.....یا من جعل اظلمات والنور

خون دل من ریخته می خواهد یار.......

چراغ

غبار نفس ها ، رقص اوج شان می کشد به حجره های فیروزه ای ، و طاقچه های کبوتر نشان ، بی تاب ِ چرخش های پرواز ، محو تماشایند .....که انگار کتیبه های کوفی هم ، بلندای  شعر را ، مترنم اند به حریم ِ نگاه ...... و خالی ِ دستان ِ نیاز  که پیش کش ِ صحن ِ حضور ، غرق آیینه های بی رنگی اند......

ودرین کش و قوس ،  تو سنگ های له شده را می نگری به هروله ای در خویش ، مبادا ، بوسۀ سنگفرش های سر نهاده بر قدوم ِ آشنا ، غیرت نامردمانی شان بتکاند ...... به ریزش مردمی ها..............

دستی قفل حجرۀ چوبی می شود.......و دردی ، که وجودت را می گرداند ، به لکه های سرخ مانده بر مقبول ترین ِ ذکرها ، و چراغ گِرد سوزی  که آرام بر گوشۀ اتاق ، آرمیده ........ 

هنوز شیشه هایش  غرق بی رنگی اند ، و دل پر احساس او ، که  همیشه واگوی سِر ّ ِ نور است ، به هفت بیان ِ آسمانی......  ....چیزی به سینه ات می دود ، و جای پایش ، چشم های خشکیده ات را می جوشاند ....... وقار و خاموشی ، و گذر سال های سکوت و سوختن ......... و نجوای غریبانۀ شعلۀ برآمده از دل..................

ذکرهای زخم خورده ات  سر  باز می کنند و پیشانی ات به یادگاری سنگ های جاندار ، به شکاف حجره چوبی بوسه می زند........و بی تاب دل "او" ، سالیان  همنشینی را فرو می بری و توان از کعبۀ آرمیده بر غربت ِ ضریح  می طلبی.........که دستانی مهربان ، شعله چراغ را ، به حرمت غریب ِ صاحبخانه ، بالا می کشد و نجوای ساختن اش به سوزشی نو را به رخ ات می کشد که .........  شوق اش به شعله ای ، زمزم ِ حیات را جاری زمزمۀ شبانه اش می کند..........

و درد "او"ست به جان ِ کلام اش دویده ، که شعله ، سرمست ذکر ، گرماگرم ِ سماع حضور است ، به حکایت ِ ماندگان ِ بر سنگستان ِ ابتلا.......

۱۷/۱/۸۷     ۰۰:۴۹