یا خیر مَن سُئل

 

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود                                           

مصباح

نفس ِ مرطوب کوچه ، انگار سینه ات را به تنگنای ِ نور باریک ِ سرخورده از پنجره می خراشد و سبزی شاخه های آویخته از نیزه های روی دیوار ، فقط بوی مرداب را به ذهن ات انگشت می زند ؛ قدم ها را می رمانی تا کوچه لگد مال نگاه های سُربی نکند ات و سرازیر ِ نیشخند سنگ های طلاکوبی نشوی ..... آفتاب  ظهرگاهی هم انگار با تمام وجودش گرمای خود را فریاد میزند و از هر روزنه ای به دشمنی خواب آرام سایه ها ، پنجه می کشد و تو با عجله کوچه ها را یکی یکی پس می زنی ، نکند گودال های پر از ماندگی ِ  چشمان خسته ات را مهمان ناخوانده لحظات ِ حیرانی کند........با تمام سوختگی که روی پیشانی ات حس می کنی ، انگشانت را محکمتر از قبل می فشری ....می ترسی نکند پستی و بلندی روزگار ، پای ات را بپیچاند و نقش زمین ِ غربت ، کسی گرمای فشرده در دستان ات را نفهمد......آرام به اطراف نگاه سرکش را می گردانی ،  نورهای رنگ زده ، پلک هایت را خیس ِ بی آبرویی می کند و داغ پشت دست ات ، تنها بازخوان ِ  خط  نشسته بر گوشه چشم هایت می شود.....انگشتان ات را باز هم بیشتر می فشری ، و نگاه را به زحمت تا عمق کوچه می چرخانی و دوباره .....انگشتان ات را می فشری .....خانه  های صف کشیده به طول ِ شب های ناتمام ات ، پر از دیوار های بدون در .....دست ات را بالا می آوری .......انگشتانت باز می شوند......چراغ پدربزرگ شعله می کشد ......سوزش دست ات تاول می زند .......داغ پیشانی ات می جوشد......شیشه به زمین می رسد.......صدای اذان ، محو ِ تاریکی خلوت سرای صبح  ، نمازت نرود عزیز.....

دو چشم نشسته در قاب چوبی ، از رختخواب به بیرون هل ات می دهد ، و شیشه گردسوز هنوز شب های تنهایی"او" را برایم زنده نگه می دارد......    

31/5/87 اذان صبح