هوالمهتدی

تبسم اشک

اشک ، چشمه حیاتی ست ز عمق گرماگرم آتشناک  انسان عاشق ، با زمزمۀ محجوب ِِ شکست بغض ، که آرام به دنیای غریبه ها سرک می کشد و خبرهای ناگفتنی  ازشهر غریبانه ها دارد وچه کم خریدار.... به تنهایی ِ آن همین بس که ، تندی زخمش را خریداری نِه!.

آدمی در برهوت ِ خودیت بی خویشی اش ، آسیمه سر به هر بیغوله ای نشان حیات جسته و آب حیات از هر سرابی پرسان ، و دریغا که ، چشمه ای به گرمای بغض "من"  در سینه "او" بجوش ِ حیات ِ دمادم .....، و ، چه بی خبرانند تشنه در آب و به دنبال فرات.

عشق"من" ، جوشش بی طاقتی "او"ست بر نجوای سوزنده هر چه هست ِ "من"، و باید به درک شرح هجران "او"رِسیم ، والا محکوم به جوشش زلال هستی خویشیم به پای"او"  و اشک ، آینۀ هستی ماست.

اشک ، محرم اسرار رهروان طریق الست بربکم و مثل البهاء بلی ِ ایشان به معشوقی ست که راضی به قربان اسماعیل ِ  مهر است در قربانگاه محراب ِ حَرب ِ عقل و عشق ، و چه گردابی ست چرخش سماع ِ قاف و شین و عین ِ به گرمای داغ زخم ِ لامرحم  ِ "من" ،  و "او"چه شور افشان به وادی بی گاهی ِ"ما" و چه بی گاه و بی خواه و بی راه باید بود که محرم ِ نجوای نیمه شبانش لایق زخم جانسوزش گردیم....واین مثل البهاء شمیدن ِ رایحۀ "او"ست به هر غمزه ای که نگاه ِ مجنون ش باید.....

به چشمۀ گرم نگاه بی تاب لیلی ست که مجنون به تاب جنون بی خودیش ، بینای ِ اشارت "او"در آینه اشک خویش است.واین بی خودی ِ "من" کل حدیث وصل است به زخم شیرین....وچه باشد وصلی که غرق ِ دریای زخم شیرین است واین عروج  ذات انسان است به قوس عین عشق وغرقه به عمق قاف معشوق   ....اللهم رزقنی .......

جویبار ِ اشک ، واگوی ِِ وقایع "من"به روزگار ِ شکستگی آینه هاست ، وبازگوی حدیث صحراگردی مجنون به جوشش نهایت عقل ِ زلال ِ عشق زده ......که هم زبانی بر گویش خود نخواهد یافت مگر به تابش مهتاب ِ  دشت ِ طلب بر قلوب ملتهب از شوق .

و چراغ شیخ ، ملول از دیو و دَد ، هروله عطشناک ش هنوز بر جا و ما به داغ غربت گوشه نشینی دیر خراب آباد ، شنوای زمزمه آشنائیم ز هر سو که ... بندۀ عقل ِ بی زنجیرِ ، تیغ بر خویش کشیده بُِن می بُرَد ....وچه غربتی ست درین میانه که بازگوی راه و بیراهه گردی ، و چه آشفته خوابی ست روزگار ایشان ، که بر هر واگویی تازنده اند و بر هر ناگوی ِ سرایندۀ آوای بی خبری ، نوازنده....پس ، درین روزگار بی کسی ، غیر اشک ، گویای شرح هجران ما از دیار همرهان دور از "من" گویایی هست ، وبجز اشک ،  زمزمه آشنایی ازیشان به جان ِ "من" حیات تازه خواهد دمید ، و بجز اشک ، دیده به چه تازه باید کرد تا دل نمیرد ، و جز به اشک ، که ،  سرود روزگار وصل را مترنم بر لبان ِ دیده خواهد کرد....پس چه تبسم آتشناکی ست این اشک ، که گدازان حرارت شوق را به حرارتش فرو می نشاند....9/12/85