هوالسامع

 ز دل گرمّی ِ حافظ بر حذر باش

که دارد سینه ای چون دیگ جوشان

محجوب

 نسیم ظهر گاهی ، نیمه جان ِ برگ های بی تاب را پراکندۀ وجودت می کند و سکوت کوچه های آفتابی ، لبریز خلوتی دیر آشنا ، می کشاندت تا خنکای سکوت گنجشکان ، و گام های خسته از گریز ، که بر سینه کش ِ خلایق ، برق پیچیده بر چشمان ِ بارانی "او" را ، غرق نی نوایی از شور بیگاه ، زمین گیر می سازد......

دستان ِ بی رمق را ، آرام به دیوارۀ آجری می کشد......نقوش کودکانه حک شده برآن ، شاید به معصومانه ترین دستان ِ آسمانی و عمق سالیان ِ خفته بر منتهای فراموشی می بردش و......انگار ، توان عبور  از خالی ِ نگاه مانده برانتهای دیوار می طلبد ، که اینچنین محو سر برگ های خمیده ازآنسوی است ........

به تأنی ، قدوم ِ بی سوی را به خط مستقیم نگاه تو می گذارد و خالی توشه اش را به رخ ات .......

تندیس پوشیدگی ست به گاه نیاز ، طوفان ِ فروخفته در حُجب کلام.......

برق اشتیاق به خاموشی نگاه اش ، مَحرم ِ مهتاب ِ خزیده از پنجره های همیشه بسته است که جز به نای باد سرد  پاییزی نمی نالد ، و  شب تاب های دردآشنا ....... که بی تاب ِ آه دستان ِ تنیده بر انتظار ،  کُنج تنهایی اش را تنها فروغ ِ بی تاب اند .......موج کلامش در پس لبان خاموش ، توان صبرت به هم می شکند........ آرام می گردانی دل را ،  سایۀ چشمهایش ، لبریز تهی بودن ات را  به لحظه ای  همنشین است و تو......

شکستۀ لبخند را

محو ِ نگاه ِ نشسته بر گلبرگ های رُسته بر گوشۀ دیوار

 ، می خوانی .........

........عود سوخته بر بیداد ِ دوست......... چه بیگاه است ، که نشنیدش کسی........

31/1/۷۸

16:10