برنابا ، نجوای خاموش - بخش ۵

۱۲) گفتند:هرگاه تو نیستی مسیا ونه ایلیا و نه هیچ پیغمبری،پس چه جهت دارد که بشارت میدهی به تعلیم تازه و خود را مینمائی بزرگتر در شأن از مسیا؟(۱۳)یسوع جواب داد: ((بدرستی معجزاتی که خدای آنها را بر دست من میکند،ظاهرمیکند آنها را،چون سخن میکنم به آنچه خدای میخواهد.(۱۴)من نمیشمارم خود را مانند کسی که از او سخن میرانید.(۱۵)زیرا من لایق آن نیستم تا بگشایم بند چکمه یا دوالهای نعلین رسول الله را، که او را مسیا مینامید. (۱۶)او کسی است ک پیش از من آفریده شده و زود است بعد از من بیاید.(۱۷)زود است بیاورد کلام حق را و نمیباشد آئین او را نهایتی.))(۱۸)پس لاویها وکاتبان به نومیدی برگشتند. (۱۹)آنگاه حکایت نمودند هر چیزی را بر رؤسای کاهنان،آنانکه گفته بودند بدرستی که شیطان بر پشت اوست و او میخواند هر چیزی را بر او.(۲۰)پس یسوع به شاگردانش گفت: ((حق میگویم به شما؛ بدرستی که رؤسا و شیوخ طایفهٔ ما،انتظار گردش روزگار را علیه من میبرند.)) (۲۱)پس پطرس گفت:مرو بعد از این به اورشلیم.(۲۲)پس یسوع به او فرمود: ((بدرستی که تو هر آینه کودنی ونمیدانی چه میگوئی.(۲۳)زیرا برمن است اینکه متحمّل شوم رنجهای بسیاری را.(۲۴)زیرا اینچنین متحمّل شدند همهٔ پیغمبران و پاکان خدای.(۲۵)لیکن مترس؛زیرا یافت میشودگروهی با ما وگروهی برما.))(۲۶)چون یسوع این بفرمود،برگشت ورفت به کوه طابور. (۲۷)برشد با او پطرس ویعقوب و یوحنا و برادرش،با کسی که مینویسد این را.(۲۸)پس تابان شد بالای ایشان نور بزرگی.(۲۹)جامه‌های یسوع سفید شد مانند برف.(۳۰)درخشید روی او چون آفتاب.(۳۱)که ناگاه موسی و ایلیا بتحقیق آمدند و با یسوع سخن میکردند دربارهٔ آنچه زود است فرود آید به قوم ما و به شهر مقدّس.(۳۲)پس پطرس به سخن درآمده گفت:ای پروردگار!خوب است اینجا باشیم.(۳۳)پس هر گاه بخواهی وضع میکنیم سه سایبان؛تو را یکی و موسی را یکی و دیگری ایلیا را.(۳۴)در بین اینکه سخن میکرد فرا گرفت او را ابر سفیدی. (۳۵)ناگاه آوازی شنیدند که میگفت:نظر کنید خدمتکار مرا که به او مسرور شدم.(۳۶)به او گوش بدهید.(۳۷) پس شاگردان ترسیدند و افتادند با رویهای خود بر زمین؛ گویا که ایشان مردگانند.(۳۸)آنگاه یسوع فرود آمد و شاگردان خود برخیزانیده،فرمود: ((مترسید؛زیرا خدای دوست میدارد شما را و این کار را از آن رو کرد تا به سخن من ایمان بیاورید.))

فصل چهل و سوم

(۱)یسوع فرود آمد به سوی هشت شاگردی که در پائین انتظار او را داشتند.(۲)حکایت نمودند این چهار بر آن هشت،هر آنچه را دیده بودند.(۳)اینطور زایل شد در آن روز از دل ایشان هر شکّی در یسوع،مگر یهودای اسخریوطی که ایمان به کسی نیاورد .(۴)یسوع نشست بر دامنهٔ کوه و از میوه‌های صحرائی خوردند؛زیرا نبود نزد ایشان نانی.(۵)آن وقت اندریاس گفت:هر آینه خبر داده‌اند ما را به چیزهای بسیاری از مسیا؛ پس کرم کن به آشکار گفتن برای ما به هر چیزی.(۶)یسوع فرمود‏‏‍‍: ((هر آنکه عمل میکند،پس جز این نیست که عمل میکند برای پایانی که درآن بی نیازی بیابد.(۷)از این رو به شمامیگویم که همانا چون خدای در حقیقت کامل بود، هیچ حاجتی به غنا نداشت.(۸)زیرا غنا نزد خود اوست.(۹)همچنین چون خواست عمل میکند، آفرید پیش ازهر چیزی روان رسول خود را و ازبرای او به آفرینش همه پرداخت.(۱۰)تا آفریدگان، خوشی وبرکت بیایبند به خدای.(۱۱)نیز مسرور نماید رسول خود را به همهٔ آفریدگان خود که تقدیر فرموده اینکه بندگان او باشند.(۱۲) چه جهت دارد؟ آیا جز آن بود که خدای آن را میخواست؟(۱۳)حق میگویم به شما؛بدرستی که هر پیغمبری هر وقتی که بیاید،همانا جز این نیست که فقط از برای یک امت حامل میشود نشانهٔ رحمت خدای را.(۱۴)پس از این روست که سخن ایشان تجاو زنمیکند ازآن طایفه که بسوی ایشان فرستاده شده‌اند.(۱۵)لیکن رسول خدای هر وقتی که بیاید،میدهد خدای به او آنچه را که آن بمنزلهٔ انگشتریِ دست اوست.(۱۶) پس حامل میشود خلاص و رحمت را برای امتهای زمین،آنانکه تعلیم او را میپذیرند.(۱۷)زود است او بیاید با توانائی بر ستمگران.(۱۸)آنگاه براندازد عبادت بتها را بحیثی که شیطان رسوا شود.(۱۹)زیرا اینچنین خدای وعده نموده به ابراهیم و به او فرموده: بدرستی که به نسل تو همهٔ قبایل زمین را برکت میدهم و همچنانکه‌ای ابراهیم!شکستی بتها را شکستنی،نسل تو نیز زود است چنین کند.))(۲۰)یعقوب گفت:ای معلم!به ما بگو این عهد را با که ساخت؟(۲۱)بدرستی یهود میگویند با اسحاق است.(۲۲)اسماعیلیها میگویند با اسماعیل است.(۲۳)یسوع فرمود: ((داوود پسر چه کسی و از کدام ذریه بود؟.))(۲۴)یغقوب جواب داد:از اسحاق؛چونکه اسحاق پدر یعقوب بود و یعقوب پدر یهودا، که از ذریهٔ اوست داوود.(۲۵) آن وقت یسوع فرمود: ((وقتی که رسول الله بیاید،پس از نسل که خواهد بود؟))شاگردان جواب دادند:از داوود.(۲۷) پس یسوع فرمود: ((با خود خیانت در نصیحت مکنید.(۲۸)زیرا میخواند داوود او را ربّ در روح،که:اینچنین گفته خدای،رب مرا که بنشین به دست راست من تا بگردانم دشمنان تو را جای سودن قدمهای تو.(۲۹)میفرستد خدای عصای تو را که زود است صاحب تسلط شود در میان دشمنانت.(۳۰)پس هر گاه رسول الله که شما او را مسیا مینامید،پسر داوود باشد،پس چگونه او را داوود رب مینامند؟!(۳۱)تصدیق کنید مرا؛زیرا به شما راستی میگویم بدرستی که عهد بسته شده‌است با اسماعیل نه با اسحاق.))

فصل چهل و چهارم

(۱)آن وقت شاگردان گفتند:ای معلم!در کتاب موسی چنین نوشته شده که عهد با اسحاق بسته شده‌است.(۲)یسوع آهی کشیده،جواب داد: ((آنچه نوشته شده همین است.(۳)لیکن نه موسی نوشته و نه یشوع.(۴)بلکه احبار ما نوشته‌اند،آنانکه نمیترسند از خدای.(۵)حق میگویم به شما، بدرستی که هر گاه به کار برید نظر را در سخن فرشته جبرئیل خواهید دانست خباثت کاتبان و فقهای ما را.(۶)زیرا فرشته گفت:ای ابراهیم!زود است که همهٔ جهان بدانند که خدای دوست میدارد تو را .(۷)لیکن چگونه جهان بداند محبّت تو را به خدای.(۸)براستی واجب است بر تو اینکه بکنی چیزی از برای محبّت خدای.(۹)ابراهیم پاسخ داد:همانا اینکه بندهٔ خدای آماده‌است تا بکند هرآنچه را خدای میخواهد.(۱۰)پس خدای با ابراهیم به سخن درآمد و فرمود: بگیر اولین زادهٔ خود را و بر کوه بر شو تا پیش کنی او را به قربانی.(۱۱)پس چگونه اسحاق اولین زاده میشود؟و حال آنکه،چون او زاده شد،اسماعیل هفت ساله بود.))(۱۲)پس آن وقت شاگردان گفتند:بدرستی که خدعهٔ فقها هر آینه آشکار است.(۱۳)از این رو بگو به ما حق را؛زیرا میدانیم که تو فرستاده شده از سوی خدائی.(۱۴)پس یسوع آن وقت فرمود: ((حق میگویم به شما؛ بدرستی که شیطان طلب میکند همیشه باطل نمودن شریعت خدای را.(۱۵)پس از این جهت بتحقیق امروز ناپاک نموده‌اند او،پیروان او،ریاکاران و بدکاران هرچیزی را.(۱۶)پیشینیان آنها به تعلیم دروغ و پسینیان به زندگانی هرزه.(۱۷)حتی اینکه تقریباً نزدیک است که حق یافت نشود. (۱۸)وای بر ریاکاران؛زیرا مدح این جهان از آنان،زود است برگردد بر آنها به اهانت و عذاب در دوزخ.(۱۹)بدین جهت به شما میگویم،بدرستی که رسول خدای نیکوئی است که مسرور میسازد هرآنچه را که ساخته‌است خدای تقریباً.(۲۰)زیرا زینت داده شده‌است به روح دانش و مشورت.(۲۱)روح حکمت و توانائی،(۲۲)روح خوف و محبت.(۲۳)روح اندیشه و میانه روی. (۲۴)زینت داده شده‌است به روح محبت و رحمت.(۲۵)روح عدل و پرهیزگاری.(۲۶)روح لطف و صبر،که گرفته‌است آنها را خدای،سه برابر آنچه عطا فرموده به سایر خلق خود.(۲۷) چه با سعادت است زمانی که زود است بیاید در آن زمان به سوی جهان.(۲۸)مرا تصدیق کنید، که دیدم او را و تقدیم کردم برای او احترام را،چنانکه دیده‌است او را هر پیغمبری.(۲۹)زیرا خدای عطا میکند به ایشان روح او را به نبوت.(۳۰)چون دیدم او را از تسلّی پر شده،گفتم: ای محمد!خدای با تو باد و مرا لایق آن نمایاد که دوال نعل تو را باز کنم.(۳۱)زیرا هرگاه به این افتخار برسم،خواهم شد پیغمبری بزرگ و قدوس خدای.))(۳۲)چون یسوع این بفرمود شکر خدای نمود.

فصل چهل و پنجم

(۱)فرشته جبرئیل بر یسوع فرود آمد و با او آشکارا سخن نمود؛حتی ما نیز آواز را شنیدیم که میگفت:برخیز و برو به اورشلیم.(۲)پس یسوع رفت و به اورشلیم برآمد.(۳)آنگاه روز شنبه به هیکل داخل شد و ابتدا نمود که قوم را تعلیم دهد.(۴)پس قوم شتابیدند به هیکل با رئیس کاهنان.کاهنان که نزدیک یسوع شدند، گفتند:ای معلم!به ما گفته شده‌است که تو بد گفته‌ای دربارهٔ ما.از این رو بر حذر باش که بر تو فرود نیاید شرّی.(۵)یسوع فرمود: ((حق میگویم به شما،بدرستی که من بد میگویم از ریاکاران.اگر شما ریاکار باشید،پس بدرستی که من از شما سخن میرانم.)) (۶)پس گفتند ریاکار کیست؟آشکارا به ما بگو.(۷)یسوع فرمود: ((حق میگویم به شما؛هر کس که نکوئی کند تا ببینند او را مردم،ریاکار است.(۸)زیرا عمل او نفوذ ندارد به دل که نمیبینند آن را مردم؛پس گذاشته میشود در آن هر اندیشه‌ای ناپاک و هر خواهشی مردار.(۹)آیا میدانید که ریاکار کیست؟او آن است که عبادت میکند به زبان خود خدای را و عبادت میکند به دل خود مردم را.(۱۱)بدرستی که او بدبخت است؛زیرا هر گاه بمیرد از کف خواهد داد هر پاداشی را.(۱۲)زیرا در این موضوع داوود پیغمبر میفرماید:اعتماد مکنید به رؤسا و نه به فرزندان مردم، کسانی که نیست به دست ایشان خلاصی؛ زیرا هنگام مردن اندیشه‌های ایشان نابود خواهد شد.(۱۳)بلکه پیش از مردن خودشان را از جزا محروم خواهند دید.(۱۴)زیرا انسان،چنانکه ایوب پیغمبر خدای فرموده‌است،غیر ثابت است و استقرار ندارد بر حالی.(۱۵)هر گاه امروز مدح تو گوید،فردا مذمتت کند.(۱۶)هرگاه امروز تو را مزد دهد فردا تو را برهنه کند. (۱۷)وای در این صورت بر ریاکاران؛زیرا جزای ایشان باطل است.(۱۸)سوگند به هستی خدائی که درحضورش میایستم،همانا ریاکار دزد است.(۱۹)مرتکب کفر میشود؛زیرا توسل میجوید به شریعت.(۲۰)آنگاه با توسل به شریعت میرباید مجد خدای را،که تنها او را حمد و مجد است تا ابد.(۲۱)پس باز میگویم؛بدرستی که ریاکار را ایمانی نیست.(۲۲)زیرا اگر ایمان آورده بود به اینکه خدای هر چیزی را میبیند و اینکه او قصاص میکند گناه را به کیفری ترسناک،هر آینه پاک مینمود دل خود راکه نگه میدارد آن را پر از گناه؛از آن رو که او را ایمانی نیست.(۲۳) حق میگویم؛بدرستی که ریاکار چون قبری است که از بیرون سفید است.(۲۴)لیکن پر است از فساد و کرمها.(۲۵)پس هرگاه شما عبادت خدای کنید،چون خدای آفریده‌است شما را و عبادت را ازشما میخواهد،بدیهای شما را آشکار نمیسازد؛زیرا شما خدمتگزاران خدائید.(۲۶)لیکن هر گاه هرآنچه میکنید برای سود باشد،(۲۷)و بفروشید وبخرید در هیکل بگونه‌ای که در بازار داد و ستد میکنید،(۲۸)بدون اینکه اندیشه کنید که هیکل خدای خانه‌ای است برای نماز،نه برای سوداگری و شما او را غار دزدان میگردانید،(۲۹)هرگاه شما هرچه میکنید برای آن باشد که مردم را خشنود سازید،(۳۰)بیرون نمائید خدای را از دل خود،(۳۱)بدرستی که من فریاد خواهم کرد بر شما که فرزندان شیطانید،(۳۲)نه فرزندان ابراهیم.آن ابراهیمیکه ترک نمود خانهٔ پدر خود را برای محبّت خدای.(۳۳)آن ابراهیمیکه راضی بود تا فرزند خود را قربان کند.(۳۴) وای برشما ای کاهنان و فقها!هرگاه اینچنین باشد؛زیرا خدای خواهد گرفت ازشما منصب کهانت را.))

فصل چهل و ششم

(۱)باز یسوع به سخن درآمده،فرمود: ((برای شما مثلی میزنم.(۲)صاحبخانه‌ای باغ انگور بنا کرد و پیرامون آن دیواری قرار داد تا باغ را حیوانات پایمال نکنند.(۳)درمیان باغ چرخشتی برای شراب بنا نمود.(۴) آنگاه باغ را به رزبانان اجاره داد.(۵)چون وقت آن رسید که شراب جمع کرده شود،بندگان خود را فرستاد.(۶)چون رزبانان ایشان را دیدند برخی را سنگباران کردند و برخی را سوزانیدند و دیگران را با کارد،شکم دریدند.(۷)این کار را چندین بار کردند.(۸)حال به من بگوئید صاحب باغ با رزبانان چه خواهد کرد؟))(۹)جواب دادند:بدرستی که هرآینه هلاک خواهد کرد ایشان را،به بدترین هلاکتی و باغ را به رزبانان دیگر خواهد سپرد.(۱۰)آنگاه یسوع فرمود: ((بدانید که آن باغ همانا خانهٔ اسرائیل است و رزبانان قوم یهود و اورشلیم.(۱۱)وای بر شما زیرا خدای بر شما خشمناک است چون بسیاری از پیغمبران خدای را شکم دریدید؛ تا جائی که در زمان اخاب کسی پیدا نشد که پاکان خدای را دفن نماید.)) (۱۳)چون این بفرمود رؤسای کاهنان خواستند او را بگیرند؛لیکن از عموم مردم ترسیدند؛چه آنان او را تعظیم نموده بودند.(۱۴)یسوع زنی را دید که سر او بسوی زمین از زمان تولدش کج بود.(۱۵)به او فرمود بلند کن سر خود را ای زن!به نام خدای ما،تا ایشان بدانند که من حق میگویم و هم او میخواهد که آن را فاش کنم.))(۱۶)پس راست شد آن زن بِه شده و خدای را تعظیم کنان بود. (۱۷)آنگاه رؤسای کهنه فریاد برآوردند وگفتند:این نیست فرستاده شده از خدای.(۱۸)زیرا او شنبه را نگاه نمیدارد؛چونکه امروز بتحقیق بِه ساخت بیماری را.(۱۹)یسوع فرمود: ((همانا به من بگوئید،مگرسخن گفتن در روز شنبه و پیش داشتن نماز برای رهائی دیگران روا نیست؟(۲۰)کیست از شما که هر گاه خر او بیفتد روز شنبه در گودالی بیرون نیاورد آن را در همان روز شنبه؟(۲۱) مطلقاً چنین کسی نیست.(۲۲) آیا من میخواهم بود آنکه روز شنبه را شکسته به بِه ساختن دختری از اسرائیل؟(۲۳)بدرستی که حقیقت ریای شما اینجا معلوم شد.(۲۴)بسا حاضرند اینجا کسانی که حذر میکنند اینکه برسد خاشه به چشم غیر ایشان و حال آنکه تنهٔ درخت نزدیک است سرهای ایشان را بشکند.(۲۵)چه بسیارند آنانکه از مورچه میترسند؛لیکن ایشان باک ندارند از فیل.)) (۲۶)چون یسوع این بگفت از هیکل بیرون شد.(۲۷)لیکن کاهنان برافروخته شدند از خشم در میان خودشان.(۲۸)زیرا نتوانستند او را بگیرند و کام خویش از او برآرند؛ چنانکه پدرانشان با پاکان خدای کردند.

فصل چهل و هفتم

(۱)یسوع فرود آمد درسال دوم وظیفهٔ پیغمبری خود از اورشلیم.(۲)آنگاه به شهر نائین رفت. (۳)پس چون نزدیک دروازهٔ شهر شد، اهل شهر بسوی قبر، یگانه فرزند مادر بیوه‌ای را میبردند.(۴)هر یک بر او نوحه مینمودند.(۵)پس چون یسوع رسید مردم دانستند کسی که آمده، همانا او یسوع پیغمبر جلیل است.(۶)پس از آن رو پیش شدند و به او زاری کردند از برای آن مرده،که خواستار شدند تا او را برخیزاند؛زیرا او پیغمبر است.(۷)شاگردانش نیز چنین کردند. (۸)پس یسوع بسیار ترسید.(۹)آنگاه با روان خود،روی به خدای نمود و گفت: ((بگیر مرا از جهان ای پروردگار!(۱۰)زیرا جهانیان دیوانه‌اند و نزدیک است مرا خدای بخوانند.))(۱۱)چون این بگفت،بگریست.(۱۲)آن وقت فرشته جبرئیل فرود آمد.(۱۳)گفت:مترس ای یسوع؛زیرا خدای به تو عطا نموده‌است توانائی درشفای هر مرضی را.(۱۴)بر هر مرضی به نام خدای بِدَم،همهٔ آن مرض تمام میشود.(۱۵)پس آن وقت یسوع اهی کشیده گفت: ((مشیت تو نافذ باد ای خدای توانای مهربان!))(۱۶)چون این بفرمود،نزدیک مادر آن مرده شد و فرمود با او به مهربانی: ((گریه مکن ای زن!))پس دست آن مرده بگرفت و فرمود: ((به تو میگویم ای جوان! به نام خدای بِه شده و برخیز.))(۱۸)پس آن جوان برخاست.(۱۹)همه در خوف شده،گفتند: هر آینه بتحقیق که خدای برپا کرده پیغمبر بزرگی میان ما و طایفهٔ خود را تفقّد فرموده‌است.

فصل چهل و هشتم

(۱)سپاه روم در آن زمان در یهودیه بودند.(۲)زیرا شهرهای ما فرمانبردار بودند ایشان را بسبب گناهان پیشینیان ما.(۳)عادت رومیها این بود که خدای بخوانند هرکس را که کاری تازه کند که در آن نفعی برای قوم باشد و عبادت کنند او را .(۴)پس چون برخی از این سپاهها در نائین بودند،سرزنش نمودند اهالی نائین را یکی پس از دیگری و گفتند:هرآینه به تحقیق که زیارت نموده شما را یکی از خدایانتان وشما به او پروائی ندارید. (۵)اگر زیارت میکرد ما را یکی از خدایان ما،هرآینه داده بودیم او را هرآنچه داشتیم(۶)شما میبینید چقدر میترسیم از خدایان خود؛زیرا به پیکران ایشان میدهیم بهترین آنچه نزد ماست.(۷)پس شیطان با اینگونه سخن آنان را وسوسه کرد،تا اینکه فتنه میان قوم نائین بر انگیخت.(۸)لیکن یسوع در نائین درنگ نفرمود؛بلکه از آنجا بازگشت تا به کفر ناحوم برود.(۹)فتنه به جائی رسید،که بدون واسطه گروهی گفتند:همانا آن کسی که به دیدن ما آمد جز این نیست که او خدای ماست.(۱۰)دیگران گفتند:بدرستی که خدای دیده نمیشود؛ چونکه کسی او را ندیده؛ حتی موسی بندهٔ او؛ پس او خدای نیست؛ بلکه او به سزاواری پسر اوست.(۱۱)دیگران گفتند: بدرستی که او نه خدای و نه پسر خدای است؛زیرا خدای را جسدی نیست که از او تولّد بیابد پسری.بلکه او پیغمبر بزرگی است از جانب خدای.(۱۲) از وسوسهٔ شیطان،کار به جائی کشید که نزدیک بود در سال سوّم از وظیفهٔ پیغمبری یسوع، فساد و گمراهی بزرگی در قوم ما بر انگیخته شود.(۱۳)یسوع به کفر ناحوم رفت.(۱۴)پس چون اهل شهر او را شناختند و همهٔ بیمارهای خود را جمع نمودند،بیماران را نهادند در ایوان خانه‌ای که یسوع و شاگردانش درآنجا فرود آمده بودند.(۱۵)یسوع را خواندند و به او زاری نمودند از برای بهبودی بیماران.(۱۶)پس یسوع دست خود را به هر یک از ایشان افکنده،گفت: ((ای خدای اسرائیل!به نام پاک خود بهبودی عطا فرما این بیمار را.))(۱۷)پس همهٔ ایشان بهبودی یافتند.(۱۸)روز شنبه یسوع به مجمع در آمد؛همهٔ طایفه بی درنگ در آنجا شدند،تا بشنوند سخن او را.

فصل چهل و نهم

(۱)در آن روز کاتبان خواندند مزامیر داوود را،آنجا که داوود میفرماید:هرگاه فرصتی جستم به عدل حکم خواهم کرد.(۲)پس از خواندن نام انبیا،یسوع برپا شد و با دستهای خود اشاره به خاموشی فرمود.(۳)آنگاه دهان خویش برگشود و اینچنین تکلّم فرمود: ((ای برادران!هرآینه شنیدید سخنی را که پدر ما داوود پیغمبر به آن سخن کرده،که هرگاه وقتی بیاید به عدل حکم خواهد کرد. (۴)بدرستی که من حق میگویم به شما؛همانا بسیاری قضاوت مینمایند پس خطا میکنند.(۵)جز این نیست که آنها خطا میکنند درآنچه موافق خواهشهای ایشان نیست.(۶)اماآنچه موافق است آنها را،پس به آن پیس از وقتش حکم مینمایند.(۷)همچنین ندا میکند ما راخدایِ پدران ما بر زبان پیغمبرخود داوود،که فرموده:به عدل حکم بکنید ای فرزندان مردم!(۸)پس چه بدبختندکسانی که برگذرگاهها مینشینند وکاری ندارند بجز حکم بر گذرندگان.(۹)آنگاه میگویند:این خوشروی و آن زشت است و آن خوب و این بد.(۱۰)وای بر ایشان؛زیرا بر میدارند چوب جزا را از دست خدای که میفرماید:من گواه و حکم کننده‌ام و مجد خود را به کسی نمیدهم.(۱۱)به شما حق میگویم؛به درستی که اینان گواهی میدهند به آنچه هرگز ندیده‌اند و نشنیده‌اند.(۱۲)حکم میکنند بدون اینکه ایشان حکم کننده قرار داده شده باشند.(۱۳)بدرستی که ایشان از این جهت ناپسندگانند بر زمین،در پیشگاه خدای.زود است خدای کیفر دهد ایشان را،کیفر سهمناکی در روز پسین.(۱۴)وای برشما،وای برشما؛شما آنانیدکه مدح مینمائید بدی را و بدی را نیک میخوانید.(۱۵) زیرا حکم میکنید بر خدای به اینکه او گناه کار است و حال که او آفرینندهٔ صلاح است.(۱۶)آنگاه شیطان را نیکو میشمارید که گویا او نیکوکار است و حال آنکه او منشأ هر بدی است.(۱۷)پس نیک بنگرید چه قصاصی بر شما فرود خواهد آمد؛نیز بنگرید که در کیفرِ خدای افتادن بس بیمناک است و زود است که این کیفر فرود آید بر آنهائی که نیکو میشمارند گناهکار را از برای نقود.(۱۸)در دعوی یتیمان و بیوگان حکم نمیکنند.(۱۹)حق میگویم به شما؛بدرستی که شیاطین زود است به لرزه در.