تو.........شکایت مکن.......

"چشم!..."

نقل است که یکی پیش جُنید شکایت کرد از گرسنگی و برهنگی.

جُنید گفت:برو ایمن باش که او گرسنگی و برهنگی به کسی ندهد که تشنیع زند و جهان را پر از شکایت کند......به صدیقان و دوستان خود دهد.....تو شکایت مکن!!!!.....

خدایا ....شکایتمان نه به تشنیع که از دیدن لطف توست به عادت مرحمت ات .....

هنوزم از طعن های دشمنانم

دو چشم خون فشان گوهر نگارست

هنوز از زخم های دوستانم

دل پر دردم از غم پارپارست....

.......جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی

دل در غم عشق تو رسوای جهان تاکی

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

بر بوی وصال تو دل بر در جان تا کی

نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی

آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی

در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

دل نوحه کنان تا چند؟جان نعره زنان تا کی؟

بشکن به سر زلفت این بند گران از دل

بر پای دل مسکین این بند گران تا کی؟

دل بردن مشتاقان از غیرت خود تاچند

خون خوردن و خاموشی زین دل شدگان تا کی؟.....

وگفت......الهی ! موسی کلیم و هارون عزیز را به نزدیک فرعون طاغی ِ باغی فرستادی و گفتی سخن با او آهسته بگویید......الهی! این لطف تو است با کسی که دعوی خدایی می کند.....خود لطف تو چگونه بود با......

......الهی ! زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود.

 

 

تمام گفتار از عطار