هوالغریب!!!!!!!!........

یکی پرسید از آن شوریده ایام

که"تو چه دوست داری" گفت"دشنام

که هر چیزی که دیگر می دهندم

بجز دشنام ، منّت می نهندم"

چرا چندین تو اندر بند ِ خلقی

بدان ماند که حاجتمند خلقی

که گر ناگاه سیمی بر تو بشکست

نگیرد کس به یک جو زر ترا دست

اگر از جوع گردی نیم مرده

برای ِ تکیه کردن نیم گرده

اگر روزی بباشی بهر دو  نان

ترا از پای بنشانند دونان

ببین تا از کرم پروردگارت

نشاند اندر نمازی چند بارت

ترا تا چشم بر جان است و جانان

دلت را کی سَر ِ جان است و جانان

چه گردی گِرد ِ خوان و شاه چندین

که مشتی عاجزند و خوار و مسکین......

و ایضاً.......

حکایت کرد ما را نیکخواهی

که"در راه بیابان بود چاهی

از آن چَه آب می جستم که ناگاه

فتاد انگشتری از دست در چاه

فرستادم یکی را زیر چَه سار

که چندانی که بینی زیر ِ چِه بار

همه در دلو کن تا برکشم من

بود کانگشتری بر سر ، کشم من

کشیدم چند دلو ِ بار از چاه

فراوان بار جستم بر سر راه

یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک

چو گویی شکل او بس روشن و پاک

برافکندم که تا سنگی گران هست

ز دستم بر زمین افتاد و بشکست

دو نیمه گشت و کِرمی از میانش

برآمد برگ سبزی در دهانش

زهی مـُـنعِم که در پروردگاری

میان ِ سنگ ، کِرمی را بداری

به چاه ِ تیره در راه ِ بیابان

میان ِ سنگ کِرمی را نگهبان"

حریصا ...... لطف رزاقــّی ِ او بین

عطا و نعمت ِ باقــّی ِ او بین......

.........

اسرار نامه عطار

بدون شرح!!!!!!......