
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می دارم!
مسلمانم همی خوانند و من زنار می دارم
طریق صوفیان دارم و لیکن از صفا دورم
صفا کی باشدم چون من سر ِ خمار می دارم
ببستم خانقه را در ، در ِ میخانه بگشودم
ز می ، من فخر می گیرم ز مسجد عار می دارم
چو یار اندر خراباتست ، اندر کعبه چون باشم
خراباتی صفت خود را ز بهر یار می دارم
به گِرد ِ کوی ِ او هر شب بدان امید چون "عطار"
مگر بنوازدم یاری ، خروش زار می دارم......
...و ایضاً ...
آه اگر از پی امروز بود فردایی....
این را فقط نوشتم ...تا....رای به ظاهر تا کِی؟؟؟؟.....
یا ایها الذین آمنوا....آمنوا.....

یا مَن یَعلَم مُرادَ المُریدین
دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخ ات زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست(مولانا)
دُرّ دانه!
باد دم غروب انگار به التماسی غریبانه ، خود را به پاهای کوچک اش می پیچاند و نقش های ریز ِ چادر گل دار اش را به لکنت زبانی غریب ، تکان می داد.....دمپایی های قهوه ای هم به تاملی بی انتها ، خودشان را به زمین می کشاندند ، شاید برای لحظه ای قدم های کودکانه او را به کنار گذرگاه ِ آدم بزرگ ها بکشانند.....نفس های گرم اش که حالا از لای چادر به دندان گرفته اش تندتند بیرون می آمد انگار به عمق کودکی ِ تمام رهگذران ، سعی بر جبران ِ گرمای خوابیده بعد از ظهر داشت ، و ضرباهنگ النگوهای رنگارنگ ، نمی دانم چرا زنگ ِ کاروان قصه های مادر بزرگ را می زد که در افق غروب پنهان می شد ، شاید به ناامیدی از گوش های تیز ِ سایه های خاموش .....
آهسته به میان جمعیت وارد می شود و با لبخندی نیمه محو می ایستد ......
صدای گریه بچه ای نگاه او را می برد به دست های گرم حلقه شده دور آن و انتظار بی پایان اش از روزی که نمی داند .....چیزی ته گلوی اش تکان می خورد و آرام آرام زیر چانه اش را می لرزاند و کمی از چشم های آبی اش بیرون می زند و به آرامی.... نگاه اش را به زمین می دوزد..... انگار لقمۀ فرو نخورده ای وسط حلق اش میخ شده نه پایین می رود نه .....به زحمت آب دهانش را فرو می دهد و خیره بر سایه های رنگارنگ ، که دلخوش از تبرّکی مُبهم ، با دستانی پُر ، می روند ....
موج جمعیت به جلو هُل اش می دهد.....
_آقا.....
با چشمانی غرق ِ احساس ِ غرور ، آرام ظرف نسبتاً بزرگی را به سمت نگاه های خاکستری پشت ِ میز می برد.....به تبرّکی برای امشب....
....لبۀ ظرف کمی به صورت اش می خورد و فقط فرار نگاه مرد را به نفر بعدی می بیند .....
_پدرمادرتو بگو.......بچه ها نمی شه!...
و دیگر هیچ....
شاید مثل آب زیر دست و پای سایه ها رفت تا کسی متوجه شنیدن اش نشود.....
قـُلـُمبۀ ته گلو که حالا از چشم های محجوب اش آرام آرام آب می شد ، قلب کوچک اش را به نرمی آتش می زد و لرزش زیرچانه اش ، که به دنبال مَحرمی ، بی صدا ، دردِ دل می کرد......
و تبرّک های مبهمی که هیچگاه دست فرشتگان را حس نکردند ......
و دست های آسمانی که هراسان دنبال ِ موج دویدن دخترک ، سعی کردند به گـُل های آبی چادراش ، تبرک کنند.....
10/7/87 03:30 صبح روز عید فطر
خورشید و ستارگان و بدر ما اوست
بستان و سرای و صحن و صدر ما اوست
هم قبله و هم روزه و صبر ما اوست
عید رمضان و شب قدر ما اوست...........
در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است............
اندر رمضان خاک تو زر می گردد
چون سنگ که سرمه بصر می گردد
آن لقمه که خورده ای دُرر می گردد
وآن صبر که کرده ای گُهر می گردد
ناگه برویید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات
ناگه روان شد ز شهشنه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات (مولانا)
"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه"














