هوالناظر

حج مقبول....

نقل است که عبدالله مبارک در حرم بود ، یک سال از حج فارغ شده بود ، ساعتی در خواب شد ، به خواب دید که دو فریشته از آسمان فرو آمدند ، یکی از دیگری پرسید:

-امسال چند خلق آمده اند؟

یکی گفت:ششصدهزار.

گفت:حج چند کس قبول کردند؟

گفت:از آن ِ هیچ کس قبول نکردند!

عبدالله گفت ، چون این بشنیدم اضطرابی در من پدید آمد،گفتم:این همه خلایق که از اطراف و اکناف ِ جهان با چندین رنج و تعب مِن کُلّ ِ فَجٍّ عمیق ٍ از راه های دور آمده و بیابان ها قطع کرده ، این همه ضایع گردد؟!

پس آن دو فریشته گفتند :

- در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است ، او به حج نیامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشیدند ، و این جمله ، در کار ِ او کردند.......

چون این بشنیدم از خواب درآمدم و گفتم :به دمشق باید شد و آن شخص را زیارت باید کرد.پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم  و آواز دادم.

شخصی بیرون آمد .

گفتم:نام تو چیست؟

گفت: علی بن موفق.

گفتم مرا با تو سخنی است.

گفت: بگوی.

گفتم :تو چه کار کنی؟

گفت پاره دوزی می کنم.

پس آن واقعه با وی بگفتم .گفت:

-نام تو چیست؟

گفتم: عبدالله مبارک.

نعره ای بزد و بیافتاد و از هوش بشد.چون به هوش آمد گفتم :

- مرا از کار ِ خود خبر ده.

گفت:

سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصدو پنجاه درم جمع کردم.امسال قصد حج کردم تا بروم.روزی سرپوشیده ای که درخانه است[خانم خانه] حامله بود ، مگر از همسایه بوی طعامی می آمد .مراگفت: برو و پاره ای بیار از آن طعام.من رفتم به در ِ خانه آن همسایه ، آن حال خبر دادم ، همسایه گریستن گرفت و گفت :

بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند ، امروز خری مُرده دیده ، پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد.....................

چون این بشنیدم ، آتش در جان من افتاد . آن سیصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم نفقه اطفال کن که حجّ ما این است.

عبدالله گفت: صَدَقَ المَلَک فی الرویا وَ صَدق المَلِک ُ فی الحکم و القضا.

 

 ...تذکره الاولیاء