یا من لااله الا هو

......و گفت : الهی! مرا بدین خلق چنین نمودی که سر بدان گریبان برکرده ام  که ایشان برکرده اند. اگر بدیشان فرانمودی که من سر به کدام گریبان برکرده ام ، چه کردندی؟!.....(1)

گریبان چاک

خس خس های ته گلو و خشکی زبان قدری بی تاب ِ لحظات ِ آفتاب نیمروز می کندت و می روی حجاب ِ تحمل را پس بزنی ، که چشمان ات شعلۀ حریم را بالا می کشد!...به فرو دادن لحظات ِ کتانی های غرق بزرگی....

آرام پشت شیشه می آید ....کیسه سیاه رنگ روی دوشش ،  انگار ، بار ِ کودکانگی تمام بزرگان ِ  همیشه کوچک را به دوش می کشد.....و  دست های غرق کودکی ، که  به اشتیاق ِ سبکی ِ کاغذی رنگین ،  جعبه ای را به داخل هُل می دهد ...... می خواهی دردهای بی درمان ات را شرمنده گودی نشسته بر چشمان آبی اش کنی و  لقمه هزارسالۀ مانده در حلقوم سکوت ات را به آب دویده بر خط نگاه ات  فرودهی ، که نسیم گرم تابستان ، کلاه کبوداش را به بازی می گیرد ، و کتانی های غرق مردانگی ، که به سبکی ِ بادبادک های کاغذی ، باد را له و لَوَردِه ..... سرش را زیر سایه کلاه آفتابی  پنهان می کند ، شاید آفتاب را هم به بازی می طلبد تا برایش قدری چشم به هم بگذارد و شریک بازی آسمانی اش شود  ، آب های کنار خیابان هم با دیدن اش، سرشار ِ فریادِ ، از زیر پای او  به هوا می پرند و کفش های سرمه ای اش را از عمد ، گل مالی می کنند.....صورت سرخ شده از تمام شرمنده گی های بچه گانه ، دوباره مهمان ِ نفس های سردات می شود ......

پیشانی عرق کرده  به عمق دست های منتظر اش ، عرصۀ ناگفتنی هاست و نفس های داغ ِ تابستانی ....غرق تکالیف ِ نا تمام ، و  یک دنیا سبکی ِ دستان ِ غرق ِ کاغذ رنگی مچاله شده ، که سایه ای می شود بر سر ِ آفتاب......

به بزرگی ِ قدم های کوچک اش .......      

 

 

(1)شیخ ابوالحسن خرقانی

8/6/87  اذان صبح