یا معین

شمسه

آرام دست بر گونه ات می کشی و چشم به چرخش واژگونه برگ ها ........

درد سینه ات سر باز می کند و بیگاۀ هیاهو ، چشمانت را به تیرگی می نشاند .......

 بدمستی ها دل ات را تا ناکجا می فشرد ، وخالی ِ نگاه ها ی مملو ِ بی نشانی ، به سکوت ِ کوچه های تو در تو و سایه درختان بریده هل ات می دهد......

لبریز ِ نالۀ کبوتران ِ خاکستری ، سوزش سینه ات را نثار ِ  چشمۀ دیدگان ِ محجوب می کنی .......انگار خنکای اشک شب رو ، دستان نشسته بر گونه ات را همدردانه حکایت همرازی می سراید  به  روزگار خیمه زده بر شانه های خستۀ بید مجنون.....

قدم های بی سو ،  ولع ِ گریختن  و عطش رسیدن ، حلقوم کلام ات را ، پیشکش ِ سیلی خواسته ای می کند به سیلاب روزمرگی ها ، باشد که نفس به کُنج نگاه آبگونۀ شمع بیاموزی ولا غیر.....

نفس ، غرق آه ِ شبستان سرمای کِز کرده بر دستانت را می رماند و خیره بر آشفتگی شمع ، می آشوبد ....... که تاب ِ نفس های شوریده ، سکوت ِ نقره ای نگاه مهتاب است ، به قاب چوبی ناگفته ها.......

جلد چرمی مزین به شمسه را آرام می گشایی........سر به شهر آشنایی ..........غربت ات را ، به نیاز.......می نوازد .......صَبرٌ جَمیل............................

بر چلیپای غم اش رقص کنان بوسه زنم..................

21/3/87            00:23             

 

 

 

 

 

 

هوالمحرم

 

مرا چون ناف بر مستی بریدی

ز من چه ساقیا دامن کشیدی

 

اولا...... عموی عزیزمان عتابم کرد!.......تا بی خود نبُرم(انشاالله که میخ در سنگ برود!....)(1)

تو چشم شیخ را دیدن میاموز

فلک را راست دیدن میاموز

تو ، کلّ را جمع این اجزا مپندار

تو ، گـُـل را لطف و خندیدن میاموز

تو بگشا چشم تا مهتاب بینی

تو مه را نور بخشیدن میاموز

تو عقل خویش را از می نگهدار

تو می را عقل دزدیدن میاموز

تو باز ِ عقل را صیادی آموز

چنین بیهوده پریدن میاموز

یتیمان فراقش را بخندان

یتیمان را تو نالیدن میاموز

دل مظلوم را ایمن کن از ترس

دل او را تو لرزیدن میاموز

تو ظالم را مده رخصت به تاویل

ستیزا را ستیزیدن میاموز

زبان را پردگی می دار چون دل

زبان را پرده بدریدن میاموز

تو در ِ معنی بگشا این چشم سر را

چو گوشش حرف بر چیدن میاموز

ثانیاً.....وسرزنش اش که قدری بی ملاحظه بود .......(آخر ماهم آدمیم و بیگاه می بُریم!):

تو از جانی ولی جان را ندانی

ز جانانی و جانان را ندانی

اگر جان را ندانی بس عجب نیست

عجب این ست کانان را ندانی

تو اعیانی و اعیان را نبینی

تو اکوانی و اکوان را ندانی

سریر ملک امکان را تو داری

اگرچه ملک امکان را ندانی

تویی گوهر نهان در کان عالم

اگرچه گوهری کان را ندانی

ترا هر لحظه مهمان می رسد دوست

چه سودا ما که مهمان را ندانی

بجان در کوی جانان گاه و بیگاه

به جولانی و جولان را ندانی

تو داری بهر درد خویش درمان

چه درمانی که درمان را ندانی

تو عین جمله اعیانی و لیکن

چه حاصل عین اعیان را ندانی

تویی ای شمس بیدل مرد میدان

اگرچه مرد میدان را ندانی

ثالثاً......حکایت خودش را بازخوان کرد تا این سنگ کمی آب شود .......ولی افسوس که!!!!!.....:

من دلق گرو کردم عریان خراباتم

خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم

ای مطرب زیبا رو دستی بزن و برگو

تو آن ِ مناجاتی من آن ِ خراباتم

خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن

جان را نتوان دیدن من جان خراباتم

نی مرد شکمخوارم نی درد شکم دارم

زین مائده بیزارم بر خوان خراباتم

من همدم سلطانم حقا که سلیمانم

کلی همه ایمانم ایمان خراباتم

با عشق درین هستی کردم طرب و مستی

گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم

هر جا که همی باشم همکاسه او باشم

هر گوشه که می گردم گردان خراباتم

گویی بنما معنی برهان چنین دعوی

روشنترازین برهان برهان خراباتم

گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم

ور بی سرو سامانم سامان خراباتم

ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی

ویران دلم را بین ویران خراباتم

گویی که ترا شیطان افکند درین ویران

خوبی ِ ملک دارد شیطان خراباتم

هر گه که خَمُش باشم ، من خُم ِ خراباتم

هر گه که سخن گویم دربان خراباتم

و رابعاً......به رسم خدا حافظی ، غرقه حدیث نفس اش کردم  که:........

 می رسد بوی جگر از دو لبم

می برآید دودها از یارب ام

می بنالد آسمان از آه من

جان سپردن هر دمی شد مذهب ام

اندکی دانسته ای از حال من

گر خبر بودی شبت را از شب ام

مکتب تعلیم عشاق آتش است

من شب و روز اندرون مکتب ام

روی خود را بر روی زرد من بنه

دست نه بر سینه ام کندر تب ام

گفتم اش گویم به گوش ات یک سخن

گفت ترسم تا نسوزد غبغبم

گفتمش دور از جمالت چشم بد

چشم من نزدیک اگر چه معجبم

(1)شعر ها از دیوان شمس تبریزی ِ مولانا است.