادند:بدرستی که ما توبه میکنیم از سجده کردن برای تو؛زیرا تو نادادگری. (۲۴)لیکن شیطان دادگر و وارسته‌است و او پروردگار ماست.(۲۵)آن وقت خدای فرمود:دور شوید از من ای لعنت شدگان!زیرا نیست نزد من رحمتی برای شما.(۲۶)شیطان در اثنای برگشتن خود،بر آن مشت خاک خدو انداخت.(۲۷)پس جبرئیل برداشت آن آب دهان را با قدری از خاک و شد برای انسان بدین سبب نافی در شکمش.))

فصل سی ششم

(۱)شاگردان بی خود شدند ،بی خودی بزرگی برای نافرمانی فرشتگان.(۲)آن وقت یسوع فرمود: ((حق میگویم به شما؛ آنکه نماز نمیگزارد او از شیطان بدتر است.(۳)پس زود است که به او بزرگ تر عذابی فرود آید.(۴)زیرا نبود شیطان را قبل از افتادنش پنداری در ترس .(۵)همچنین نفرستاده بود خدای برای او پیغامبری را که او را به توبه بخواند.(۶)لیکن برای انسان، بتحقیق که پیغمبران همهٔ ایشان آمدند مگر رسول الله آنکه زود است بعد از من بیاید؛زیرا خدای میخواهد تا که من مهیّا سازم راه او را.زندگانی میکند آدمیبه اهمال،بدون هیچ ترسی.گویا که خدائی یافت نمیشود؛با اینکه او راست نشانه هائی که آنها را شماره‌ای نیست بر عدل خدای.(۷)پس از زبان مانند ایشان داوود پیغمبر فرموده:نادانان در دل خود گفتند خدائی نیست:از این رو فاسد شدند و ناپاک گردیدند بدون اینکه در ایشان باشد کسی که نیکوئی کند.(۸)نماز کنید بدون انقطاع،ای شاگردان من!تا عطا کرده شوید.(۹)زیرا آن کس که طلب میکند مییابد.(۱۰)هر کس در بکوبد باز میشود برای او.(۱۱)هر کس سؤال کند داده میشود.(۱۲) نظر مکنید در نمازهای خود به بسیاری کلام.(۱۳)زیرا خدای به دل نظر مینماید، چنانکه به سلیمان فرموده:ای بندهٔ من !دل خود را به من بده.(۱۴)حق میگویم به شما؛ به هستی خدای سوگند، بدرستی که ریاکاران بسیار نماز میکنند در هر گوشهٔ شهر تامردم ایشان را ببینند و ایشان را قدیس بشمارند. (۱۵)لیکن دل هایشان پر است از بدی.(۱۶)پس ایشان کامیاب نیستند در آنچه میطلبند.(۱۷) ضروری است که در نماز خود با اخلاص باشی، هرگاه که دوست داری که خدای آن را بپذیرد.(۱۸)مرا بگویید چه کس میرود تا با حاکم روم یا هیرودس سخن گوید و قصد او متوجه نیست بسوی آنکه میرود بسوی او و بسوی آنچه عزم دارد که طلب کند آنرا از او؟ (۱۹) کسی نیست مطلقاً.(۲۰) پس هرگاه میباشد انسان که چنین کند تا با مردی سخن کند،پس چه چیز است بر انسان که بکند تا با خدای سخن کند؟(۲۱)طلب کند از او رحمت را برای گناهانش، شکرکنان او را بر آنچه او را عطا فرموده.(۲۲)حق میگویم به شما؛ بدرستی کسانی که بر پا میدارند نماز را اندکند.(۲۳)از این روست که شیطان را بر آنها سلطه هست.(۲۴)زیرا خدای دوست ندارد آنان را که گرامیمیدارند او را به لبهای خود.(۲۵)آنان که طلب مینمایند رحمت را در هیکل به لبهای خود؛(۲۶)لیکن دلهایشان عدل را میخوانند،(۲۷)چنانکه به اشعیای پیغمبر تکلم نموده و گفته:دور میکنم این قوم را که بر من گرانند.(۲۸)زیرا ایشان مرا به لبهای خود حرمت میدارند،اما دل ایشان از من دور است.(۲۹)حق میگویم به شما؛آنکه میرود تا بدون اندیشه نماز گزارد،خدای را استهزا میکند.(۳۰)چه کس میرود که با هیرودس سخن کند و پشت به او میکند؟(۳۱)مدح میکند پیش روی او پیلاطس حاکم را که تا سر حد مرگ از او بیزار است؟(۳۲)کسی نیست مطلقاً.(۳۳)لیکن انسانی که میرود تا نماز کند و خود را مهیّا نمیکند،نمیباشد کار او کمتر از این.(۳۴)زیرا او پشت میکند به خدای و روی به شیطان میکند.(۳۵)زیرا در دل او محبت گناهی است که از او توبه ننموده.(۳۶)پس هرگاه کسی به تو بدی کند،و بگوید به تو با لبهایش،بر من ببخش؛آنگاه تو را بزند زدنی به دست هایش؛پس چگونه او را خواهی بخشید؟(۳۷)اینچنین رحم میکند خدای آنان را که به لبهای خود میگویند: (۳۸)ای پروردگار!به ما رحم کن.(۳۹)حال اینکه دوست میدارند به دلهای خود گناه را و عازم میشوند به گناههای تازه.))

فصل سی و هفتم

(۱)شاگردان گریستند از سخن یسوع.(۲)زاری نمودند او را و گفتند:ای آقا! بیاموز ما را تا نماز گزاریم.(۳)یسوع فرمود: ((نیک بنگرید چه خواهید کرد،هر گاه حاکم رومانی شما را بگیرد تا نابود کند.(۴)پس بکنید مانند آن را وقتی که نماز میکنید.(۵)باید کلام شما این باشد: (۶)ای پروردگار،خدای ما!(۷)پاک باد نام قدوس تو.(۸)ملکوت تو بپاید در ما.(۹)مشیت تو همیشه نافذ باد.(۱۰)چنانکه آن نافذ است در آسمان،آنچنان بر زمین نافذ باد.(۱۱)به ما نان عطا کن برای هر روز.(۱۲)ببخش برای ما گناهان مارا.(۱۳) چنانکه میبخشیم ما برای آنانکه خطا مینمایند به ما.(۱۴)مپسند دخول ما را در امتحان.(۱۵)لیکن ما را نجات ده از بدکار.(۱۶) زیرا توئی بتنهائی خدای ما.(۱۷)که واجب است او را مجد و اکرام تا ابد.))

فصل سی هشتم

(۱)آن وقت یوحنا گفت:ای معلم!باید غسل کنیم چنانکه خدای امر فرموده بر زبان موسی؟ (۲) یسوع فرمود: ((مگر گمان میکنید که من آمده‌ام برای اینکه باطل سازم شریعت را و پیغمبران را؟(۳)حق میگویم به شما؛به هستی خدای سوگند همانا من نیامده‌ام برای اینکه باطل سازم آن را؛لیکن آمده‌ام تا او را نگاه دارم.(۴)زیرا هر پیغمبری نگاه داشته‌است شریعت خدای را و هر آنچه را که خدای بدان سخن کرده بر زبان پیغمبران دیگر.(۵)سوگند به هستی خدائی که روانم ایستاده در حضور اوست،ممکن نیست پسندیده شودخدای را آنکه مخالفت میکند کمترین وضعیت او را. (۶)لیکن او کوچک تر میشود در ملکوت خدای .(۷)بلکه نمیباشد برای او بهره‌ای در آنجا.(۸)میگویم شما را،بدرستی که ممکن نیست مخالفت یک حرف از شریعت خدای مگر به ارتکاب گناهان.(۹)لیکن من دوست دارم اینکه بفهمید این راکه ضروری است تا محافظت نمائید بر این کلمات که فرموده‌است آن را خدای به زبان اشعیای پیغمبر که:غسل کنید و پاکیزگان باشید و دور کنید اندوه‌های خود را از چشم یکدیگر.(۱۰)حق میگویم به شما ؛همهٔ آب دریا نمیشوید آن کس را که دوست میدارد گناهان را به دل خود.نیز میگویم به شما، بدرستی که هیچ کس پیش نمیآردنماز پسندیده‌ای برای خدای اگر غسل نکند.(۱۱)لیکن او بر خود بار میکند گناهی را شبیه به عبادت بتها.(۱۲)به راستی مرا تصدیق کنید؛بدرستی که هرگاه انسانی نماز کند برای خدای،چنانکه دوست میدارد،میرسد به آنچه میطلبد.(۱۳)یاد آرید موسی بندهٔ خدای که مصر را به نماز خود در هم کوبید و دریای سرخ را شکافت و فرعون و سپاهش را آنجا غرق نمود.(۱۴)یاد آرید یشوع را،که آفتاب را ایستانید.(۱۵)سموئیل را که ترس افکند در سپاه فلسطینیان که شماره‌ای نداشتند.(۱۶)یادآرید ایلیا را که بارانید آتش را از آسمان.(۱۷)برخیزانید الیشع مرده‌ای را.(۱۸)نیز بسیاری غیر ایشان از پپیغمبران پاک،آنانکه بواسطهٔ نماز رسیدند به هر آنچه طلبیدند.(۱۹) لیکن این مردم نطلبیدند چیزی را برای خودشان.(۲۰) لیکن طلب کردند خدای و مجد او را.))

فصل سی و نهم

(۱) آن وقت یوحنا گفت:خوش سخن گفتی ای معلم!(۲) لیکن ناقص میشود ما را، اینکه بشناسیم چگونه گناه کرد انسان بسبب کِبر.(۳)یسوع فرمود: ((چون خدای شیطان را راند، (۴)پاک نمود جبرئیل آن مشت از خاک را که شیطان برآن خدو انداخته بود.(۵)آفرید خدای هر چیز زنده‌ای را از حیواناتی که میپرند و از آنهائی که راه میروند و شنا میکنند.(۶)پس زینت داد جهان را به هر آنچه در آن است.(۷)پس روزی شیطان نزدیک دروازه‌های بهشت شد. (۸) چون دید گروه اسبانی را که گیاه میخورند، به آنها خبر داد هرگاه فراهم شود این مشت خاک را،این که او را روانی باشد،به آنها سختی خواهد رسید.(۹)از این رو مصلحت آنهاست که آن پارچه از خاک را پایمال نمایند به طریقی که بعدها برای چیزی نیکو نباشد.(۱۰)پس اسبان به هیجان درآمدند و شروع کردند به دویدن بسختی بر آن پارچه از خاک که میان زنبقها و گلها بود.(۱۱)پس خدای عطا فرمود از آنجا روحی ازبرای آن جزء ناپاک از خاک که بر آن خدوی شیطان افتاده بود،که آن را جبرئیل گرفته بود از آن مشت.(۱۲)آنگاه خدای آفرید سگ را؛ پس شروع کرد به فریاد نمودن و اسبان را ترسانید،و آنها گریختند.(۱۳)آن هنگام خدای عطا نمود به انسان روان خود را و فرشتگان میسرودند: بار خدایا! پروردگار ما! خجسته باد نام قدوس تو. (۱۴)پس چون آدم برخاست بر قدمهای خود،در هوا نوشته‌ای دید که مثل آفتاب میدرخشید. نصَّ عین آن لااله الاالله و محمّد رسول الله بود.(۱۵)پس آن وقت آدم دهان خود بگشود و گفت: شکر میکنم تو را ای پروردگار،خدای من!زیرا تو تفضل نمودی و آفریدی مرا.(۱۶)لیکن زاری میکنم بسوی تو،که مرا آگاه سازی که معنای این کلمات محمّد رسول الله چیست.(۱۷)خدای فرمود:مرحباً به تو ای بندهٔ من، آدم!(۱۸)همانا میگویم که تو اول انسانی هستی که آفریده‌ام او را.(۱۹)تو دیدی نام او را.جز این نیست که پسر توست.آنکه زود است بیاید به جهان بعد از این،به سالهای فراوان.(۲۰) او زود است بشود فرستادهٔ من؛ آنکه از برای او آفریدم همهٔ چیزها را.(۲۱)آنکه چون بیاید،زود است نور بخشد جهان را.(۲۲)آنکه روان او نهاده شده بود در جمال آسمانی،شصت هزار سال پیش از انکه بیافرینم چیزی را.(۲۳)پس زاری کرد آدم، خدای را و گفت:ای پروردگار!این نوشته را به من مرحمت کن،بر ناخنهای انگشتان دست من.(۲۴) عطا نمود خدای به انسان اول آن نوشته را بر دو شست او.(۲۵) بر ناخن شست دست راست، آنکه نصَّ اوست لااله الا الله،(۲۶)و بر ناخن دست چپ آنکه نصَّ اوست محمّد رسول الله.(۲۷) پس بوسید اول با مهر پدری این کلمات را.(۲۸)مسح نمود چشمان خود را و گفت:خجسته باد آن روزی که زوداست بیائی درآن به جهان.(۲۹)پس چون خدای انسان را تنها دید،فرمود:خوش نیست اینکه تنها باشد.(۳۰)پس از این رو او رادر خواب کرد.(۳۱)گرفت دنده‌ای را از سمت دل.(۳۲)آنجا را پر کرد از گوشت.(۳۳)آفرید از آن حوّا را.(۳۴)آنگاه آن را گردانید زن برای آدم.(۳۵)آن وقت آن دو را سروران بهشت قرار داد.(۳۶)به ایشان فرمود:بنگرید بدرستی که عطا میکنم شما را هر ثمری که بخورید از آن،بجز سیب و گندم.(۳۷)پس فرمود:حذر کنید از اینکه بخورید چیزی را از این ثمرها.(۳۸)زیرا شما ناپاک خواهید شد.(۳۹)در این صورت نمیپسندم برای شما که در اینجا باقی باشید؛بلکه خواهم راند شما را و فرود میشود به شما بدبختی بزرگ.

فصل چهلم

(۱)پس چون شیطان این بدانست،پاره پاره شد از خشم.(۲)پس نزدیک دروازهٔ بهشت شد، آنجائی که پاسبان ماری بود وحشتناک که اندام او مثل شتر و ناخنهای قدم او تیز بود از هر سو،مثل تیغ سرتراش.(۳)پس دشمن به او گفت:بگذار مرا که داخل بهشت شوم.(۴)مار جواب داد:چگونه تن در دهم تو را به داخل شدن،حال آنکه بتحقیق خدای امر فرموده مرا به اینکه برانم تو را.(۵)شیطان گفت:مگر نمیبینی چقدر خدای تو را دوست میدارد؛زیرا بیرون بهشت تو را به پای داشته تا پاسبانی کنی مشتی از خاک را و او انسان است.(۶)پس هرگاه مرا داخل کنی به بهشت میگردانم تو را سهمناک،چنانکه هر کسی از تو بگریزد.(۷)پس میروی و اقامت میکنی بر حسب ارادهٔ خود.(۸) مار گفت:چگونه داخل نمایم تو را؟(۹)شیطان جواب داد: تو دهان خود باز کن تا داخل شوم به شکم تو.(۱۰)وقتی که داخل بهشت شدی بگذار مرا نزدیک این دو مشت ازخاک،که تازگی راه میروند.(۱۱)پس به جا آورد مار آن وقت آن کار را. (۱۲)شیطان را نهاد به پهلوی حوا؛زیرا جفتش ادم به خواب بود.(۱۳)پس شیطان دگرگون شد برای آن زن به صورت فرشتهٔ خوشروئی و گفت او را:چه جهت دارد که نمیخورید از این سیب و این گندم؟(۱۴)حوا جواب داد: خدای به ما فرموده، بدرستی که اگر ما از آن بخوریم ناپاک میشویم و از آن روی ما را از بهشت خواد راند.(۱۵)پس شیطان جواب داد:او راست نگفته.(۱۶)پس واجب است بشناسی که خدای شریر و حسود است.(۱۷)از این رو متحمّل همسران نمیشود.(۱۸)لیکن او بنده میسازد هر کسی را.(۱۹)او جز این نیست که شما را این گفته تا همسر او نشوید.(۲۰)لیکن هرگاه تو و شوهرت به پند من عمل کنید،پس بدرستی که شما خواهید خورد از این ثمرها،چنانکه از غیر آنها میخورید.(۲۱)آنگاه فروتن نمانید برای دیگران. (۲۲) بلکه خیر و شر را خواهید شناخت مثل خدای، و خواهید کرد آنچه را که میخواهید. (۲۳) زیرا شما دو همسر خدای میشوید.(۲۴) پس گرفت حوا آن وقت و خورد از این ثمرها. (۲۵)چون جفتش بیدار شد او را خبر داد به هر آنچه شیطان گفته بود.(۲۶)پس برداشت از انها آنچه را که پیش کرد زن او برای او و خورد.(۲۷)در بین اینکه طعام فرو شده بود آدم یاد آورد سخن خدای را.(۲۸)از آن رو خواست که برآورد طعام را،پس دست به گلوی خود نهاد،آنجائی که هر انسانی را نشانه‌است.

فصل چهل و یکم

(۱)آن وقت هر دوشان دریافتند که ایشان برهنه‌اند.(۲)پس از ان رو شرم نمودند و برگهای انجیر را گرفتند و جامه برای عورت خود ساختند.(۳)پس چون زوال ظهر شد،ناگاه جبروت خدای ظاهر شدو آدم را ندا درداد:آدم کجائی تو؟(۴)آدم جواب داد:ای پروردگار!پنهان شده ام؛ زیرا من و زن من برهنه ایم؛پس بدین سبب حیا میکنیم که فرا شویم.(۵)از شما کسی نمیستاند ازارهای شما را مگر اینکه از آن ثمر خورده و به سبب آن نجس شده باشید.(۶)ممکن نمیشود شما را پس از این در بهشت درنگ نمائید.(۷)آدم جواب داد:ای پروردگار!همانا آن زنی که به من عطا فرمودی از من طلب کرد که بخورم؛پس خوردم از آن.(۸)آن وقت خدای زن را فرمود:چه جهت داشت که به جفت خود طعامیمانند این دادی؟(۹)حوّا جواب داد:بدرستی که شیطان مرا فریب داد؛پس خوردم.(۱۰)خدای فرمود:چگونه آن رانده شده اینجا داخل شد؟(۱۱)حوا جواب داد: بدرستی که ماری که بردروازهٔ شمالی بهشت است او را حاضر نمود او را نزد من.(۱۲)پس خدای به آدم فرمود:باید زمین به عمل تو ملعون باشد؛زیرا تو گوش دادی به سخن زن خود و آن ثمر را خوردی.(۱۳)باید یرویاند برای تو خسک و خار را.(۱۴)باید بخوری نان را به عرق جبین خود. (۱۵)یاد آور که تو خاکی و به خاک برخواهی گشت.(۱۶)آنگاه با حوّا تکلم نموده فرمود: توئی آنکه به شیطان گوش دادی.(۱۷)به جفت خود آن طعام را خوراندی؛پس درنگ خواهی کرد زیر تسلّط مرد که با تو چون کنیز رفتار کند.(۱۸)پس برمیداری اولاد را به رنج.(۱۹)چون مار را بخواند،فرشته میخائیل را که شمشیر خدای را بر میدارد نیز بخواند و فرمود:نخست بران این مار بد گوهر را از بهشت.(۲۰) پس چون بیرون شد اندام او را قطع کن.(۲۱) هر گاه بخواهد راه رود واجب شود که بخزد.(۲۲)پس خدای شیطان را بعد از آن آواز کرد:پس آمد خندان.(۲۳)فرمود او را:چون تو ای رجیم!فریب دادی این دو را و گردانیدی ایشان را ناپاک،میخواهم داخل کنی در دهان خود هر نجاست را که در ایشان و در فرزندان ایشان است،هر وقتی که توبه کنند و مرا به راستی عبادت نمایند،از ایشان بیرون شود آن نجاست؛پس بگردی شکم پر شده به نجاست.(۲۴)شیطان فریاد برآورد فریاد ترسناکی.(۲۵)گفت:چون تو میخواهی بنمائی مرا بد تر از آنچه بر آنم،پس بدرستی که من بگردانم خود را چنانکه باید بشوم.(۲۶)آن وقت خدای فرمود:باز گرد ای لعین! از حضور من.(۲۷)پس شیطان باز گشت.(۲۸)آنگاه خدای به آدم و حوّا-که سخت میگریستند- فرمود:بیرون شوید از بهشت.(۲۹)پس جهاد کنید با بدنهای خودتان و ناتوان نشود امید شما.(۳۰)زیرا میفرستم فرزند شما را به نحوی که ممکن شود برای ذریهٔ شما تا بردارد گمراهی شیطان را از جنس بشری.(۳۱)زیرا زود است عطا کنم رسول خود را و زود است بیاید هر چیزی را.(۳۲)پس جبروت خدای در پرده شد و راند ایشان را فرشته میخائیل از فردوس.(۳۳) چون آدم ملتفت شد،دید مکتوبی را بالای دروازه که:لااله الاّ الله محمّد رسول الله.(۳۴)پس این و قت گریست وگفت:ای فرزند شاید خدای بخواهد که بزودی بیائی و ما را از این بدبختی برهانی.))(۳۵)یسوع چون این بگفت،فرمود: ((اینچنین خطا کردند شیطان و آدم بسبب کِبر.(۳۶)اما یکی از آنها،پس بجهت اینکه انسان را خوار شمرد.(۳۷)دیگری بجهت اینکه خواست بگرداند خود را همسر خدای.))

فصل چهل و دوم

(۱)گریستند شاگردان بعد از این خطاب.(۲)یسوع نیز گریان بود،آنگاه دیدند بسیاری را از آنانکه آمده بودند تا جست و جو کنند او را.(۳)زیرا رؤسای کاهنان رای میزدند میان خود، تا براندازند او را به سخنش.(۴)از این رو فرستادند لاویها و بعضی از کاتبان را که از او پرسیده، بگویند تو کیستی.(۵)پس اعتراف نمود یسوع و فرمود: ((براستی و درستی که من مسیا نیستم.)) (۶)پس گفتند:آیا تو ایلیا یا ارمیا یا یکی از پیغمبران پیشین هستی؟(۷)یسوع جواب داد: ((چنین نیست.))(۸)آن وقت گفتند:کیستی تو؟(۹)بگو تا شهادت دهیم برای آنانکه ما را فرستاده‌اند. (۱۰)پس آن وقت یسوع فرمود: ((منم،آوازی فریاد کننده در همهٔ یهودیه،(۱۱)که فریاد میکند،آماده سازید راه فرستادهٔ پروردگار را آنگونه که او نوشته شده‌است در اشعیا)).