نه روز تاویل است!

·        پادشاها....عزیزا....پاک ات دانم ، پاک ات گویم ، از همه تسبیح مُسبّحان و از همه تهلیل مهلّلان و از همه پندار صاحب پنداران ......

الهی .... تو می دانی که عاجزم از موضع شکر.......تو بجای من شکر کن خود را که شکر ، آن است و بس.......

....................

  • گفت....فتنه خواهد ساخت....او را بکشید یا چوب زنید تا ازین سخن برگردد............سیصد چوب بزدند....به هر چوبی که می زدند ، آوازی فصیح می آمد که..........

لا تـَخــَف یا ابن مَنصور....

  • شیخ عبدالجلیل صفـــّارگوید:اعتقاد من در آن چوب زننده ، بیش از اعتقاد در حق ِ حسین منصور بود......از آنکه ، تا آن مرد چه قوّت داشته است در شریعت ، که چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و همچنان می زد!!!!........

...........

  • پرسیدند از شوق .....گفت:

سوختن دل بود

پاره شدن جگر

و زبانه زدن آتش در وی.........

...........

·        بگذارید تا بکشند .....که نه روز ِ تاویل است.......

·        بگریست که....ما خود چند یک ِ حسین منصوریم.....

................

·        گفت:

ندیمی غَیرَ منسوبٍ الی شیء مِن َ الحــَلیف

سقانی مِثلَ ما یشرب کفعل ِ الضیف ِ بالضیف

فلمّا دارت ِ الکاسُ دعا بالنطع والسیف

کذا من یشرب الراحِ مع التّنین ِ بالصیف.....

حریف من منسوب نیست به ، حیف ِ بداد .......شرابی چنانکه مهمانی مهمانی را دهد........چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع خواست........چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز ، خمر کهنه خورد..........

·        به زیر دارش بردند.........ایشان را دو ثواب و شما را یکی........می دانید و می زنید.......رکعتان فی العشق....لایصحّ وضوُ هما الاّ بالدم.........حُبُ الواحد اِفرادُالواحد........

·        یستعجل ُ بها الذین لا یومنون بها و الذین آمنوا مشفقون َ منها و یعلمون انها الحق..       واین کلام آخر او بود......پس زبانش ببریدند.......و درحال سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد......پس اعضای او بسوختند ......از خاکسترش آواز اناالحق می آمد.....

نتیجه!...ای اهل طریق ِ معنی !......بنگرید که با حسین منصور حلاج چه کردند......تا با مدعیان چه خواهند کردن........

 

  • یک بار به اصحاب خویش به سفره نشسته بود(عبدالله تروغبذی رحمة الله علیه)به نان خوردن ، منصور حلاّج از کشمیر می آمد ، قبایی سیاه پوشیده و دو سگ سیاه در دست.شیخ اصحاب را گفت : جوانی بدین صفت می آید ، و به استقبال می باید رفت که کار او عظیم است.

اصحاب برفتند و او را بدیدند – می آمد و دو سگ سیاه بر دست – همچنان روی به شیخ نهاد.شیخ چون او را بدید جای خویش بدو داد تا درآمد و سگان را با خود در سفره نشاند.چون اصحاب دیدند که شیخ استقبال او فرموده و جای خویش به وی داد ، هیچ نتوانستند گفتن.شیخ نظاره او می کرد تا او نان می خورد و به سگان می داد ، و اصحاب انکار می کردند . پس چون نان بخورد برفت ، شیخ به وداع او برخاست . چون بازگردید اصحاب گفتند : شیخا !... این چه حالت بود که سگ را بر جای خویش بنشاندی و ما را به استقبال چنین کسی فرستادی که جملۀ سفره از نماز ببرد....

شیخ گفت:

این سگ ، نفس ِ او بود

از پی ِ او می دوید ، از بیرون مانده....

و سگ ما .... در درون مانده....و ما از پی ِ او می دویم......

بس فرق بود از کسی که متابع سگ بود تا کسی که سگ متابع وی بود....

سگ او ظاهر می توانست دیدن

و....بر شما پوشیده است....این بَتر از آن هزار بار......

 

 

 

چقدر قضاوت به ظاهر راحت الحلقوم است!!!.....

وای بر همه مان!!!!!.....

که غرقه ایم در ندانستن ِ نادانی خویش.......

چه حلاج ها ....رفته بر دارها.................

 

 

  • و گفت .......صد شیر گرسنه در رمۀ گوسفند چندان تباهی نکند که یک ساعت شیطان کند .....

و صد شیطان آن تباهی نکند

که.........

یک ساعت ،

نفس آدمی کند با وی........

یک فاتحه هدیه به روح این عزیز ....

و به خودمان!!!!!!

هر که نشد دلش زنده به عشق

نمرده برو به فتوی من نماز کنید....