هوالقرین

غـُربتی

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم

با من چه کرد دیده معشوق باز من

هوای ابری ، خبر از عقده گشایی می دهد ، و تو دلخوشی که زبان قطرات را با خش خش برگ های زیر پای ات سال هاست هم رازی و به انتظار واگویی ای نو با اشک های آسمانی ، دل ات ذوق کودکانه اش می شکفد و نگران ِ نگاه های خاکستری ، خنده را گاز درد آوری می زنی که اشک از چشم ات به خنده می افتد و نمی توانی به سرش بزنی تا رسوای ات نکند!......

باد سردی ، گه گاه سیلی آرامی به گونه هایت می نوازد ، نه به رسم سرما ، که سینه بس ِ روزگاران ، آتشخانۀ نگفتنی هاست ، که به عهد دوستان ِ بی بنیاد ، بوسه های سرد ِ روزگار است به نیشتر ِ داغ نشانی ِ سال های فروریخته به پای عهد های شیشه ای......

چه بی صدا ، ترجمان ِ حریم عهد را به حرمت "الست " فریاد زدی ، گـَردِ پاییزی اش ننشاندی و انجماد ِ فراموشی را به آفتاب نیم روز ِ سرک کشیده از بام ابرهای "گذر" ، خشکاندی ، و چشم هایت ، که به سوگند ِ نفس های نشسته بر سایه های شبستان ِ هم دردی ، غبار ِ انتظار را به وضوی شبانه اش سرمۀ راه بین کرد ....... تا نکند ، مُهر ِ بی مِهری بر کتیبه های نجوای شبانه ات ، داغ ِ محبت از آستان ِ دل بشوید........ 

 و حالا ، آرام ، نَفَس ِ کوچه های خیس را ، به عطر ِ سکوت ِ سبز ِ کوبۀ سنگین دل ات ، مهمان تنهایی قدم های کوچۀ بارانی می کنی ، و درب های خشک و پنجره های غبارزده ، ذِق ذِق نگران قدم های آرام ِ تو ، به اطمینان ِ نماندن ات نگرانند و غـُربتی ِ این گذر ، سایه های آشنا را به حجب ِ عهد ِ "او" ، می گذراند ، نکند سایۀ نا ساز اش، هم رنگی شان برآشوبد.......

گام هایت خیس گذرگاه ، خنکای نگاه ِ آسمانی را به جان ات می رساند و قطرات که تک تک به شیشۀ دل ات انگشت می زنند تا پنجرۀ گره خورده را باز ِ این همه آشنایی کنی ، که صدایی می خواندت........

غربتی !.....

گردن ات که همیشۀ خدا ، شکسته روزگار بوده ، نگاه می گرداند ........چشم های خمار ِ پشت شیشه ترک خورده ، سایۀ انگشتان ِ بارانی ، آشفته خواب اش کرده و تو قدم از سنگفرش های خیس ِ کنار دیوار ،  به گل و لای گذرگاه ........ نگاه های سربی ..........و چشم های فروخفته ات بر قدم هایی که حرام ِ کوچه های بارانی ، درد ِ معبرهای سنگلاخ ، همیشۀ عبورشان بوده.......

26/2/87    ساعت 23:53  

می ترسم از خرابی ایمان که می برد

محراب ابروی تو حضور نماز من

گفتم به دلق ازرق بپوشم نشان عشق

غماز بود اشک و عیان کرد راز من