هوالطیف

نقش عشق

انگار با هر قطره خود ، سعی بر بوسه باران خلایق داشت، و به آه نسیم ، گرمایی تازه بر بغض ابر می نشاند و...... بی خود از این همه وحی ِ دائم النُزول!....

ترنم محجوب ِ سیرابان ِ قصیده بهار ....صبوحٌ قــُدوس رب الملائکة الروح خوانان به گویش خویش!.... ، عطر بهار ، و گلگونه های گلرنگ ِ افق و چشم نیمه خمار صبح و هرچه شعله چشیدۀ جلوه دلدار  ، غرق جذبۀ یا من هوالجمیل،که یادآوران ِ اویند ومن به بُغضی دیگر، فروخفته به روز اولین و متحیر ِ عهد الست ، همصدای تکبیر ِ سفره نشینان ِ "او" سر به گریبان ِ طلب ، دو چشمۀ بی قرار را، به آرامش دل جا مانده از همه،  به تطهیر بهاری فراخواندم؛چه مظلوم معروفی ست "او" وچه غریبی ست میان ما.......

کوچه های بغض گرفته "او" انگارهنوز به نجوای خاموش تنهایی،بر ما می خواند داستان بی کسی اش را!.....چه هزار و یک شب بی پایانی ست ،  زمزمه شمع،به محفل بی کسان ِ خلوت ِ اُنس وما همچنان مات در مات ِ نقش نگارین ِ ایوان هستی ، به واماندگی مان خوشدل ایم و..... اصلا ما را چه به سراپردۀ دلدار، که سفر عشق می طلبد .....و آدمی چه قانع است به بغض معشوق و مدعی العشق اول و آخر از نوع بی خطرش!...

اللهم الرزقنی حرارۀ العشق....... 

دو چشمه تفتیده را به جستجوی نقشی بی رنگ ، به وادی جنون عاقلان ره سپردم و "او" به قد نا خمیده ام هزار آه برآورد که چه بسیارند نقش جویانش به اوهن الاوصاف!.....، که گرمای اشکم را به داغی دیگر نواخت و من ماندم و هنوز ابتدای وادیه.....ماندم به جوشش مستانه ربیع به نقوش رنگ در رنگ آن که آدمیان را خسته از بی خویشی به "او" می خوانَد و متحیر از بی نقشی اش درین هزار رنگ....که ای کاش برین مُهرۀ خلوت گزیده اش نقطه ای می نمایاند که..................................................................................................................................................................نقش او به کتاب عشق ، معطوف به خال هستی است بر جبین سوگند خاموش الست ُ بربکم بر نقطۀ بای ِ ربّ!...........که آن مسجد ِ ملائک است برآستان ِ حضرت دوست به تشدید ِ حکمت اعظمش بر آدمیان ، و درک ربوبیت،شأن ابتدایی ِ خلایق به دیدار ِ نقش،تا خود بمان که عشق چه باشد ..........خال ِ ربّ ، یا من اظهر الجمیل است و کلید گنجینه وصال ، اگر به پای آن ، سرو خمیدۀ انتظارت را به آب دیدگان سیراب کنی که از سرشاخه آن ، گل زخم های بغض فروخفتۀ یاد "او" بروید ، ترنم روز و شب ات به عطر دیدگان بجوشش و زمزمه های خاموش ، به شب رَوی ات گواه،میان خوش خوابان ِ مدعی، و بغض دمادم یاد" او" گواهی به تازه گی داغ هجران ات نهد ، و... و... و...

آنقدر هست که دیوانه "تو" هر دوجهان را چه کند که هر چه بیند" تو" را بیند و ما را غم او بس،چرا که ........... این کلید نجات ما درین وادیه صعب هول انگیز است و ........نقش عشق بر جبین مُحرمان ِ مَحرم ِ حریم ِ "او" !.....بگذار تا وقت دگر.....

23/1/86 ساعت 23:09